تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

سال نو همه شما دوستای عزیز دلم مبارک باشه. برای تک تکتون آرزوی یه سال خیلیییییییییییییییی شاد دارم . ایشالا همتون سالم باشین و دلتون خوش و سفرتون پر برکت . به یه چیزایی حتی بهتر از آرزوهای قشنگتون هم برسین

 

عشق بازی به همین آسانی  ست...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجهارا تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتریهایت را باخودت ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانی  ست...

 

 

+ نوشته شده در  19 Mar 2006ساعت 1:45 AM  توسط دریا  | 

خیلی خوشحالم . خیلی . زنده باد آزادی . زنده باد دموکراسی . زنده باد برخورداری از حقوق مسلم انسانیت . زنده باد انسانهای آزاده 

 

+ نوشته شده در  18 Mar 2006ساعت 7:26 PM  توسط دریا 

 

به دنبال اعلام عدم آمادگی چين در اواخر نوامبر ۲۰۰۵ برای برگزاری المپيک ۲۰۰۸ در اين کشور ، ايران آمادگی خود را برای برگزاری اين جشن ورزشی باشکوه جهانی اعلام کرد .

اکنون با گذشت سه سال ، ايران از سه روز قبل برگزاری المپيک را آغاز کرده است و در همين سه روز تمام دوربين های خبری جهان و کانالهای تلويزيونی متوجه ايران ، اين سرزمين هزارويکشب شده است .

 

مشعل المپيک منفجر شد

بالاخره مشعل المپيک پس از چهار سال از يونان به ايران رسيد و حسين رضازاده قهرمان وزنه برداری جهان به عنوان نماينده ورزشکاران ايران آتش را به سوی مشعلی که توسط واحد عمليات سپاه ساخته شده بود ،  پرتاب کرد تا آن را روشن کند ، اما به دليل محاسبات غلط ، مشعل بزرگ ورزشگاه آزادی منفجر شد و سی نفر کشته و تعدادی زخمی شدند . سخنگوی استاديوم آزادی اعلام کرد : چيز مهمی نبود ، خوشبختانه هموطنان خودمان کشته شدند و براساس شناسايی های صورت گرفته اکثر آنها اصلاح طلب بودند .

 

مقررات ويژه

محسن مهرعليزاده دبير ايرانی المپيک ۲۰۰۸ تهران ، طی مصاحبه ای به برخی مقررات المپيک تهران اشاره کرد و گفت :

۱) المپيک خواهران بطور جداگانه برگزار می شود تا برادران تحريک نشوند . برادران حق حضور در اين المپيک را نخواهند داشت . مربيان مرد ورزشکاران زن می توانند قبل از مسابقه ورزشکاران خود را راهنمايی کنند .

۲) در بخشی از المپيک مردان حضور تماشاگران زن بلامانع است ، اما در ورزشهايی مانند شنا و ژيمناستيک و ساير ورزشهای تحريک کننده تماشاگران زن حق حضور نخواهند داشت .

۳) حضور ورزشکاران اسرائيل ممنوع است و در صورت مشاهده اين ورزشکاران به عنوان جاسوس دستگير می شوند .

۴) برندگان مسابقات علاوه بر دريافت مدال طلا و نقره و برنز جهت اعتلای روحيه ورزشی به مکه و مدينه مشرف خواهند شد . رفتن به اين سفر اجباری است و در مورد کسانی که به دليل پيروی از اديان ديگر حق ورود به مکه و مدينه را ندارند ، کميته ارزشی المپيک طی مراسمی اين افراد را به دين مبين اسلام مشرف می کند و اقدامات تکميلی را نيز انجام می دهد .

 

حمل و نقل در تهران

خبرنگاران گزارش می دهند که با وجود ايجاد خطوط ده گانه مترو حمل و نقل دو ميليون تماشاگر ميهمان به دشواری صورت می گيرد . اين تماشاگران که نيم ميليون نفرشان به دليل رعايت مسائل اخلاقی در جزيره کيش مستقر هستند، می بايست از سه روز قبل از هر مسابقه آماده شوند تا از جزيره کيش به فرودگاه امام خمينی و از آنجا با هليکوپتر به فرودگاه مهرآباد و از آنجا با مينی بوس به ميدان آزادی و از آنجا با مترو به شهرک المپيک منتقل شوند .

 

قير و قيف در تهران

عليرغم سرمايه گذاری وسيع شهرداری و دولت ايران هنوز استاديوم دو و ميدانی کاملا احداث نشده است. مسئول اين استاديوم گفت: هنوز موفق به خريد زمين آن نشده ايم ، اگر امروز بتوانيم تا عصر زمين را معامله کنيم نيروی ارتش و بسيج با استفاده از دويست هزار بسيجی می توانند تا چهارده ساعت بعد استاديوم را بسازند . وی گفت : مشکل آسفالت بسيار جدی است ، يک روز قير نيست ، يک روز قيف نيست و يک روز مسوول پروژه مشغول فعاليت حزبی است .

 

لباس شخصی ها در استاديوم

امروز در استاديوم شهيد شيرودی که محل برگزاری مسابقات هندبال و بسکتبال است ميان تماشاگران طرفدار جبهه دموکراسی و حقوق بشر از يکسو و لباس شخصی های طرفدار رئيس جمهور از سوی ديگر درگيری رخ داد و مسابقه بسکتبال ميان کوبا و لهستان برگزار نشد، قرار است اين مسابقه فردا شب در ساعاتی که لباس شخصی ها به خواب می روند در يک استاديوم ناشناس برگزار شود .

 

رئيس جمهور ۱۶ گل زد

دکتر محمود احمدی نژاد امروز در جريان مسابقه فوتبال ميان ايران و تاجيکستان حاضر شد و بر اساس حکم حکومتی به عنوان کاپيتان تيم ملی منصوب شد . در پی حضور وی در استاديوم تعداد زيادی از تماشاگران خارجی و ايرانی از ترس سکته کردند و در حالی که کليه اعضای تيم تاجيکستان از ترس گريه می کردند ، ايران موفق شد با نتيجه ۱۶ بر صفر پيروز شود. هر شانزده گل اين بازی توسط رئيس جمهور زده شد .

 

ايران - ودکا، ودکا - ايران

سفارتخانه های انگليس ، فرانسه ، هلند ، ترکيه ، آلمان ، آمريکا و چند کشور ديگر هر کدام مبلغ پنج ميليارد دلار به عنوان وثيقه آزادی ۳۲۷۸۵۶ نفر از تماشاگران خود را که در سه روز گذشته به دليل رفتارهای مخالف شوون اسلامی دستگير شده اند ، پرداختند تا آنان آزاد شوند و بتوانند بقيه مسابقات را ببينند . جوئل اسميت آمريکايی که از زندان آزاد شده بود ، گفت : من آبجو خورده بودم و مرا گرفتند ، در حالی که بقيه ايرانی ها ودکا می خورند و آنها را نمی گيرند ، وی گفت : من هم از اين به بعد ودکا خواهم خورد ، وی شعار داد : ايران - ودکا ، ودکا - ايران .

