تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

اینجا یکشنبه روز مادر بود . بهدونه چند روزیه که یه مدرسه جدید میره . این مدت رو خیلی دنبال یه مدرسه خوب میگشتم که با اون چیزایی که من مد نظرم بود سازگار باشه . درمورد این مدرسه جدید و متد تدریسشون بعدا مینویسم ( بخاطر خانوم شین هم که شده ) . حالا دیگه دخترم Preschooll میره که مخصوص بچه های سه سال تا پنج ساله . ضمن اینکه مانتسری هم هست  و باید از این لباسهای فرم و دامن پلیسه ای و .... بپوشه . روز جمعه وقتی که رفتم دنبال بهدونه ، دیدم دوید و اومد و داد زد سورپرایززززززززز و یه بسته کادو شده خیلی بانمک بهم داد . روش یه قوری با کاغذ بریده بودن که روشو خودش نقاشی کرده بود و قلب چسبونده بود و توش برام نوشته بود :

Dear Mom

Happy mother's day

Love...

 

و روشو با عکس برگردون تزئین کرده بود و یک طرفش رو هم یه بسته چای تی بگ چسبونده بود . یه قاب کوچولو هم با چوب بستنی برام درست کرده بود که یه متن خیلی قشنگی توش نوشته و دورشو خط خطی نقاشی کرده بود و روی نوشته ها هم عکس دستشو نقاشی کرده .

وقتی هم که اینارو بهم داد تند تند شروع کرد یه آهنگی خوندن که میگفت If you want a dance, بعد تند تند باسنشو قر میدادو میخونه Dance dance dance و بعد میخونه If you want a hug, I give a big one و بعدش محکم بغلم میکنه و بعدش If you want a kiss، بعدش یه ماچ آبدار بهم میده و بعدش همینطوری تند تند انگلیسی بلغور میکنه و منم با دهن باز نگاهش میکنم که کی اینقدر بلبل زبون شده و انگلیسی رو با لهجه غلیظ کامل و بی اشتباه حرف میزنه .

اگر بدونین چقدر از گرفتن این کادو خوشحال شدم . درضمن اینکه نتونستم برای باز کردنش تا یکشنبه صبر کنم و همون جمعه نصفه شبی بازش کردم و خیلی خیلی بهم چسبید . البته  خوب شد که ازش عکس گرفتم که برام یادگاری بمونه چون فرداش دیدم که گرفتتش زیر آب و همه گلهاشو ریز ریز کرده و دیگه از لاشه اش هیچی نمونده .

اینروزا دخترم واقعا واقعا بزرگ شده . هنوزم خیلی شیطون و با انرژی هست . هنوزم عین این خانوم رئیسا دستاشو به کمرش میزنه و محکم و مصمم دستور میده که بهش میگم میخواد مبصر مدرسه موشا بشه . اما هر روز اونقدر حرفای بانمک و گنده تر از سنش میزنه که دلم براش غش و ضعف میره . مثل اون روزی که من میخوام تندی حاضر شم و لخت جلوی کمدم ایستادم و لباس پیدا نمیکنم بپوشم ( مرضی که خیلی خانوما باهاش درگیرن ) و بعد با خنده به بهدونه میگم میدونی دخترم ، مامیت هیچ وقت لباس نداره بپوشه و اون بغلم میکنه و آروم برای دلگرمی چندتا میزنه پشتم و میگه Momy you'll be fine !

 یه چیز خیلی بانمک دیگه هم که اینروزا هی میگه اینه که وقتی یه کاری رو خراب میکنه و یا نمیتونه ، میگه Oh men !

 دیگه اینکه خیلی دلم میخواست که از روزهای فوق العاده ای که دارم و پروژه هام و آدمای جالبی که تو این مدت باهاشون آشنا میشم بنویسم اما اصلا وقتشو ندارم . اینروزا اونقدر سرم شلوغه که ده دقیقه هم غنیمته و مجبورم که از خواب و استراحتم بزنم . دارم روی یه پروژه بزرگ برای دیزاین سوئیتهای سه طبقه ۱۸ واحدی یک هتل کار میکنم . از مبلمان و سرویس خوابش و آشپز خونه اش گرفته تا کف زمینش و کاغد دیواریش و .... یک کتابچه چهل پنجاه صفحه ای فقط نوشتن Furniture specification این پروژه هست . همه گروههای این پروژه چهار یا پنج نفرن . از شانس من هم گروهی من فقط یه دختر Dumb blond بی خاصیت هست که با درکونی هم نمیشه ازش کار کشید و این یعنی تمام بار این پروژه رو دوش منه که خیلی منو کلافه میکنه  . با بقیه درسهایی که این ترم دارم و مخصوصا نقشه کشی های سه بعدیم و امتحانهام ، واقعا واقعا وقت کم آوردم و استرس زیادی پیدا کردم .

