تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

این روزا خیلی خیلی گرفتارم و اصلا وقت اضافی ندارم. خیلی خسته هستم . از کله سحر که بیدار میشم بدو بدو دارم . دنبال خونه هم که میگردیم . اون وسط مسطها هم بعضی دوستامونو میبینیم . شب که میرسیم خونه و شام به دونه رو میدم و میخوابونمش دیگه خودم هم وا میرم . تاساعت ۱۲ یا ۱ سعی میکنم به کارهای دیگم برسم و گاهی رو مبل خوابم میبره و میبینم شده ۳ صبح و تندی کارهامو میکنم و میرم میخوابم . واسه همین وقت نمیکنم آپ کنم و اون نظر خواهی رو تمومش کنم . قول میدم بعد از تولد بهدونه که فرداست تمومش کنم .

چند روز پیش هوا خیلی گرم شده بود . طوریکه یه دفعه بجای ژاکت تن بهدونه لباسای لختی میکردم . پریروز هم بردیمش دم دریا آب بازی . خونه ما ۱۰ تا کوچه با دریا فاصله داره .  بهدونه از دور سایه یه پسر هم سنشو با تیر زد و بدو بدو رفت طرفش و کلی براش عشوه میومد و غش غش میکرد . همیشه فکر میکردم که بهدونه خیلی بچه شلوغیه . اما اون پسره تپل مپل رو که دیدم گفتم که دخترم خیلی خیلی نسبت به سنش عاقله . اون پسره هلو راه نمیرفت اما اونقدر خوشگل چهار دست و پا میدوید اینطرف و اونطرف که دلم براش غش رفت . ۸ تا دندون خوشگل هم داشت . اما آی دیوونه بازی در میاورد . آب از دماغ و دهنش راه افتاده بود و شنها رو میکرد تو دهن و سر و گوششو و بالا پائین میپرید و کلی وحشی بازی در میاورد و خیلی بانمک بود . به دونه هم که عاشق پسر بچه هاست و هی دنبالش اینور و اونور میدویید و هی انگشت میزدش و کلی خوش بحالش شده بود . اونم پا برهنه روی شنها . 

دیگه اینکه چند هفته هست که بهدونه مدل تازه ماچم میکنه . اونم از لب . همچین غنچه میکنه که بلا خانوم . فکر کنم اونقدر من و رشا همدیگرو ماچ کردیم یاد گرفته . قبلا که فقط از لپ میکرد . اما تازگیها اگر ازمون دور باشه و بگیم بوس بده ، کف دستشو بوس میکنه و فوتش میکنه برامون . جیگرشو برم . اما آی مامانی شده . خیلی عجیبه چون رشا اونقدر باهاش بازی میکنه و بهش میرسه که نگو . مخصوصا که این روزا تعطیله و تمام وقت بیکاریشو با اونه . اما این هفته بطرز عجیبی بهم میچسبه و هر وقت بیتابی میکنه اصلا با هیچ چیزی آروم نمیشه و همینطوری گریه میکنه تا بیاد بغل من . انگار میفهمه که من تا سر حد مرگ دوسش دارم . هی سرشو میچسبونه بهم تا نازش کنم و خودشو حسابی لوس میکنه . اما فقط برای چند ثانیه . بعد عین جرقه میپره پائین . اصلا نگاه نمیکنه که ارتفاع جایی که هست چقدره و مثل فشفشه میدوه . البته هنوز هم بیشتر وقتها با گرفتن یه انگشتمون راه میره اما خودش دیگه خوب میتونه چند متری راه بره و هرجا بزارمش و دور بشم خودش اون چندمتر فاصله بینمونو میاد تا بهم بچسبه و نمیذاره به هیچ کارم برسم . میدونم این چیزا واسه اونایی که بچه ندارن و یا بچه های بزرگتری دارن مسخره است . اما واسه من خیلی با ارزشن . به بار نشستن همه خستگیها و بی خوابیهای منه .