 

شاهين پن گزارشگر نيويورکر

شاهين پن، شان پن سابق و گزارشگر نيويورکر که برای هجدهمين بار بعد از انتخابات رياست جمهوری احمدی نژاد به ايران سفر کرده است، در گزارشش نوشت : بسياری از تماشاگران اروپايی و آمريکايی از رفتن به استاديوم برای ديدن مسابقه خودداری می کنند ، چون تماشای شهر تهران هيجان انگيز تر است . وی که مسلمان شده و نام شاهين را انتخاب کرده است ، نوشت : خبرنگاری در ايران مثل اين است که دوربين در دست به فاصله پنجاه متری يک بمب نشسته باشی که قرار است يک دقيقه بعد منفجر شود . همه چيز عالی است .

 

سيد ابراهيم نبوی 

 

 

 

+ نوشته شده در  17 Mar 2006ساعت 10:17 AM  توسط دریا  | 

سلام . من اومدم . مثل همیشه . آفتابی آفتابی . گور پدر غم و غصه . من که حوصله شو ندارم . از اونایی که دلداریم دادن و اونایی هم که گفتن به تخمم ، همه و همه خیلی ممنونم . مخصوصا نارون جون که با اون میل پر محتوی قشنگت دلمو باز کردی . حتی اگر که منو به چشم پروژه ببینی و همینطور ممنونم از یه نفر خیلی عزیز ، شبنم ماهم ، ایده مهربونم ، افرای خوشگل من و امیررضا و نیکو ، دوستای تازه و خیلی خوبم . نمیدونین مطلبای قشنگتون چقدر شادم کرد .  

امروز دوست دارم که فقط و فقط از به دونه بنویسم . همینطور ناشی بازیهایی که اولین بار که آدم پدر یا مادر میشه در میاره . نگین تورو خدا که هیچ کدومتون بلایی سر بچتون نیاوردین . من بر اساس تجربه ای که دارم میدونم که همیشه بچه های اول یه جورایی موش آزمایشگاهین . 

دختر من روز ۴ خرداد سال ۱۳۸۴ بدنیا اومده :( ۲۵/ ۵/ ۲۰۰۵ )

اول همه من عاششششق اینم که به دونه ماچم کنه . اونقدر میچسبه که نگین . چون اگر خیلی خوشحال باشه چند تا پشت سر هم میچسبونه . البته مثل من بادکشی نیست . اما همینشم خوبه.

حالا دیگه سرعت یادگیریش خیلی رفته بالا و هر روز یه کار جدید میکنه . آهان راستی اینجا میگن نزارین بچه زیاد تلوزیون نگاه کنه . براش خوب نیست . هر کی گفته غلط کرده . کی من گفتم ؟؟؟؟ حرفمو پس میگیرم ! بعضی وقتا مثل چی بگم ( آخه به هیچ مشکل گشایی اعتقاد ندارم ) آهان مثل امداد غیبی میمونه  (همون سوپر من و این حرفا )  مثلا اون وقتایی که هیچ جوری دهنشو باز نمیکنه که غذا بخوره و فقط و فقط خودش با دستای مبارکش باید نوش جان که نه استحمام کنه توش و یا خیلی موقعیتهای دیگه . واسه همین از هر کارتون مورد علاقه اش ، آهنگا و رقصاشو ظبط کردم . دیروز تو یه کارتونی ادای گاو رو در میاوردن که دیدم یه دفعه عین اونا شروع کرد مو مو کردن . دستاشم دیگه موقع رقصیدن با آهنگا تکون میده.

امروز به مامانم که تعریف میکردم ، گفت دیدی. هی میگفتی دلم نمیخواد دخترم رقاص بشه . ببین چه لذتی داره. آخه من دلم نمیخواد که دخترم از این عروسکهایی بشه که فقط قر میدن و با عروسک  بازی میکنن . تو این دنیای مردونه باید که بازیهای مردونه رو هم بلد باشه .

دیگه اینکه وقتی انگشت سبابه مو چپ و راست میبرم و میگم نه نه نه... اونم قشنگ ادای منو در میاره . پدر سوخته . اما کو گوش شنوا ؟! میگه نه اما هر چیزی رو یه دونه میخوره و یه دونه هم میندازه زمین . یه دورم میماله به موهاش . آخخخخخخخخخ که عاشق همین کثیف غذا خوردنشم . گاهی هم یک راست بسوی حمام .  هم بپز . هم دقیقا یک ساعت هر بار غذا بده و هم زمین رو  و میزشو و صندلیشو  بشور . از کمر افتادم والا . از صبح ساعت ۶ و نیم هم که پامیشه میگه دستمو بگیر و راه ببر . با این قد کوتوله اش هم که من باید کلی خم بشم . بزودی با نام مادری که در ۳۰ سالگی قوزی شد براتون مینویسم .

تازگیها هم خیلی خوب توپ بازی میکنه . آخه قبلا فقط اونو میخورد . اما حالا قشنگ پرتش میکنه و یا قلش میده . اونم درست بسمت من .

راستی یه مدت کوتاهی موفق شدم بهش تو شیشه شیر بدم . اما بازم بازی در میاره و لب نمیزنه بهش . براش تو همه جور لیوان های رنگی پلاستیکی دادم که باز نمیخورد . بگین دخترم چی دوست داره ؟ آهان . یه سری لیوان کریستال داریم که مخصوص ویسکیه و به دونه فقط  اونارو دوست داره . آخه من چی بگم به این بلاچه . با اینکه دهن دخترم خیلی گنده است اما دیگه دهنه لیوان براش خیلی گشاده . خوب دوست داره دیگه.

یاد این افتادم که چند ماهه پیش یه شب دوستای رشا یه باری جمع شده بودن و من و به دونه هم رفتیم . طبق معمول همه دورش جمع شده بودن . این دختر من هم به هیچ کس محل  نمیذاشت به جز لیوانای آبجو . دست هر کسی میدید یک حمله ای میکرد که نگو . اول همه فکر میکردن که بچم میخواد بره بغلشون ، کلی خوشحال میشدن . بعد هم جوک شده بود . میگفتن که قیافش که کپی باباشه . این اخلاقشم که عاشق آبجو هست هم باز به اون رفته!!!!!!!!!!!  