خوش باشین و شنگول

 

+ نوشته شده در  14 May 2008ساعت 3:30 PM  توسط دریا  | 

A man kills a deer and takes it home to cook for dinner . Both he and his wife decide that they won't tell the kids what kind of meat it is but will give them a clue and let them guess. The kids were eager to know what the meat was on their plates so they begged their dad for the clue
Well, he said, it's what mommy calls me sometimes
The little girl screams to her brother : Don't eat it, it's an asshole
+ نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 2:47 AM  توسط دریا  | 

از چند روز پیش هی رشا میپرسید که تو سه شنبه ها که از کلاس میای خونه خسته هستی؟ منم هی میگفتم که نخیر چرا خسته باشم . خیلی هم شنگول و پر انرژی هستم  . دیشب کارم تو کالج طول کشید و تقریبا یک ساعتی دیرتر اومدم بیرون . دو شب متوالی بود که فقط دوساعت میخوابیدم اما درعوض بهترین کار کلاس رو تحویل دادم  و بابت کل روز خوبی که داشتم خر کیف بودم . یک ساعتی هم تو ترافیک گیر کردم . تا در خونه رو باز کردم ، دوتا عشق زندگیم ریختن رو سرم و منو با هپی برت دی و ماچ ماچ بازی و قر و کادو سورپرایز کردن . از تعجب چشمام گرد شده بود . آخه فکر میکردم که تا تولدم دو سه روزی مونده و اصلا هم فکر نمیکردم که رشا یادش مونده باشه . هرچند که تو این دوازده سال و اندی باهم بودنمون هیچ وقت هیچ مناسبتی رو فراموش نکرده . نیم ساعت هم بهم وقت داد تا اومدن مهمونا ( مثلا برای سورپرایز پارتی ) حاضر بشم و یه شب خیلی خیلی بیاد موندنی رو برام ساخت .  

گفتی که درحالیکه بچه تو بغلت خوابیده بود ، رفتی برام کیک و کادو خریدی . یک عالمه هم کار برای مهمونی کرده بودی . اگر بدونی زحماتت چقدر برام ارزش دارن . اگر بدونی چقدر خوشحالم کردی . مرسی عزیز دل خودم .

مرسی از همتون که با تلفنها و کامنتهای پرمحبتون منو شرمنده کردین . لاو یو آل

 

 

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  23 Apr 2008ساعت 1:54 PM  توسط دریا  | 

 

تو سفرمون به هاوایی به خاطر دخملمون از باغ وحشش هم دیدن کردیم . باغ وحش خیلی کامل و قشنگیه . طراحی فضای سبزش حرف نداره . جالبترین منظره ای هم که دیدم این بود که بالای یه سری درخت خیلی خیلی بلند یک عالمه طاووس بودن . من اصلا نمیدونستم که طاووسها هم میتونن پرواز کنن . اونم با همچین دمهای بلندی ! عکس زیری هم از همون درختایی هست که تارزان ازشون آویزون میشد .

یه روز بعد از ظهر هم تور گرفتیم و دور جزیره رو گشتیم .

اول مارو به یک معبد بودائی ژاپنی بنام بردن Byodo-In Temple . این معبد دقیقا شبیه یکی از معابد ژاپنی در جنوب کیوتو ساخته شده که قدمت نهصد و پنجاه ساله داره . از اونجایی که حدود ۲۴ درصد جمعیت هاوایی رو ژاپنی ها تشکیل میدن ، این معبد رو در حدود سال ۱۹۶۰ بمناسبت صدمین سالگرد مستقر شدن اولین مهاجران کارگر ژاپنی ( برای کار در مزارع نیشکر)  در این جزیره ساخته اند .

