چند وقت پیش از طریق اورکات ، یکی از بهترین دوستهای دوران دبستانمو پیدا کردم و بعد از این همه سال با هم تلفنی صحبت کردیم . وای که دو تا مون خییییییییلی خوشحال شدیم . اسمش مهرک هست. میگفت که بارها دنبال من تو اورکات گشته بود اما پیدام نمیکرد . آخه من اینجا فامیلمو به فامیل رشا عوض کردم و همه منو به این فامیل جدیدم میشناسن و...
خلاصه بیشتر از ۲ ساعت تمام وراجی کردیم . آخه خبرای این همه سال رو میخواستیم یه دفعه بهم بدیم . خبرای اصلی هم که مربوط به دوران بعد از مهاجرتمون میشد . قبلش که مثل همه رفته بودیم دانشگاه و .... مهرک هم که گرافیک خونده ، رشته ای که خیلی ها که زیاد درسو دوست ندارن میرن میخونن . البته از این آدما بعضیاشون هم حسابی ذوق هنری دارن و کلی هم تو کارشون موفق میشن . اما مهرک اینطور که خودش میگفت از اولم زیاد تو مایه های هنر ، منر نبوده و زیادم استفاده ای نمیکنه . چند سال پیش هم با یک مرد مهربون ازدواج میکنه و الانم یه جای خوش آب و هوا در ایالت کالیفرنیا هستن .
البته اینطوری که میگفت یه بیزینسی زده بودن که تو کار مواد خوراکی بوده و با ضرر خیلی زیادی بعد از چند سال کار شبانه روزی از شرش خلاص شدن و .... اما دختر به اون قشنگی و باهوشی میگفت که همیشه خنگ تشریف داشته و ااصلا اعتماد بنفس نداره و تو کاراش همیشه گند میزنه . ای وای چی میشنیدم. اونم اینجا که مردم آمریکای شمالی ممکنه که تو کارشون خیلی هم وارد نباشن اما با این اعتماد بنفسشون فکر میکنن خداهستن واین شرط اولیه کاریابیه .
این چیزا منو یاد کار گیر اوردن خودم انداخت . منم مثل خیلی آدمای دیگه که مهاجرت میکنن اصلا هیچ چیزی راجع به اینجا نمیدونستم . هیچ فک و فامیلی هم اینجا ندارم . چند تا از فامیلای رشا چند سالی میشد که اینجا بودن ، اما ما سالها بود که ندیده بودیمشون . در ضمن هم بعدا فهمیدیم که اونا زیاد هم اینجا آدمای موفقی نیستن و بعدها ضررشون خیلی بیشتر از منفعتشون به ما رسید .
خوب تکلیف رشا که معلوم بود . باید اول امتحانای زبان رو میداد که بالاخره بعد از ۵ بار امتحان دادن قبول شد . بقیه درسهاشم که باید امتحان کتبی و شفاهی میداد و بعد مصاحبه و امتحانای عملی تو دانشگاههای مختلف کشور وبالاخره اینجا قبول شدن و درس خوندن برای ۲ سال و .... کلی پدرش دراومدن . حالا تا چند ماه دیگه ایشالا که تموم میکنه . البته تا پایان درسش دویست هزار دلار بابت وامی که برای دانشگاهش از بانک گرفته بدهی خواهد داشت که باید با تمام بهره هاش پس بده . خدا بداد برسه .
اما ماجرای من جالبه . چون که من آدمی هستم همه فن حریف . چون نمیدونستم که اصلا اینجا چه خبره و برای چه رشته هایی بازار کار هست. علیرغم اینکه با مدرک تحصیلی من برای مهاجرت اقدام کرده بودیم . پس نشون میداد که به رشته من اینجا نیاز هست . اما من تو رشته خودم اصلا سابقه کاری نداشتم و عملا هیچ چیزی بلد نبودم . یک رشته وابسته به گروه پزشکی که باید سالها سابقه کار داشته باشی تا بتونی به عنوان تازه وارد ، وارد محیطهای کاری اینجا بشی .
خلاصه قبل از اومدنم یک عالمه کلاسای انیمیشن با 3d studio max و همینطور یک سری کلاسای طراحی صفحات وب رفتم که خیلی بهم حال داد . آخه من همیشه یک عشق جاویدان تو زندگیم داشته و دارم و اون اینه که طراح بشم. حالا طراح هر چیزی که میخواد باشه . از بچگی که همش طراحی لباس میکنم ( زنونه، بچگونه، لباسای ورزشی، کراوات و ....) و همیشه اطراف خونه پر از طرحهای منه. دیگه اینکه من میتونم هر چیزی رو طراحی کنم . از مدل تیر و تخته و پارچه و اسباب بازی و کیس کامپیوتر و باغچه و خلاصه اونقدر هر شب که میخوام بخوابم صد جور مدل های تک به ذهنم میرسه که نگو . آرزو دارم که بالاخره طراح یک چیزی بشم . اگر بخوام از کارایی که تا حالا کرده ام بنویسم خودش یه بحث طولانی میشه .
قبل از اومدنم استاد کلاسهام هم گیر داد و گفت که اگر دوست داری بیا شرکتمون (کارای طراحی وب ،فلش کار) و بچرخ که شاید چیزی هم تو کار یاد بگیری . اینم از فضایل استفاده از قیافه .
خلاصه همون روز دوم دیدم که یکی از موسسات خیلی معروف زبان و مهاجرت آگهی زده که به یه نفر برای طراحی سایتشون احتیاج دارن . منم که پر رو رفتم و گفتم که من برای فلان شرکت کار میکنم و از کاراشونم فلان سایتهاست . فکرشو بکنین که اصلا تجربه کاری هم ندارم . آقا اونهام خوششون اومد و سر قیمت هم یه چیز گنده بیشتر از نرخ روز گفتم و با کمال تعجب قبول کردن . واییییییییی خدا داشتم از خوشحالی سکته میکردم . بعد رفتم سراغ همون استادم و گفتم که من یه پروزه گرفتم . بهم کمک کن نصف نصف . اونم گفت بابا تو دیگه کی هستی نیومده کار گرفتی . البته بهش نگفتم که مثلا تو شرکت اون کار میکنم و ....
خلاصه در طی این پروژه خیلی کمکم کرد و من اصلا فکر نمیکردم که اینقدر تجربه کاری مهم باشه . اما منم نه خودمو میباختم و نه از رو میرفتم . شبها تا ساعت چهار صبح روش کار میکردم . آخه میخواستم یک کار فلش عالی و تک بشه . شاید ۱۰ تا سایت طراحی کردم که یکیشو پسندیدن . اما استادم میگفت که اینطوری مشتری ها رو پررو میکنی . یه کار نشونشون بده و خلاص .
بعد از تموم شدن پروزه هم تو یه شرکت خوب کار تمام وقت پیدا کردم اما فقط ۲۸ روز کار کردم . چون درست هفته دوم کار مامانم بهم زنگ زد که ویزاتون به کانادا اومده . آخخخخخخ که از ذوق داشتم میمردم . منم که تو همه کارام عجول ، تصمیم گرفتم ۱ ماه دیگه مهاجرت کنیم .
حالا دفعه بعد راجع به کاریابیم تو کانادا مینویسم...................