راستی من یه خاطره احمقانه هم از ناشی بازیم سر به دونه دارم که باید تعریف کنم . اول هم بگم که مامان من انگار زیاد چیزی از بچه داری یادش نیست و با اینکه یه عمر پرستار بوده ، ( البته بیشتر دستیار اتاق عمل ، واسه همین هم عاشق دیدن خون و بخیه و اینجور چیزاست . انگار حال میارنش) اما معمولا نصیحتهای خوبی به آدم نمیده . البته مامانم اون سر دنیاست . منم که راستش اصلا و ابدا حرفشو گوش نمیکنم . یه جور کرم قدیمی . دور و بریهامون هم همه یا بچه ندارن و یا بعد از ما بچه دار شدن . خلاصه مرجع تقلید ما دکترش و نرسش و سایتهای اینترنتی و کتابهاییه که خوندم . یعنی تجربه یوخدی و خودم باید کسبش کنم .

خلاصه وقتی به دونه ۲ ماه و نیمش بود ، شروع کرد به مکیدن انگشتش . خوب ماها هم نمیخواستیم بهش پستونک بدیم  . در ضمن عادت داشت که ۲ ساعت به ۲ ساعت شیر بخوره . درست سر ثانیه . از لحاظ آن تایمی به خودم رفته شدیدا . چون رشا که همیشه دیر میکنه . آخه آرایش اون بیشتر از من طول میکشه ! بعد یه شب به دونه بیدار نشد . نگو که میخواد تا صبح بخوابه . خوب مامانا میدونن که ممه های آدم باد میکنه و اصلا نمیزاره که آدم بخوابه . آقا نشون به اون نشون که خوابید برای ۸ ساعت . منم داشتم واقعا سکته میکردم . رفتم بیدارش کنم  اما دلش نمیخواست شیر بخوره . زودی زنگ زدم به (new born hotline ) که یک مرکزیه ، شبانه روزی و به مادرا با بچه های زیر ۲ سال خدمات میدن . جون خودشون . خلاصه اون نرس احمق هم گفت که نباید اینقدر بخوابه و منو ترسوند . گفت که هر جوری هست باید بهش شیر بدین . منم فکر کردم که الانه که بچه ام تلف بشه . خلاصه رشا رفت اون موقع صبح که ۴ یا ۵ صبح بود از یه جایی شیر دوش خرید .  ما هم بشین هی بدوش . خوب درد خودم که خوب شد . اما پرستار احمق به ما گفته بود که به بچه شیر رو تو شیشه شیر  ندین که باعث نشه که سینه مادر رو نگیره . روز اولی هم که بهدونه به دنیا اوده بود اونقدر گشنه بود که دو بار با یه پیمانه کوچولو بهش کمی شیر خشک دادن . حالا به دونه میخواد بخوابه و اصلا دلش شیر نمیخواد . شده ۱۱ ساعت که شیر نخورده . منم که از ترس دارم بیهوش میشم . درد سرتون ندم ما با یه پیمانه کوچولو افتادیم به جون بچه حیوونکی . رشا بغلش کرده بود و به زور میریخت تو حلقش . آخیییییییییییییییی دلم کباب میشه . الان که یادش میوفتم میگم ما چه احمقایی بودیم .

از اون ببعد هم به دونه  هر ۲  ساعت یه بار انگشتشو میمکید که خودشو آروم کنه و بخوابه دیگه. من که نمیدونستم . فکر میکردم یعنی خیلی گشنه شه و میرفتم بهش شیر میدادم . آقا ما با این خریتمون باعث شدیم که بچمون تا ۴ ماه و نیمی هر شب ۲ ساعت یه بار شیر بخوره . حقمه نه ؟

در ضمن دوست خوبی ازم خواسته بود که زیاد خونه نشینم . راستش من و به دونه بیشتر روزهای هفته برای خودمون یه برنامه ای داریم که البته از هفته پیش به خاطر خرید ها و کارهای عید بهم خورده . ما روزای ۲ شنبه میریم کلاس بچه داری که منظور فقط بودن با مامانا و بچه های دیگه است و جنبه آموزشی برای من نداره .۴ شنبه ها هم گاهی میریم سینمایی که برای مادرا و بچه هاست و بهتر از همه روزای ۵ شنبه هست که یا میریم کتابخونه که بساط کتابخونی و شهر و رقص برای بچه هاست و به دونه کلی قر میده و یا میریم کلاس یوگا مخصوص مادرا و بچه ها . البته استفاده واقعی رو از مزایای یوگا نمیبرم و معمولا وقت خواب به دونه است . اما چی گفتن ؟ کاچی به از هیچی .

 

+ نوشته شده در  16 Mar 2006ساعت 11:0 AM  توسط دریا  | 

پرنده قفسشو دوست داره . چون لونه دیگه ای نمیشناسه . میترسه تو دنیای به این بزرگی گم بشه . تو قفسش احساس امنیت میکنه .

پرنده صاحبشو دوست داره . اما زخمهایی که بهش زده رو نمیتونه فراموش کنه . نمیتونه گذشته رو پاک کنه . میتونه ببخشه ؟  با هر زخم تازه ، زخمای قبلی که در حال بهبودن بازم سر باز میکنن . میسوزن . خیلی زیاد .

پرنده میترسه که بیرون از این قفس تنها بمونه . اما مگه تنها تر از حالا هم میشه ؟!

پرنده یه زمانی مرغ عشقی بود که صدای چه چهش تا به آسمونا میرفت . خودشو گم کرده . ساکت تو یه گوشه قفسش میشینه و نگاه میکنه . دلش پره . 

یه زمانی شعر مینوشت . حدیث زندگیشو . آروم میشد . فکر میکرد یه روزی صاحبش این نوشته هارو میخونه . میفهمه که زخما هی عمیق و عمیق تر میشن . نمیدونست که صاحبش اونقدر غرق زندگی خودشه که علاقه ای به خوندن این هرزیات نداره . دیگه نمینویسه . برای کی ؟ برای چی ؟ اونایی که میخوننش همه تو قفسهای طلاییشون خیلی خوشبخت به نظر میرسن . نه زخمی . نه غمی . شاد و سبکبال . پر از پرنده های رنگارنگ و قشنگ .

صاحبش میخواد پرنده زخماشو فراموش کنه . مثل یه پرنده کوکی همیشه بخونه . پس پرنده میخونه و میخونه . اما صاحبش نمیشنوه . دیگه این چه چهه ها براش تازگی ندارن . رنگ موندگی میدن . رنگ تنهایی . بوی اشک میدن .صدای تردید .