عکس زیری از مجسمه بودا هست به ارتفاع نه فوت که بزرگترین مجسمه تراشیده از چوب در نهصد سال اخیره و با روکش طلا پوشیده شده .

بعد هم از قسمت شرقی شهر که زمانی مرکز مهم کاشت آناناس و نیشکر بود دیدن کردیم . عکس زیری از درختان بومی هاوایی هست که از آفریقا به اینجا آورده شده و چهار فصل سال گل دارن .

 بعد به قسمت شمالی جزیره رفتیم که معروفترین ساحلهای موج سواری در دنیا رو دارن و مرکز برگزاری مسابقات جهانی هست . در فصل موج سواری که همون دسامبر و ژانویه هست ، ارتفاع موجها به اندازه یک ساختمان سه طبقه میشه . راستی تو دریاشون کوسه هم زیاده اما میگن مرگ میر بخاطر حمله کوسه درحدود دونفر درساله که خیلی کمتر از مرگ و میر بخاطر افتادن نارگیل رو کله است !

شب آخرهم رفتیم دیدن سیرک هاوایی . هی بهدونه میپرسید کجا میریم . منم اشتباه کردم و بهش گفتم همونجایی که دلقک دارن . برنامه شون بیشتر آکروبات بازی بود اما جالب و سرگرم کننده بود . اصلا هم یادم نبود که یکی از برنامه های تلوزیونی مورد علاقه دخملمون clown town هست و بدبختانه این سیرک یه دونه هم دلقک نداشت . به خاطر همین از اول برنامه تا آخرش فقط یه بند پرسید پس کلاون ها کجان؟  

از رقصهای محشری هم تو چند روز اخیر به مناسبتهای مختلف دیدم هم نگم بهتره . اونقدر هیجان انگیز و قشنگ هستن که قابل تعریف نیست . فوق العاده فوق العاده عالی . یکی از این دامنهای ریش ریشی برگی رو تن بهدونه کردم با یه گل سرخابی رو سرش و دوتا نارگیل جای سوتینش با یه گردنبند گوش ماهی  . ( ست این مدل لباس رو همه جا به قیمت ده دلار میفروشن ) دم دریا همه براش حسابی غش و ضعف کردن . 

 

شب آخر اقامتمون هم دم یکی از استخر های هتل رقص آتیش برگزار کردن و بعدش هم بمدت ده دقیقه یه آتیش بازی قشنگ راه انداختن  . حسن ختام خیلی خوبی بود .

عکسای زیری هم از محوطه درون فرودگاه هانولولو هست .

 

 اینهم چند تا لینک جالب : من نمیدونم که چجوری میشه تو وبلاگم  فیلمهای یوتیوب رو بذارم که همه لذتشو ببرین . اگر میشه بهم بگین چجوری تا براتون بذارم .

موج بزرگ

رقص محلی

رقصهای محلی در مرکز Polynesian Cultural Center

 

پ ن : آقا جون من این عکسارو میذارم اینجا که یکم از این روزمرگی های زندگی حواستون پرت بشه . من نه ادعای اینو دارم که دارم درس تاریخ و جغرافی میدم و نه اصلا برام مهمه که اوقات فراغتتون رو پر کنم . هرچی اینجا مینویسم همون چیزایی هست که دیدم و شنیدم و یا جایی خوندم و اصلا از صحت و سقمشون خبر ندارم . فقط هم واسه این هر از گاهی یه چیزی مینویسم که دوستام که اینجارو میخونن ، از حالم باخبر باشن . وگرنه اونقدر مشغله دارم که وبلاگ جایی تو زندگی روزانه ام نداره و از این بابت خیلی هم خوشحالم . نیاین هی یقه منو واسه هر غلطی پاره پوره کنین . اگر نوشتم کشور هاوایی ، منظورم همون ایالت هاوایی بوده . اولش که گفتم که برای وارد شدن به کشور آمریکا.... نه ؟ اما اینو مخصوصا  برای این نوشتم که به گفته راهنمای تورمون، با وجود اینکه سالهاست که از استعمار هاوایی میگذره ، اما مردم هاوایی که اونجا بدنیا اومده باشن ، هیچ وقت نمیگن که اهل آمریکا هستن و خودشون رو Hawaiian مینامند و دیگه اینکه اهالی اونجا از هر کشوری که پیشینه شون باشه ، اون رو فراموش نمیکنن و نسل اندر نسل اونو میگن . مثلا خیلی ها نسلسون برمیگرده به هفت کشور مختلف و بعد با یکی ازدواج میکنن که اونم اجدادش از هشت کشور مختلف هست . بچه شون اصلیتش میشه مال ۱۵ کشور مختلف! اینا رو راهنمای تورمون که اهل هاوایی بود گفته نه من . مردمش هم وقتی که میفهمیدن که ما اهل کانادا هستیم ، میگفتن که هاوایی توریست آمریکایی و کانادایی زیاد داره .    