دیگه که خوب عین میمون هی کاری رو تقلید میکنه . لاک میزنم عین من دستاشو تکون میده . دیروز که خیلی گرم بود موقع شیر دادن فوتش میکردم ، دیدم اونم تو شیر رو فوت میکنه . سرفه و عطسه و خیلی صداهای دیگه رو هم تکرار میکنه . دیروز صدای کلاغ هارو میشنید و ما بهش میگفتیم قار قار و اونم شروع کرد با یه لهجه عربی غلیظ گفتن : غااااا غاااااااا . با همه بای بای میکنه . یه چیز جالب اینه که از هر کسی خوشش بیاد اونقدر خم میشه و باهاش قایم موشک بازی میکنه و میخنده و شیرینی در میکنه که همه براش غش و ضعف میکنن . اما بغل بیشتر غریبه ها نمیره و بعضی وقتا مثل بچه های خجالتی خودشو پشت پاهام قایم میکنه . اما هی هم سرک میکشه و غش غش میکنه و دلبری .

 یه عادت بد هم پیدا کرده . ۲ هفته ای بود که تا میذاشتمش بخوابه ، میشست و نمیخوابید . انگار که اجبار داره که بشینه . قبلا روی تختش نمیشست . وقتی ۹ ماهه بود و شروع کرده بود روی شکمش خوابیدن همین بساط رو داشتیم . زودی غلط میزد و سینه خیز راه میرفت تا یه گوشه تختش گیر بیفته و گریه کنه . خیلی سخته بچه این سنی رو در طول روز خوابوندن . اما از امروز پا میشه و می ایسته و دور تختش راه میره و خیلی هم به سمت بیرون خم میشه . تمام کاغذ دیواریهای تزئینی که رو دیوار نزدیک تختشه رو هم ریز ریز پاره پوره میکنه .  

 این تابستون اونقدر لباس و کفش لختی پختی داره که اگر هر روز هم یه دستشو بپوشه بازم کم نمیاره . من که هر چیز  خوشگلی میبینم براش میخرم . اما مامانم هم براش یک عالمه لباس و کفش فرستاده . راستی نمیدونم چرا هرکسی که میخواد کادو بده لباس میخره . یک عالمه لباسای خوشگل مهمونی داره که بعضیشونو حتی یک بار هم نپوشیده و براش کوچیک شدن .

چند تا عکس هم میذارم برای خالی نبودن عریضه تا بعد :

عکس بعدی داره بای بای میکنه:

 

 

 

+ نوشته شده در  20 May 2006ساعت 11:40 AM  توسط دریا  | 

یه متنی چند وقت پیش دستم رسیده جالبه :

21 century

Our communication - Wireless

 Our dress - Topless

Our telephone - Cordless

Our cooking - Fireless

 Our youth - Jobless

Our food - Fatless

Our labour - Effortless

Our conduct - Worthless

Our relation - Loveless

Our attitude - Careless

Our feelings - Heartless

Our politics - Shameless

Our education - Valueless

Our follies - Countless

 Our arguments - Baseless

Our boss - Brainless

Our Job - Thankless

Our Salary - Very less

Our Future - Hopeless

 

SO

Have a nice day

 

 

 

+ نوشته شده در  15 May 2006ساعت 1:55 AM  توسط دریا  | 

روز قشنگ و مقدس مادر به همه شما آدمای ماه دنیا مبارک باشه . همه اونایی که مامان هستن و همه اونایی که مادرای زحمتکش و مهربون دارن . امروز اولین سال مامان بودن منه . همیشه میگفتن تا مامان نشی نمیفهمی . هنوزم معنی این همه عشق رو نمیفهمم . اینکه آدم چشماشو ببنده و بدنبال بوی جگرگوشه اش تا نهایت بره . مامان بودن یعنی تموم شدن منیت ها . یعنی شادی . یعنی نگرانی . یعنی برنامه ریزی برای تامین آینده . یعنی مسوولیت . یعنی خواستن تمام بهترینهای دنیا نه برای خودت ، بلکه برای فرزندت . یعنی دیگه آخر عشق . 