پرنده میخواد پرواز کنه . خودشو بیاد بیاره . خونشو خودش بسازه . دیگه قفسش براش تنگ و تاریک شده . نمیتونه نفس بکشه . یه لونه پاک پاک میخواد برای خودش و جوجه اش

 

 

+ نوشته شده در  14 Mar 2006ساعت 9:59 AM  توسط دریا  | 

لطفا یک آدم خیر به من کمک کنه . من میخوام که لیست لینکهام نشون بده که کی آپ کرده . رفتم سایت blogrolling و کد جاوا گرفتم . اما نمیدونستم کجا بزارم . گذاشتم تو همون قسمت تنظیمات وبلاگ ، ولی کار نمیکنه . بعد رفتم تو سایت بلاگرد که اونم کد جاوا داد . نمیدونم باید بزارم تو ویرایش قالب؟؟؟؟ یا چی . تو قسمت HTML هم جای عوضی انگار گذاشتم همه چیز قاطی پاتی شد . راستی میخواستم که یه عکس کوچولو بزارم. پس تو بلاگرد به جای کاراکتر ، آدرسه عکسی که تو tiny pics دانلود کردم رو گذاشتم . کار میکنه اینطوری؟ به یک فقره آدم مهربون احتیاج دارم که برام درست و حسابی توضیحشو بنویسه . اجرتونم اون دنیا با خدا . اگر پسرین که با حوریای خوشگل لخت و پتی محشور بشین . اگرم که دخترین چمی دونم هرچی از چیز میزای بهشتی که میخواین بخورین ، ورزشم نکنین، هیکلتونم توپ بمونه .دیگه هر جاتونم دوست ندارین اون دنیا مجانی براتون عمل کنن . خوب بسه دیگه چقدر دعاتون کنم. قربون همتون

+ نوشته شده در  12 Mar 2006ساعت 8:7 PM  توسط دریا  | 

 

 

+ نوشته شده در  12 Mar 2006ساعت 0:20 AM  توسط دریا  | 

به سرم زد اینو بزارم . ببینین این فسقلی رو تو ۷ ماهگی . خواهان نبود ؟؟؟؟؟ راستی گفته باشم که مامان این فسقلی اونقدر دوسش داره که میخواد ترشی بندازش !

 

 

+ نوشته شده در  11 Mar 2006ساعت 0:58 AM  توسط دریا  | 

چند ماهی همونجا درس میدادم تا یه کار تمام وقت پیدا کردم که پولش بد نبود . طبق معمول با ذوق و شوق میرفتم سر کار و مثل سگ هم کار میکردم .  اما من یه عادتی دارم و اون اینه که حتما حتما باید تو کارم پیشرفت کنم . اصلا نمیتونم درجا بزنم . در هر فرصتی میخوام برم بالا و همیشه تو هر کاری میخوام که رییس باشم . اونجا هم گیر یه سری آدم افتاده بودم نسناس .

رییس من که یه ادم لبنانی احمق و نوچه اش هم باز از این دخترای کون تراکتوری اینجایی( قد ۲ متر و وحشتناک درشت که مثل پنگوئن راه میرفت) و اصلیتش لبنانی بود و همیشه روسری سفید  سرش میکرد . آقا یه جا نماز آب کشایی بودن این گروه که نگو . از روز اول گیر دادن که چه جور مسلمونی هستی که نماز نمیخونی . سر ماه رمضونم که همشون  یک ساعت غیبشون میزد تا به بخور بخورشون برسن . همه جز من و مجبور بودم جای همه کار کنم . منم الکی میگفتم که ناراحتی معده دارم که روزه نمیگیرم . آخخخخخخخخخ که چقدر لجم در میومد . دخترای همکارم هر هفته میرفتن دکتر که ببینن بچه دار نشده باشن و هر دقیقه بغل یکی بودن ، اونوقت منو ارشاد میکردن و اصلا نمیذاشتن که برای پستهای بالاتر شانسی داشته باشم . هر چند که همیشه بالاترین امتیاز رو تو  بازدهی شرکت میاوردم .

بعد هم سر یه موضوعی فهر کردم و دیگه نرفتم . اما اونا داشتن سکته میکردن که واسه یه جریاناتی که پیش اومده بود سوشون نکنم . یه وکیل بهم گفت که شرکت به این غولی پول زیادی حاضر میشه که بهت بده که به عنوان sexual harrasment ازشون شکایت نکنی . آخه اینجا اگر یه ذره حرفاشون بو دار باشه میشه سریع شکایت کرد و ...

خلاصه حوصله این کارارو نداشتم و فقط میخواستم که از اون محیط پر استرس راحت بشم و هر چی هم که بهم زنگ زدن محل نذاشتم .

بعد گفتم که اینجا رشته تحصیلی خودم که یکی از رشته های زیر گروه پزشکیه رو  که میگن  هم پولش خوبه و هم محیطهای کاریش ، رو یه امتحانی بکنم. واسه همین رفتم یه کالجی در تورونتو  اسممو واسه یه کورسش ثبت نام کردم . اما یه شرطی داشت و اون این بود که باید یه جایی مشغول به کار بودم و وسایل مورد نیاز رو هم خودم میبردم . روز اول رفتم و از شانسم یه دختر ایرانی هم داشت این دوره رو میگذروند . از اون دخترای خیلی بلا با یه وجب قد که یه جای حسابی هم کار میکرد . (اینجا صداش میکنم آزاده ) بعد با یه سری دیگه از پسرها هم آشنا شدم . اونا ازم خیلی خوششون اومده بود و یکیشون که خیلی پسر ماهی بود و یه بند هم ازم تعریف میکرد و اهل فیلیپین بود ، کمکم کرد و کل وسایلشو که شاید بیشتر از ۲۰۰۰ دلار میارزید رو بهم داد که حتی ببرم خونه و استفاده کنم و آخر ترم بهش بدم . 

به هیچ کس هم نگفتم که تو عمرم اصلا و ابدا من تو این رشته کار نکرده ام . خداییش هم اینجا یه دنیای دیگه است و اونقدر همه چیز پیشرفته و علمیه که نمیشه با ایران مقایسه کرد . آهان قبل از اینکه این دوره شروع بشه هم هر روز میرفتم کتابخونه دانشگاه تورونتو و از کارت خواهر دوستم استفاده میکردم و کلی به معلوماتم اضافه کرده بودم ، طوریکه تو اون کلاسه همه میگفتن که آره معلومه که این کاره بودی و همه چیزو میدونی . فقط چون چند ساله کار نکردی دستت کند شده . ها ها ها ( خداییش اعتماد بنفسو حال میکنین؟ اینو همینجا و از خود کاناداییها یاد گرفتم ) آخه این رشته من یه رشته ایه که باید چند سال سابقه کاری داشت . محیطهای کاریمون هم قسمتهای مختلفی داره . اما اون قسمتشو که من میخواستم کار کنم رو نمیذاشتن هر کسی وارد بشه و بهترین پولو میشد در آورد .