خوش باشین  

 

+ نوشته شده در  19 Apr 2008ساعت 2:50 AM  توسط دریا  | 

صبح زود بیدار شدیم و با کمال آرامش بعد از دادن بارهامون رفتیم به سمت اداره ایمیگریشن آمریکا . از اونجایی که محل تولد ما ایرانه و در چند سال اخیر هم سفر به ایران داشتیم، هربار که به آمریکا وارد میشیم باید انگشت نگاری بشیم. جلومون یه دختر کانادائی نشسته و داره زار زار گریه میکنه و هی میگه بعد از یک عمری برنامه مسافرت ریختیم و اینطوری شد . قسمت انگشت نگاری معمولا اونقدر آدمو معطل میکنن که بعضیها مثل همین دختره ( البته کار پسری که باهاش بود طول کشیده بود و بنظر میرسید که از اهالی کشورهای جنوبی آمریکا باشه ) پروازشون رو از دست میدن . بعدش هم یه خانوم و آقای ایرانی اومدن جلومون نشستن و گفتن که اونا هم دفعه پیش پروازشون رو به لوس آنجلس از دست دادن . دیگه نوبت این بود که مارو صدا کنن که یک دفعه سه چهار نفری بدون نوبت و فقط با حرف زدن با مامورها رفتن تو . یکیشون هم یه سرباز کانادایی بود که همون پرواز مارو داشت . وقت پرواز ماها هم داشت دیر میشد و من واقعا کفری شده بودم و رفتم کمی بلند بلند با یکی از آفیسرها حرف زدم که چه معنی داره که هرکی میاد و بی نوبت میره تو ... خلاصه اگر بدونین با چه حرص خوردنی کارمون رو کردیم و بدو بدو به سمت چک کیفهای دستیمون رفتیم و من بهشون گفتم هرچی میخواین بردارین و بذارین ما بریم .  ما با سرعت نور دویدیم به سمت گیت پرواز و دیدیم که در رو بستن و هواپیما آماده بلند شدنه . واقعا از شانس ما بود که پروازمون چند دقیقه تاخیر داشت و تونستیم بگیریمش . تو هواپیما از استرس اشکم دراومده بود و هی میگفتم که محاله پامو بذارم این کشور خراب شده .

پنج ساعت و نیم پرواز داشتیم . به ایالت زیبای هاوایی . جزیره OAHU شهر هانولولو . هوای مست کننده . آفتاب داغ . ساحلهای شنی محشر . شهر غرق گل مخصوصا انواع ارکیده های رنگارنگ . پر از پرنده های خوش صدا . همه چیز یه رنگ دیگه داره . هر چی از قشنگی اینجا بگم کمه . یه بهشت واقعی . جای همتون واقعا خالی .

قسمتی از شهر که خیلی زیباتر درست شده و محل تجمع بیشترین هتلها و توریستهای شهره ، Waikiki نام داره و هتلی که ما توش بودیم واقعا زیباترین جای این منطقه بود . Hilton Hawaiian Village

 

 

این هتل تشکیل شده از ۶ برج بزرگ و چند تا استخر بینشون که درست چسبیده به دریاست . تمام فروشگاههای مارک معروف اینجا شعبه دارن و پر از انواع رستورانهای جور واجوره . هر گوشه هتل یه گروهی دارن موسیقی میزنن و پر از انواع پرنده های مختلف و قشنگ از کبوتر و قمری و طوطی گرفته تا پنگوئن و فلامینگو و ... است .

 

عکس زیری از منطقه ای در هتل هست که به شکل یک دهکده ژاپنی درست شده .

عکس زیری هم قسمت رزرو تور امریکن اکسپرس در هتله .