 

+ نوشته شده در  14 May 2006ساعت 3:5 AM  توسط دریا  | 

اولا از همه خواهش میکنم که اگر نظر خاصی راجع به نوشته هام دارین بدین و  بهم گیر ندین و یا به نظرات هم بی احترامی نکنین . ممنونم . دیگه اینکه من اگر میخواستم که عکسمو بزارم حتما همون روز اولی که این وبلاگو درست کردم اینکارو میکردم . پس لطفا برام پیغام و پسغام ندین که شرمنده بشم . یعنی اصلا نمیفهمم که چرا کسی بخواد بدونه من کیم و یا چه شکلیم . مگه چه فرقی میکنه . آخه چون خیلییییییی خوشگلم میترسم از عکسم سواستفاده بشه و یا عاشقم بشین و یا خدا نکرده چشم بخورم و یا صد تا جفنگ دیگه . پس لطفا از خلاقیتتون استفاده کنین و سعی نکنین همه جیک و پیک زندگی همه رو سر در بیارین . راستی مگه نمیشه که شماها گاهی یه تغییری تو خودتون بدین و به خودتون بگین وای چه خوشگل شدم . مثل همون لبخندایی که موقع زدن رژگونه تو آینه به خودتون میزنین و معنیش این نیست که عاشق خودتونین ویا حظ میکنین از دیدن خودتون و یا خوشگلترین دختر دنیایین . خوب موضوع منم همینه دیگه . نه اینکه من مالی باشم که همتون هی برام میل بزنین . بابا دخترا باید به پسرای خوشگل گیر بدن نه به هم جنسشون . حرف در میارن ها . خوبیت نداره .

دیگه اینکه اون یوووووووو هووووووووووو مال اینه که به یه آرزوی بزرگم رسیدم . امروز اونقدر ازترز ( همون استرس خودمون ) داشتم که اومدم یه پست هم راجع بهش نوشتم . اما قبل از اینکه سابمیت بشه کامپیوترم خاموش کرد و همه چیز پرید و دیگه وقت نکردم بنویسمش . اما امروز بالاخره به میمنت و مبارکی ، رشا جونم کار گیر آورد . نه یکی . بلکه چند جا میخوانش . بنظر میرسه که کارهای خیلی خوبی باشن . این چند هفته اخیر خیلی گرفتار رزومه نوشتن براش بودم و کارپیدا کردنش خیلی بهم هیجان و دل نگرانی میداد . خودش که ریلکس . ازترزها مال منن . حالا باید اولا تصمیم بگیریم که کجا رو بره و بعد خونه پیدا کنیم و بعد هم یک عالمه وسایل خونه میخوایم . این خونه حالاییمون رو با وسایل اجاره کردیم . ای داد بیداد . اسباب کشی هم که داریم یعنی دیگه هیچی . با این دکتر ها و عمل های من یعنی کلی هرج و مرج .

اما آییییییییی حال میکنم با این همه کار . یعنی هر روز بشینم برنامه ریزی کنم و کلی بدو بدو کنیم و کلی به دونه پدرمو دربیاره و نذاره هیچ کاری کنم . وای وای وای .  

دیگه اینکه به دونه چند روزه شروع کرده حدود دومتری خودش راه رفتن . دیروز هم با صورت خورد زمین و وسط لب بالاش اندازه یه فندق گنده باد کرد و کمی خونی شد و الان هم کبود شده .نمیدونم چرا چیزیش که میشه بهم سکته دست میده . اونقدرا هم لوس و نازک نارنجی نیست . اما همش میترسم و دست و پام براش میلرزه . امروز هم که همش بلاهای مختلف سرش میومد . 