خلاصه از آزاده خواهش کردم که با رئیسش حرف بزنه و اگر موافق بود من یه مدتی برم تا با محیطهای کاری آشنا بشم . اونم گفت باشه . رئیسشون هم یه آلمانی الاصل خوش تیپ بود که تو هر کشوی میزش و در دیوار اتاقش یه سری مجله و عکس دخترای بیکینی پوش و سکسی بود ! منم به شوخی میگفتم که اگر بخوام اینجا کار کنم یه روز با بیکینی میام سر کار . آزاده هم کلی ماجرا رو جدی گرفته بود و چپ چپ نگاه میکرد . بعد رئیسه از من خیلی خوشش اومد . هی میگفت تو هم خیلی کاری هستی و هم خیلی خوش اخلاق . من اگر جایی باز بشه از خدامه که تو بمونی و شروع کرد بمن رسیدن و بهترین و جدید ترین وسایلو بهم میداد . 

یه پیر زنه هم اونجا کار میکرد  به نام فلورا که ایتالیایی بود  و یه روز اومد همه وسایل منو برداشت و برد برای خودش . رئیسه هم عصبانی شد و باهاش دعوا کرد .اونم آبغوره که این دختره نیومده منو با ۱۵ سال سابقه داره میندازه بیرون . وای آزاده  که دیگه داشت میمرد از حسودی ، رفت و به رئیسه گفت که خجالت داره .  ما ها قدیمی هستیم و ....حالا به این تازه وارد میرسی . حالا اون نیم وجبی بخاطر کار شوهرش قرار بود بره آمریکا ، اما چون هم حسود بود و هم دختر خاله اش  چند سالی بود که اونجا کار میکرد و هنوز رئیسه اجازه نداده بود بیاد این قسمت ما کار کنه ، اومد و بهم گفت که فکر نکنی که اگر اینجا بمونی میتونی کار کنی . دختر خاله من سالهاست منتظر این فرصته و نمیذارم که تو همینطوری بیای و ... منم که با پنبه سر میبرم و میگفتم که آره تو درست میگی .

خلاصه یه ماهی اونجا کار کردم و همه فوت و فن هارو دستم اومد و تو رزومه کاریم هم زدم که اونجا کار میکردم . بعد شروع کردم دنبال کار گشتن و ادعا میکردم که چند سال سابقه کار دارم . البته اینجا اول هر جایی که بری یه روز باید کار کنی تا ببینن چند مرد حلاجی و به این کشکی ها هم نیست .اما حاجیتون درسشو خوب بلده . 

خلاصه که یه آقایی مارو پسندید . اونم چه جوری که بعد از ۲ ماه وقتی دید که من خیلی قابل اعتمادم و از همه بیشتر کار میکنم و هر چیزی رو رو هوا میزنم و خیلی هم دقیقم ، منو کرد manager (همون رئیس خودمون) شرکتش . کلی هم واسم دوره های مختلف میذاشت . البته چقدرم اونجا همکارام ، مخصوصا ایرانیا حسودی میکردن بماند . چون فکرشو بکنین هر کدوم کلی سابقه کاری داشتن و یه دفعه یکی از راه برسه و بشه سرپرستشون . افت داره اساسی .

اما یه چیزی که هست ، من مثل خیلی آدما اصلا از زیر کار در رو نیستم و چشمام هم برای دیدن موقعیتها خیلی تیزه . کله ام هم تو کارای مالی خوب کار میکنه و دیگه اینکه محاله که نظرمو قایم کنم و سیاست بازی در بیارم . واسه همین رئیسمون بعد از شاید ۱۵ سال شروع کرد ۱۰ روز ۱۰ روز مسافرت رفتن و همه کاراشو حتی کارای مالیشو بمن میسپرد . منم در عین داشتن یه روابط خیلی دوستانه و صمیمی با همه ، خیلی هم سختگیری میکردم و کلا دلم میخواد که همه چیز تمام و کمال باشه .

یادش بخیر . حالا تا دلتون بخواد اتفاقهای در این بین افتاد و چند جای دیگه هم آخر هفته ها کار میکردم و .... ( اخه مثلا نون آور خونه بودم و رشا خونه میموند و درس میخوند . البته عشقیییییییی ) این کار آخریمو تا اومدنم به اینجا داشتم و خیلی هم دوسش داشتم . رئیسم  و همکارام هنوز که هنوزه بهم زنگ میزنن و میخوان که برگردم سر کار . هنوزم همه همکارای قدیمی به شوخی manager صدام میکنن . وقتی اومدیم این شهر من یه کار پیدا کردم و قرار بود که از ۴ روز بعدش شروع به کار کنم که زد و حامله شدم و حالم هم اصلا خوب نبود و تا حالا هم دارم بچه داری  و خونه داری میکنم . فکر کنم به دونه که کمی بزرگتر بشه برگردم سر کار .  گفته باشم  که خیلییییییییییییی دلم برای سر کار رفتن و زندگی اجتماعیم تنگ شده

آخیییییییییییییییییییش از دست ماجراهای کاریابیم راحت شدیم

 

+ نوشته شده در  9 Mar 2006ساعت 11:41 PM  توسط دریا  | 

اینو داشته باشین تا بعد

 ممکنه که چند روزی نتونم مرتب آپ کنم . کامپیوترم خیلی اوضاعش بیریخت شده. اصلا نمیتونم میلهامو چک کنم و یه بند restart میشه . باید برم یه ویندوز بخرم و روش نصب کنم ببینم چی میشه . دلم هم نمیاد که چند صد دلاری بدم به ویندوز . اما آقا پدرام دیدم که یه میل برام فرستادی اما نتونستم بخونمش . در اولین فرصت که بتونم بازش کنم اگر جواب دادنی بود زودی جوابشو میدم . دیگه اینکه افرا خانم خیلی دوست داشتنی ، دیدم سایتت بسته شده .دقیقا نفهمیدم چرا . منظورت از ایرانیای خارج از کشور که مطمئنم من نبودم . خیلی قشنگ مینویسی و تازه داشتم با نوشته هات حال میکردم . اما درست میگی که کار اصلا قشنگی نیست که تو کار دیگران مخصوصا کسی که مستعار مینویسه فضولی کرد . اگر دوست داشتی خیلی خوشحال میشم کهمنو دوست خودت بدونی و لینکتو بهم بدی وگرنه که برات آرزوی بهترینها رو دارم . دیگه اینکه هر کسی هر لینکی رو که دوست داره رو میتونه تو لینکاش بزاره و اجازه نمیخواد (منظورم به یه نفره)  من از این بازیه تبادل لینک خوشم نمیاد . مگر اینکه اون طرف بخواد که لینکشو بنا به دلایلی نذارین . اگر دوست داشتین لینک منو اضافه کنین. منم اگر وبلاگ کسی رو مرتب سر بزنم لینکشو اینجا میزارم . از بقیه آدمهایی هم که برام  کامنت میزارن خیلییییییییی ممنونم . میدونین که من تازه با دنیای وبلاگ آشنا شده ام و خیلی خوشحال میشم که اگر پستی ارزش نظر دادن داره برام کامنت بزارین . من هم فعلا به همین قاراش میش نوشتنم از همه چیز ادامه میدم تا ببینیم چی پیش میاد .