هاوایی تشکیل شده از ۶ جزیره آتشفشانی . یکی از قشنگترین جزیره های با طبیعت زیبا هم جزیره Maui هست  . تنها جزیره ای که هنوز آتشفشان فعال داره ، big Island هست . همین جزیره اواهو که ما رفتیم از دو جزیره تشکیل شده که وسطشون با فوران گدازه ها به مرور به هم چسبیده شدن .

ادامه دارد ............

 

پ ن : عکسهای این پست همه مال هتلمون هست

 

+ نوشته شده در  10 Apr 2008ساعت 11:30 PM  توسط دریا  | 

سال نو همه شما ایرانیهای دلپاک و دوست داشتنی مبارک باشه . برای تک تکتون آروزی سالی سرشار از سلامتی و دلخوشی و آرامش میکنم .

هفته آخر امتحانامه و بیشتر شبها یکی دوساعت بیشتر نمیخوابم . از همه شما دوستای عزیز دلم ممنون بابت تبرکها و مهربونیاتون . هفته دیگه از خجالتتون درمیام .چند وقت پیش یه دوستی بهم گفت که زندگیم مثل یه action movieمیمونه . اگر براتون تعریف کنم که روزهام چه جوری میگذرن خنده تون میگیره. شب فقط دوساعت خوابیدم . دختره رو صبحونه دادم و خودمم یه چیزی قورت دادم که غش نکنم . ناهارشو درست کردم و سر ساعت نه و نیم بردمش مهدکودک و بعدش رفتم خونه و یک ساعت رو نقشه هام کار کردم و بعد گاز دادم مطب جراح و دوساعت ونیم جراحی شدم و بعد اومدم بیرون . به رشا زنگ زدم که کارم تموم شده . تمام تنم میلرزید و همه دهنم پر خون بود . عین بیشتر مریضها که بعد عمل لرز دارن و گریه شون میگیره، منم دلم فقط یه بغل نرم میخواست که لوسم کنه . بعد عین آدمای مست که تلو تلو میخورن تا خونه رو پیچ و واپیچ رانندگی . خیلی درد داشتم اما خوشبختانه چند ساعتی بیشتر نبود . با همون حالم رو پروژه هام کار کردم . ساعت پنج و نیم دختره رو از مهدش برداشتم . یه عصرونه کامل بهش دادم و کمی باهاش  مشغول بودم تا رشا بیاد و تحویلش بگیره . بعد تا ساعت ۸ صبح فرداش رو پروژه هام کار کردم . این وسط هم شام دختره رو دادم و کتاب قبل خوابشو خوندم و خورده فرمایشات دیگه....  بعد یک ساعت و نیم خوابیدم . خداییش اصلا نمیتونستم بیدار شم و فقط بهدونه که شروع کرد رو شکمم بپر بپر کردن ، خواب از سرم پرید  و بعد رفتم سر کلاسهام . نیم ساعت زنگ تعطیل بین کلاسهارو بدو بدو یه چیزی خوردم و کارهای یکی از پروژه هامو که باید تحویل میدادم کردم . تا ساعت ده شب هم که کلاس داشتم . ساعت حدودای هشت شب برای اولین بار  سر کلاس واقعا نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم . وقتی دیدم بعضی بچه ها راحت خوابیدن ، منم چشمامو بستم و همون ده دقیقه کلی شارژم کرد. بعدش سرو مرو گنده و شاد و شنگول اومدم خونه تا شام دخترمو بدم و .... باز روز از نو و روزی از نو . البته خوشبختانه این برنامه همیشگی من نیست . بلکه تا دختره خونه هست که همش با اون مشغولم و تا باباش میاد با ایشون و بعد که همه شام  خوردن و خوابیدن ، من تازه میشینم سرکارام . فکر کنم با اینهمه فشاری که به خودم میارم و زندگی رو جدی میگیرم بزودی بمیرم و همه رو راحت کنم . اونوقت رو سنگ قبرم بنویسین زندگی رو زیادی جدی گرفت . ایدئال طلبیش کشتش . اما با تمام وجودش عشق ورزید و خوشحال بود . یه مشگ به تمام معنا .  

راستی من برای اولین بار سبزه ام خیلی قوزمیت شده بود . تازه همونشم یادم رفت سر هفت سین بذارم . بقول رشا آدم باید دلش سبز باشه که مال ما هست . اونم از مدل فسفری جیغیش .