آهان یه اتفاق خیلی بد هم برام افتاده . با کمال تعجب تمام عکسهایی که این چند هفته اخیر گرفتیم و کلی خاطره باهاشون داشتیم همه و همه پاک شدن . نمیدونم که دادم کامپیوترمو درست کنن ، پاک شدن یا چی؟؟؟ تورو خدا اگر کسی میدونه چجوری فایلهامو آن دیلیت کنم بهم بگه . امروز یه نرم افزاری دانلود کردم که کارش همین بود . اما نمیدونم چرا کار نمیکرد . جون خودش امتحانش مجانی بود . نمیدونم که بدرد میخوره بخرمش یا نه . اما قبلا دیده بودم که تو قسمت داس کامپیوتر میشه آن دیلیت کرد . اما اصلا نمیدونم چجوری برم داس و چیکار کنم . اگر کسی بتونه کمکم کنه خیلی لطف بزرگی بهم میکنه و ایشالا ماشالا خدا بهش یکککککککککککککککک عالمه اجر بده . آخه عکسا بیشترش از بهدونه بود . بعضیهاش مال هفته پیش بود که رفته بودیم بازی فوتبال بچه های دانشگاهو نگاه کنیم و بهدونه گیر داده بود به توپ به اون گندگی و به زور بهش لگد میزد . اونقدر عکسای خوشگلی بودن که امروز که دیدم نیستن کلی ناراحت شدم و تا چند دقیقه نفسم در نمیومد . متنفرم از گم کردن هر چیزی .  

چند تا عکس بهدونه رو میزارم . یادم نیست که قبلا دیدینشون یا نه . مال چند ماه پیشن و خودم دوسشون دارم .اولی داره خر خر میکنه تا منو بترسونه و وقتی که من مثلا میترسم قیافشو ببینین تو اون عکس دومی :

 

عکس بعدی هم که حتما خودتون حدس میزنین . بعد از خوردن غذا . البته خوشبختانه این دفعه موهاشو با غداش ویتامینه نکرده :

 

+ نوشته شده در  10 May 2006ساعت 11:36 PM  توسط دریا  | 

اگه گفتین کجا بودم دیشب ؟ همون گرد بال رشا که ۲ هفته پیش براش لباس خریده بودم . یه مهمونی ۵ ساعته که بیشتر از هزار دلار برامون آب خورد . اما خیلی بهمون خوش گذشت . حیف که مجبور بودیم زود بیایم خونه .

از اولش بگم که چند شب پشت سر هم رفتم خودمو تو این مراکز برنزه بدون آفتاب ، یکم برنزه کردم . امسال برای اولین بار تصمیم گرفتم که بیخیال ضررات آفتاب بشم و خودمو رنگ شکلات کنم . از اون سفیدی هم کمی در اومدم و سکسی تر شدم . دیگه اینکه طبق معمول حاضر شدنم چند ساعتی طول کشید . آی رنگ موهام ایندفعه خوشگلتر شده . بعد تند تند شام بهدونه رو دادم . قرار بود یکی از دوستامون بیاد نگهش داره . از در که وارد شد بهدونه همچین ترسید که هی گریه میکرد . بعد هم گفتم یک ساعتی زودتر بخوابونمش اما انگار که بو برده باشه ، شروع کرد گریه کردن . اونم چه جوررر . خلاصه مهمونی ساعت ۶ شروع میشد و ۷ هم شام میدادن . حالا ساعت شده ۷ و ما هنوز خونه ایم . بالاخره که آروم شد تندی زدیم بیرون . کلی هم سفارشهای مختلف به دوستمون کردم . مثلا اینکه گوشی تلفن رو بزاره زیر ۲ تا بالش که صداش بهدونه رو بیدار نکنه و ... شام هم براشون هم پیتزا گرفته بودم و هم ۲ جور کالباس و هم زرشک پلو مرغ درست کرده بودم . اما فهمیدم که شوهرش قراره شام بیاره و کلی شاکی شدم .