شب همگی خوشششششششش

 

 

+ نوشته شده در  8 Mar 2006ساعت 7:44 PM  توسط دریا  | 

یه نگاهی به این لینک آموزنده بندازین و فیضشو ببرین:

http://www.ro0zonline.com/01newsstory/014390.shtml

+ نوشته شده در  8 Mar 2006ساعت 1:14 PM  توسط دریا  | 

از این ببعد هر سوالی پرسیدین همینجا تو کامنتای خودم جوابشو میدم.

+ نوشته شده در  7 Mar 2006ساعت 11:11 PM  توسط دریا 

اول همه بنویسم که این به دونه من خیلی شیطونتر شده . دیگه نه میشه لباس تنش کرد و نه زیرشو عوض کرد . هی غلط میزنه و چهار دست و پا از زیر دستم در میره . من هی میکشمش پایین . اونم هی در میره. بساطی داریم ما .

دیشب هم ساعت ۹ بیدار شده وهر ۳ دقیقه یکبار گریه . چون همش چهار دست و پا میرفته به سمت یه اسباب بازی دم تختش ( از اینایی که سنسور دارن که هر وقت بیشتر از ۱۰ ثانیه گریه کنه ، آهنگ میزنه و روی سقف هم با نور یه چیزایی نشون میده ) و بعد دیگه لای نرده های تختش گیر میوفتاده و نمیتونسته بچرخه به پشتش .  دیشب تا ساعتها بساطی داشتیم والا . حالا رشا هم امروز صبح یه امتحان مهمی داشت . آخه این فسقلی ما درست سر امتحانای رشا به دنیا اومده و شیطنتهاش و شلوغیاشو میزاره هر وقت که باباش امتحان داره . دیگه اینکه از دیروز هم میگه بای بای و هم دستشو تکون میده . خیلی با نمکه . بهش میگم بالاخره من تورو میخورم اونم خام خامممممممممم . اونم میگه به به!!!!!!!!!!!!!!!

-------------------------------------------------------

ادامه کاریابی :

بعد بازم من هی کلاسای مختلف برای رزومه نویسی و کاریابی میرفتم . تو این حین هم داداش دوست رشا بازنش میان کانادا . اینجا صداش میکنم مهرزاد .  من داداشش مهرزاد رو میشناختم . چون هم کلاسی رشا بود و ما ها باهم یه دانشگاه میرفتیم و یه زمانی هم از خواستگارام بود . یه پسر خیلی خوش تیپ .خلاصه مهرزاد هر روز زنگ میزد خونه ما و به رشا میگفت با دریا کار دارم . آخه مثلا هر دو دنبال کار میگشتیم و هم درد بودیم . اون مهندس کامپیوتره ( نرم افزار) و یه زنی هم داره که درست برعکس خودش حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه . طوریکه من فکر کردم کرو لاله .

 هر روز هم یه یک ساعتی باهم حرف میزدیم . طوریکه رشای رشتی من ( ببخشید خارجکی . آخه مریم بانو جونم غیرتی شده میگه نگو رشتی . حامله هم که هست باید مراعاتشو بکنم ) یه روز دیگه صداش در اومد . بعد یه روز مهرزاد گفت که یه کلاسی ثبت نام کرده که ۳۰۰ دلاری میگیرن و یه سری کلاسای طراحی وب دارن که تو یه هفته ۵ ، ۶ تا نرم افزارو یاد میدن و بعد بهت مدرک میدن و برای کاریابی هم کمکت میکنن . منم رفتم ببینم چه خبره. رییسشونم یه زن روس بود . همینطوری الکی از من خوشش اومد و گفت اگر خودت تو این کارا بودی میتونی بیای درس بدی !!!!!!!!!!! وای منو میگین از خوشحالی بازم حالت سکته بهم دست داد . راستی یادتون هست که چقدرررررررررررر سابقه کاری داشتم نه ؟ یه پروژه با ۲۸ روز کار . البته کلی مطالعه اضافه بر سازمان هم داشتم .

حالا باید به زبون انگلیسی درس میدادم . یه سری بهم جزوه داد اما خودم یه سری تمرینای توپ و یه سری نکات جالبو یاد میدادم که شاگردام همه خیلی تعریف منو به رییس موسسه میکردن . البته چند وقتی رو مجانی کار کردم و با هفته ای یه روز شروع کردم و در عرض چند هفته تمام کلاسارو گرفتم دستم . یک عالمه هم کت و دامنای شیک با خودم برده بودم که هر روز یکیشونو میپوشیدم و رییسم با تعجب نگاه میکرد که این همه پولو از کجا میاره میده به این چیزا . نمیدونست که بابا من ایران چی بودم حالا چی شدم .

اما کارم یه ایراد داشت. ساعت کاری کافی نداشتم و داشتم میمردم برای کار تمام وقت . فقط هر شب از ۶ تا ۹ شب کلاس داشم و درامدش در مقابل مخارجمون یعنی هیچ . بماند که چند ماه اول محلشون یه جای خیلی دوری بود که شبا که منتظر اتوبوس میشدم پسرای سیاه پوستی که با ماشین رد میشدن برام وای میستادن و بعضیشون حرفای مزخزفی بهم میگفتن که خیلی منو میترسوند . اما اصلا خودمو نمیباختم و مثل مجسمه رفتار میکردم . ولی قلبم میخواست از سینه در بیادااااااااا . (شب سیاه و آدمای سیاه و وایییییییی)  بعدها هم که اومدن یه جای ماه که فقط یه چهار راهی فاصله تا خونمون بود و گاهی رشا میومد که با هم برگردیم و گاهی هم راهو تا نصفه یکی از شاگردای پسرم باهام میومد تا به ماشینش برسه . همیشه هم شوخی میکرد که نکنه شوهرم از اون ایرانیای خر غیرت باشه و دم چشمش یه بادمجون بکاره . ( راستی شاگردم هم سیاه پوست بود . از اون صصکیاش هاااااا . هه هه اگر رشا اینو بخونه میگه باز تو گیر دادی به این سیاهها ی ...گنده )

-یه تبصره هم بزارم که سیاهپوستای اینجا بیشترشون خیلی آدمای مهربون و خونگرمین . یه جورایی مثل جنوبیای خودمون . تو استریپ بار ها هم که کسی تو صصکی بودن و رقصای باحال  exotic اصلا و ابدا به پای اونا نمیرسه . 

بازم ادامه دارد........