من یه عقیده احمقانه دارم و اون اینه که سال رو هرجوری شروع کنی ، معمولا تا تهش هموجوری ادامه میدی . واسه همین بعضیا میگن با فسق فجور شروع کنن که تا تهش به حال و حول باشه ! البته منظورم روابط حسنه زناشوئی هست . آقایون موافقن دیگه نه ؟ شما خانوما هی اه و اوه کنین خوب ؟ دلتون میخواد بگین شماها سال رو چه جوری شروع کردین ؟

یه چیز دیگه . اون پست قبلی رو فقط چون بانمک بود اینجا گذاشتم که بخندین . اینقدر زندگی رو جدی نگیرین بابا . بعضی ها هم اومدین و گفتین اینا اسپم هست و واسه همه میاد . منم رفتم به این بابا تو همون جایی که پروفایلش هست... نوشتم که فلانی شوخیت گرفته ؟ مگه چشم نداری و ندیدی که من مزدوجم و این حرفا . اونم جواب نوشت :

I am sorry, but u look so nice and if u have a sister or a friend who
willing to get married and have their own family i be happy ,if u
introduce them to me

thanks
I wish u always be younge and happy

 حالا هرکی پایه هست لطفا به بنگاه دلال محبت پری دریائی میل بزنه و تمایل خودشو ابراز کنه. 

 قراره امسال یه سال محشر ، بهتر از همه سالهای گذشته باشه . میدونستین ؟ خوش باشین .

پ ن : حال دوباره خونی این متن رو ندارم . به بزرگواری خودتون چرت و پرت نویسی های منو ببخشید . گاتی پاتی کردم والا . فقط خواستنم یه عرض اندامی کرده باشم !!!  شب بخیر

 

+ نوشته شده در  20 Mar 2008ساعت 2:48 AM  توسط دریا  | 

ای بابا من که همه جا تو پروفایلم نوشتم که شوهر دارم و بچه . بعضی آدما مشنگن یا چی؟ هر روز یکی گیر میده سه پیچ و میل باکسمو پر میکنه از قربون صدقه !!! تازه امروز هم یکی ازم خواستگاری کرده . خنده دار نیست ؟ اینم متن یکی از ای میلهایی که امروز دریافت کردم : ( خدائیش طرف همچین خودشو همه چیز تموم معرفی کرده که آدم مور مورش میشه )

If you think we have something in common, I would very much enjoy receiving your smile/e-mail--THE WORLD ACCORDING TO ME: I laugh when I can and live with the rest. Apologize when I should. Let go of what I cannot change

Kiss slowly. Play hard. Forgive quickly. Take chances. Give everything(well almost). Respect myself. Respect those whom I let into my world

 
Smile until my cheeks hurt. Love to travel. Love life! Learn from my mistakes. Honest. Trustworthy. Reliable. Do what I say I will do. I am an extremely happy go lucky type of guy and you will not see me without a smile on my face. you will not be sorry .Anyway, if you are a MATURE lady that knows what she wants from life and want to get married , then please contact me. I look forward to
hearing from you ,I am 35 yrs, kind, honest, businessman ,kind financially ok ,artist, nice, no games ,I am single, I want to get married as this moment and I am so bussy with my job ( I am real estate broker having my own company ) , I live richmondhill ,canada,I have not been married and no kids,I am clean,d&d free,which I expect from u too.I dont smoke,I drink socially  once a week or twice a month).. ,if u interested I be so happy to hear from u

Thank you

 

 

+ نوشته شده در  22 Feb 2008ساعت 1:32 PM  توسط دریا  | 

امروز یه روز محشر آفتابی زیباست . دلم فقط میخواست که دست در دست یار بریم پیاده روی . دم همین دریاچه دم خونمون . همینجا که برام مثل بهشته . جات خیلی خالیه .