 دفعه بعد آخریشو مینویسم . قول

 

+ نوشته شده در  5 Mar 2006ساعت 3:44 PM  توسط دریا  | 

 

+ نوشته شده در  3 Mar 2006ساعت 10:41 PM  توسط دریا  | 

ما بعد از یه ماه یه آپارتمان خوب ولی کمی گرون طبقه دهم یه ساختمون پیدا کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون . دیگه کم کم بهار شده بود و حسابی از قشنگی اطرافمون و تازگی همه چیز کیف میکردیم . البته اوایل خیلی کمبودها داشتیم . با خودمون یه پولی در حدود ۶۰ هزار دلار برده بودیم که دسترنج کار و سرمایه گذاریهای چند سال اول ازدواجمون بود . ولی میدونستیم که تا چند سال که رشا باید درس بخونه شاید مجبور بشیم از جیب بخوریم . واسه همین خیلی صرفه جویی میکردیم . همون روزای اول با یکی دیگه از دختر خاله های رشا رفتیم یه کم خرید وسایل کردیم . همه چیز وقتی آدم تازه میاد اینجا به نظرش وحشتناک گرون میاد . باید یکی دو سالی بمونه تا عادت کنه . حالا فکرشو بکنین ما تا چند ماه فقط یه مبل ۱ نفره داریم و یه صندلی کامپیوتر و یه کامپیوتر با میزش و تلوزیون و یه میز کوچولو با دوتا چهار پایه که مثلا میز غذاخوریمون بود و صد البته یه تختخواب . همییییییییین  (نه به اون مال و منال ایرانمون و اون جهیزیه همه چیز تموم ایرانم و نه به این نداری . اما تا دلتون بخواد شاد و خوشبخت بودیم ) آهان فرشامون رو هم برده بودیم .

وسایل آشپزخونه رو هم با خودمون آورده بودیم . تازه یک عالمه هم مثل احمقا ظرفای کریستال و نقره و یه سری چیزای تیتیش مامانی بدرد نخورم داشتیم که فقط جامونو تنگ میکردن .

 بما هم گفتن صبر کنین هوا که گرم شد همه جا گاراژ سیل های (حراج) عالی میزارن و میتونین چیزای خوبی رو به قیمت مفت بخرین . اما نگفتن که بابا جان ما که ماشین نداریم کولمون کنیم میز و صندلیو ؟ خلاصه به قدرت خدا یکی از این فک و فامیلای پز پزو هم که خیرشون به ما نرسید .

راستی بگم که فامیلای رشا مخصوصا فک و فامیلای مامانش همشون از اون مولتی میلیاردرای ( مرفه بیغم ) هستن . تو این ۱۰ سالی که تو این خانواده هستم حتی یکی از اعضای خانوادشون یک روزم کار نکردن . از بیخ مثلن بازنشستن . تو مهمونیا هم فقط حرف حرف اینه که مثلا یکیشون یه خونشونو فروخته ۷۰۰ میلیون تومن و کلی ضرر کرده . اون یکی واسه پسرش تو بورلی هیلز یه مرکز خرید درست کرده ولی پسره ۵ میلیون دلارشو به باد داده . واه واه کی میره این همه راهو . یه بندم مینالن و حسرت قدیمارو میخورن و همشون هم عاشق دخترای لاغر مردنی بدون ممه . بلا استثنا با لباسای رنگای مرده . مثلا شیک ولی سنگییییییییین . منم همیشه تنگ میپوشم با رنگای خیلی شاد و یقه باز و دامنای کوتاه . به نظرم دختر باید بالاخره یه جاشو بیرون بندازه . اصلا هم دوست ندارم یه لباسو ۲ بار تنم ببینن و همیشه هم خندونم . مرداشون که همه خیلی دوسم دارن . اما زنای فامیلشون معمولا انگار چوب تو کونشون میکنن . در ظاهر باهام خوبن . اما خوب من با اونا خییییییلی تفاوت دارم . همشون یک رنگ ، به رنگ خاک دیده میشن .  با اون لبخندای ملیح و زبونای خیلی تند و تیز . مخصوصا که میبینن رشا خیلی بهم میرسه و هر چیزی (واقعا هر چیزی) که بخوام رو برام انجام میده و منم که همیشه براش بال بال میزنم ، کلی حرص میخورن . آخه همین خاله رشا که ما یه ماه موندیم خونشون ، ۳ تا دختر داره که یکیش همون عنتریه که گفتم . ( البته خیلی دلش میخواست که رشا اون ماست وارفته رو بگیره ) بعد با اون همه پز و دبدبه  و کبکبه یه شوهرای قوزمیتی دارن که نگو . چند سال پیش خاله رشا یه باغشو میفروشه ،یه چیزی حدود ۵۵۰ میلیون و تقسیمش میکنه بین ۴ تا بچه اش ( یه پسر هم داره ) . بماند که این بچه ها معمولا با مامان باباشون قهرن . اما چون خیلی همشون چلفتن بازم هیچی نشدن . 

وای از دست من که زیادی وارد جزییات میشم و دل و روده هر چیزی رو در میارم .

خلاصه همون روزای اول یکی از همین دختر خاله ها بمن گفت که یه جایی یه نفرو میخوان برای کارای طراحی . یه آقای ایرانی که هر مشتری که میومد کلی چاپلوسی میکرد و تا میرفت هزار تا حرف چرند بارش میکرد . منم هر روز شیک سر ساعت میرفتم و حتی یک ساعت هم بیشتر کار میکردم . ولی هر چی میگفتم ساعتهای کاریم رو کجا بنویسم ، میگفت لازم نیست من یادم میمونه . مردیکه عوضی . صبح روز سوم دیگه دلم طاقت نیاورد و بهش گفتم خوب چقدر ساعتی میخوای بهم بدی ؟ ( البته اول کاری میدونید آدم چقدر خجالت میکشه که درباره پول حرف بزنه و کلی سرخ و سفید شدم. آخه من تو عمرم از بابام هم پول نخواستم و همیشه خودش برام پول هفتگی میذاشت . با رشا هم تا سالها همینجوری بودم ) مردیکه خر هم گفت : فکر کنم اشتباهی متوجه شدی . حالا یه مدت بیا تا کارارو یاد بگیری . آخه یکی نیست بگه احمق چی رو یاد بگیرم . من که مثل بلانسبت خر دارم برات کار میکنم . گفتم قربونت من رفتم . اونم هی اصرار که حالا چرا ناراحت میشین . نرین . بمونین ...  عجب  آدمایی پیدا میشن ها !!!!!!!

بعد هم یه کاری هم تو شرکت یه هندی بوگندو پیدا کردم برای طراحی صفحات وب . یه جای خیلییییی دور در شرق شهر . منم خیلی شیک با کت و دامن و کفش پاشنه بلند و .... رفته بودم . فکر کردم چه جاییه . چند تا چینی براش کار میکردن که همش با دهن باز غذا میخوردن و بهم گفتن که طرف چند ماهه که بهشون حقوق نمیده . اونام نابلد بودن و جایی هم کار نداشتن . واسه همین مجبور بودن که به کارشون ادامه بدن و ...

شانس منو باش . هندیه هم بهم گفت برای امتحان یه سایت طراحی کن . همینطوری بدون اینکه بگه طرف آخه سایتش در باره چیه ؟  منم حسابی روش کار کردم . فایلها رو هم فرستادم به میلم و شب هم تا ساعت ۴ صبح حسابی روش کار کردم . نمیدونستم که این هندیه مرتب داره چک میکنه که تو کامپوترمون چی کارا میکنیم . از این نرم افزارای spyware داشت و پسوورد میل منم اینطوری گیر آورد . من خرو باش . خلاصه فرداش رفتم دوباره سر کار با یه وب سایت تموم شده . یه دختر خیلی کثیف هندی که اونقدر چرب و چیلی بود که معلوم بود یه ماهه حموم نرفته و با دمپایی  و تنبون تو شرکت میگشت ، هم مثلا شده بود مسوول من و بهم گفت که سایتی که طراحی میکنی مال یه زنه هست که اینجا خیلی معروفه و تو کارای ارشاد مردمه  ( یه مدل مثل ملاهای خودمون) و سایت قبلیشو هم بهم نشون داد . اون دختر چینیه هم اومد بهم گفت که دیروز  که تو رفتی بیرون رییسمون کلی تورو مسخره کرد که چقدر تیپ کردی و میگفت از عطر متنفره و خلاصه صد تا حرف چرند دیگه. آآآآآآآآآآآآی لجم گرفت .

یادم افتاد که امروز صبح هم با یه پوزخندی سر و پای منو نگاه میکرد. بو گندوی کثیف عوضی . بعد یه دفعه رییسمون اومد و گفت شنیدم که این دختر هندیه بهت سایت اصلی رو نشون داده . این طوری نمیشه . باید یه سایت دیگه طراحی کنی و اینکه همه فایلهایی که درست کرده بودم رو هم الکی پاک کرده بود و میگفت کامپیوتر خراب شده و همه چیز پاک شده . فهمیدم که این شارلاتان هی میخواد منو بزاره سرکار . گفتم بیلاخخخخخخخ .  خلاصه رفتم اتاقش و گفتم میدونی چیه . من اصلا از تو و رفتارت و این شرکتت خوشم نیومده . اصلا سطح و کلاس کار من به اینجا نمیاد . با حرفایی هم که راجع به من زدی میتونم برای تبعیض نژادی سو بکنمت . آقا شوکه شده بود اسااااااسی .  تمام فایلهایی  هم که درست کرده بودم رو فرستاده بودم به میلم.

وای که چه سایت فلش باحالی شده بود . دیدنی . اما وقتی اومدم خونه آنتی ویروسم هی میگفت که از جای دیگه به کامپیوترم وصل میشن و کل کامپیوترم ریخته بود بهم . منم اهمیت نمیدادم . همینطوری از روی علاقه گاهی روی وب سایته هم کار میکردم . اما یه روز دیدم همه فایلها از کامپیوترم پاک شدن !!!!!!! مگه میشه ؟ من هر مرحله کارو با یه نام جدید ذخیره میکردم و تو یه فولدر از اون فایل شاید دست کم ۷ تا کپی داشتم . اما همش نیست شده بود . وای خیلی خیلی دلم سوخت . یه چند وقت بعد رفتم به سایت اون زنه سر بزنم . دیدم که همون طراحی من با یه ذره سر سوزن اختلاف اونجاست !!!!!!!!! داشتم شاخخخخخخخ در میاوردم. مردیکه بیشرف . زودی همه پسووردارو عوض کردم. اما نوشداری بعد از مرگ سهراب چه سود . خوب من به همه چیز به چشم تجربه نگاه میکنم .  

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  2 Mar 2006ساعت 10:32 PM  توسط دریا  | 

 

SPRING IN VANCOUVER

چند وقتیه که اینجا شدیدا بوی بهار میاد . البته هوا هنوز خنکه . صبحها هم با آواز پرنده ها بیدار میشم . روبروی خونمون یه بوته بزرگه که  یاسهای زردش همه گل دادن . اما امروز با به دونه داشتیم میومدیم خونه که یه درخت خیلی بزرگ دیدم که غرق شکوفه های سفید بود . اینجا قشنگترین بهار دنیا رو داره . تمام درختای عظیم و غول پیکر غرق شکوفه میشن . سفید و صورتی . عین شکوفه های درختای سیب و بادوم . البته خیلی درشت تر و اینکه اصلا میوه نمیدن.

  من دم عیدی یک هیجان وحشتناکی بهم دست میده که میخوام از خوشی سکته کنم . دلیلشو نمیدونم . اما عاشق این حالم هستم . خوشحالم که هنوزم دلم برای چیزای کوچولو میلرزه و این عشق و شیدایی رو هنوز از دست نداده ام . اونقدر الکی احساس خوشبختی و سبکبالی دارم که نگو . راستی من ااعتقاد دارم که هر سال اولین شکوفه ای رو که دیدین اگر آرزویی بکنین بهش حتما حتما میرسین . مثل دعای دم تحویل سال میمونه برام .

شماها به چی اعتقاد دارین؟  

 

+ نوشته شده در  22 Feb 2006ساعت 7:9 PM  توسط دریا  | 

تقدیم به همه دوستای ماهم. به این لینک و کلیپهاش یه نگاهی بندازین. ارزش دیدن دارن و لذتشو ببرین . مخصوصا just imagine رو: 

http://sandfantasy.com/videoclips/videoclips.htm

+ نوشته شده در  21 Feb 2006ساعت 7:34 PM  توسط دریا 

تا یادم نرفته اینو بنویسم و برم بخوابم. امروز به دونه جونم به یک مبل چسبیده بود و از بغل اون آروم آروم حدود ۷۰ سانتی راه رفت تا اینکه با باسنش خیلی آروم افتاد. بشکن زدن منو هم که خانم تقلید میکنه. کلی امروز منو خندونده. تا بهش میگم بالون کوش؟ میگرده زیر همه میزارو تا بادکنک رو پیدا کنه و چون کمی ازش میترسه با صدای خیلی بلندی هی چند بار میگه میگه با . با.  با و آخرشم اونو دعوا میکنه. با یه قیافه تعجب زده و شاکی. خیلی خنده دار میشه. میگم آخه فسقلی تو که از صبح تا شب فقط لبخند و ماچ و قربونت بشم و ... میبینی. این اداهارو از کجا یاد میگیری تو؟؟؟

راستی میدونین ما تازگیها چی صداش میکنیم؟ کوفته پا کتلتی. آخه اونقدر که گردالیه. مخصوصا اون پاهاش . (اسم  پا کتلتی رو مادر شوهرم روش گذاشته )  

 

+ نوشته شده در  21 Feb 2006ساعت 0:21 AM  توسط دریا  |