بیشتر از یک هفته است که بهدونه حالش بده . دوشنبه پیش یک عالمه کار داشتم . چند تا نقشه و یک پرزنتیشن بیست دقیقه ای و یک امتحان . زودتر رفتم دنبال بهدونه و بدو بدو رفتم خرید مایحتاج خوراکی .هنوز پنج دقیقه نشده بود که سر برگردوندم و دیدم بهدونه وسط فروشگاه همینطوری که روی چرخ خرید نشسته ، آورده بالا . بدو بردمش دستشوئی و سعی کردم لباساشو بشورم و یه ژاکت تمیز تنش کنم . سریع پول همون سه تا چیزی که تو چرخ خرید بود رو دادم و گازیدم تا خونه . تو راه هم سه باری بالا آورد . مسیر تا خونه اتوبان بود و نمیشد هرجایی ایستاد اما خوشبختانه دستش یه کیسه داده بودم که همه جا رو کثیف نکنه . حالا با همه این بدبختیا قرار بود یه مهمون عزیزی هم بیاد پیشمون . از آمریکا میمود و نمیتونستم بهش بگم آقا جون وقت بدیه و لطفا نیا . طبق برنامه من قرار بود دو ساعتی وقت برای تمیزکاری خونه و گذاشتن شام و ... داشته باشم که رشا گفت نیم ساعت دیگه میرسیم خونه . بهدونه هم دقیقا ده دقیقه یه بار میاورد بالا و تمااااام لباساشو دونه دونه کثیف میکرد . و همینطور همه جای خونه رو . تا شب موقع خواب همین بساط بود . با یه دستم شام میذاشتم و سالاد و ... و با یکی به بهدونه میرسیدم . حتی آب هم نمیخورد و خیلی بیجون بود . اینجا یه مرکزی هست به اسم nurse line که پرستارهای دوره دیده داره و هر ساعتی از شبانه روز میشه بهشون زنگ زد و اول اطلاعات کامل ازت میگیرن و بعد درمورد بیماریت کمکت میکنن که راهنمائیهاشون خیلی بدردم خورد .

اون شب بعد از خوابیدن بهدونه تا چهار و نیم روی پروژه های نقشه کشیم کار کردم . دو ساعتی هم خوابیدم . صبح کلاس داشتم و باید میرفتم . بهدونه هم پیش رشا موند . تا شب که برگردم انگار کمی بهتر شده بود . یعنی دیگه حالش ده دقیقه یه بار بهم نمیورد و فقط چند بار در طول روز بود . از فرداشم که بیرون روی از پائین و ..... همه هفته همین بساط رو داشتم . الان همه چی قاطی شده . به اضافه سرماخوردگی و سرفه و ...

کارمون شده این که تو همه اتاقای خونه یه کاسه بذاریم برای روز مبادا . شب اول که یه بار هم روی قالیچه ابریشم اتاق خوابمون که هدیه عروسیمون بود ،حالش بد شد و مجبور شدیم که قالیچه رو بشوریم و الان نصف شسته شده اش بدجور به بقیه رنگ داده و یه چیز واقعا خراب مزخرفی شده .

دخترم درطول این هفته همه گوشتای تنش آب شده و یه بچه رنگ و رو پریده با چشمای گود افتاده شده که منو دیوونه میکنه . بسکه من درمورد غذا خوردنش و سلامتیش حساسیت دارم . هفته اصلا خوبی نبود . هیچ شبی بیشتر از دوساعت نخوابیدم . فکر کنم از قیافه منم خستگی میباره .

شب ولنتاین بنظر میرسید که حال دخترم خیلی بد نباشه . برای همین من و رشا گفتیم که برنامه خودمون رو که از ماهها قبل براش برنامه ریزی کرده بودیم ، اجرا کنیم . یه خانومی هست که گاهی بهدونه رو نگه میداره و من خیلی بهش اعتماد دارم . اونشب اومد بهدونه رو از ما گرفت و گفت میبرتش خونه خودشون و شب احتمالا ببرتش خونه ما که بخوابونتش . خلاصه ماها هم با یه کشتی تفریحی رفتیم که مثلا ولانتاین رو بدر کنیم . بدک نبود . شام و اشربه و موزیک . البته نصف اون سه ساعت رو رشا خان حالش بد شده بود و ویروس بهدونه رو گرفته بود و ... سر شام هم که اون خانوم پرستار بهدونه زنگ زده که تو راه خونه ما گم شدن و نمیتونست خونمونو پیدا کنه که منو کمی نگران کرده بود  . همون کوچه های پشتی خونه هی دور خودش میچرخید . بالاخره وقتی که خونه رو پیدا کرد ، رشا هم کمی حالش بهتر شد و ... شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت .

طبقه بالای کشتی تفریحی همه تو بغل هم ولو بودن . چند تا زوج که از اول فقط مشغول لب گرفتن بودن  و کارشون زل زدن به چشمای همدیگه بود . طبقه پائین هم بساط بزن و برقص بود . دستای رشا رو گرفتم و میذارم رو باسنم و میگم ببین اینجوری باید برقصی . مثل همون درتی دنسهایی که تو فیلما میبینی . به شوخی میگه آووو جنسیش نکن . میگم بابا همه امشب بخاطر برنامه اون آخر شبشه . این مشروب و  شام و شمع و کادو همش پشمه . کل ماجرا جنسیه . اما قشنگترین جای کشتی طبقه آخرشه . روی Deck . مخصوصا وقتی از زیر پل بورارد و گرن ویل رد میشه . وقتی که شبه و وقتی که سوار یه کشتی هستی ، همه شهر یه منظره دیگه ای داره .  

همه میدونن که کانادائیها چقدر محافظه کار هستن و کلا آدمای زیادی رو مشغول بوس بوس بازی و ور رفتن باهم نمیشه تو خیابونا دید . اما اونشب کل شهر یه فضای دیگه ای داشت و هرگوشه خیابون یه عده که نمیتونستن تا خونشون صبر کنن ، مشغول بودن . جای همه ندید بدید ها خالی .

 

 خوش باشین .

 پ ن : عکسها فقط جنبه تزئینی دارن 

 

+ نوشته شده در  18 Feb 2008ساعت 11:58 AM  توسط دریا  | 

گفته باشم که این لینک اصلا و ابدا خنده نداره  . زشته اینکارا . خجالت داره . از عذاب الهی بترسین . اون دنیا موش میشین ها . از ما گفتن
+ نوشته شده در  11 Feb 2008ساعت 1:51 AM  توسط دریا  | 

یکی بهم پیشنهاد داده که اگر بچه خوب غذا نمیخوره که فکر کنم مشکلیه که خیلی از مامانا باهاش سر و کله میزنن ، بچه رو تو تهیه غذا شرکت بدین . بشینونینش رو میز و باهم مواد اولیه رو بریزین و یا یه چاقوی پلاستیکی کند دستش بدین که بعضی چیزا رو خورد کنه و ... من که امتحان کردم و کار میکنه . مشکل اینه که خیلی وقتا آدم اونقدر گرفتاره و درحال بدو بدو هست که تا جای امکان میخواد بچه تو دست و بالش نباشه . دکتر دخترم بهم گفته که بچه بعد از یکسالگی باید خودش غذا بخوره . هله هوله قبل غذا بهش ندین تا خوب گشنه بشه . بعدش بذارین جلوش تا خودش بخوره . هروقت هم شروع به بازی کرد غذا رو از جلوش بردارین . اگر هنوز گرسنه باشه ، یاد میگیره که دفعه بعد بخوره و بازی بازی نکنه . اما متاسفانه واسه من یکی که همش حساسیت دارم که دخترم همه غذاشو بخوره که مثلا مبادا ضعیف بشه ، تاحالا این روش کار نکرده . یعنی میذارم جلوش و هر وقت دیگه خودش نخوره ، شروع میکنم خودم بهش دادن . اونقدر با بازی و شعر و داستان و صد جور دلقک بازی دیگه باید بهش غذا بدم که واقعا از این چند ساعت هدر شده هر روزم بدم میاد . مگه میشه که یه ناهار یا شام یک تا یک و نیم ساعت طول بکشه !

از افتخارات یه مامان خانومی این بود که به بچه اش هر روز با ادا بازی  تمام غذاشو میداده . بعدها که دخترش یه خرس گنده بیست و خورده ای ساله شده بود  هم باز واسه صبحونه اش لقمه میگرفت و میبرد دم اتاقش !!! همینه که بچه های خیلی از ایرانی ها نمیتونن عمرا رو پای خودشون بایستن و هرجای دنیا که برن همش ننه باباشونو میخوان .بچه های لوس و ننر . 

راستی این لینک رو نگاهی بندازین . حاضرین همچین کیکی بخورین ؟ 

 

+ نوشته شده در  6 Feb 2008ساعت 11:12 AM  توسط دریا  |