خلاصه از شانس ما هم چراغهای راهنمائی خیابون بورارد همه خاموش بودن و یک ترافیک وحشتناکی شده بود که اون سرش ناپیدا . ۲ بار هم راه عوضی رفتیم . اونم من که همیشه باید همه جا سر وقت برم . گفتم خدا کنه فقط شام رو از دست ندیم که من حسابی گشنه بودم . رشا هم گفت که برو بابا شام چیه . دلتو صابون نزن . معلومه که نمیرسیم . اما میگم که من خیلی خوش شانسم . ساعت فکر کنم یک ربع به ۸ شده بود که رسیدیم . شام هنوز خبری نبود . کلی جایزه دادن . بعد هم مراسم جوک و مسخره بازی و نقل قول از تک تک استادها و دانشجوها که خیلی باحال بود . مثلا یکی از بچه های ایرانی که خیلی هم ادعای باحالیش میشه و ورد زبونش dumb ass , asshole , jehad your ass   و خلاصه کلمه باسن هست رو گفتن که : he is an ass strecher .firrst one finger and then 2 ,then one hand and then both hands and.... و کلی چیزای باحال و خیلی خند دار دیگه و بیشترشون ضایع . بعد هم شام از اون مدلای یه بشقاب گنده و یک غذای کوچولو وسطش . اشربه هم مجانی هر چقدر و هر چیز که بخوای . من که فقط ۲ گیلاس شراب ناب خوردم . چون باید رانندگی میکردم . اما بیشتریها حسابی مست کرده بودن . بعد هم دسر جانانه . آهان اینم بگم که از همههههههههه خوشگلتر شده بودم . اونقدر همه پسرا بغلم کردن و ماچم کردن که نگو . هی زرت و زرت ازم عکس میگرفتن . نمیدونم که بیشتر عکسا چی شدن . من که فقط چندتاشو امروز دیدم . (نیاین بگین واه واه چه دختر بی حیائی ها . اینجا رسمه همه همدیگرو بغل کنن . حالا مشروب که میخورن یکم بیشتر ) 

۲ تا صندلی اونورتر هم یکی از دکترای اندودونتیست نشسته بود که جلوی زنش دیگه کلی گیر . زنش هم از اون لهستانیای مهربون و خوشرو . به رشا میگم این بابا سر شام یه بند بهم زل میزنه و لقمه های منو میشمره . انگار خیلی خوشش اومده . میگه همه از تو خوششون میاد . بعد هم بساط رقص . یکی دیگه از استاداشون هم که از اون دکترای باحاله . زنش هم سکس تراپیسته و خودش هم همه فن حریف .  مثلا سفر میره قطب  و با سورتمه میرن کلی قطب گردی . کتاب راجع به روابط سکسی مینویسه و تازه مخترع کیبورد ارگونومیک هم هست و خیلی کارای نا مربوط به رشته کاریش که اولین رقص والس رو با خانومش خیلی رسمی اجرا کردن . آی سکسی میرقصید. آی همه حرکتهاش موزون و حساب شده بود . خلاصه کلی کلاس و ژست و ادا. در یک کلام بلااااااااچه

منم شانگول مانگول بودم اساسی . سر بسر هممممممه گذاشتم . کلی آتیش سوزوندم . به بعضی دخترا که معمولا از لحاظ اخلاقی خیلی انترن و هیچ کسی رو آدم حساب نمیکنن حالی میدادم که نگو . مثلا طرف لباسش یکم زشت بود و از لاغری هم عین چوب خشک . اما تا میگفتم واییییییی چه خوشگل شدی تو  .اصلا نشناختمت !!!! اونوقت هی قربون صدقه ام میرفتن . من از این تعریفهای الکی اصلا نمیکنم . اگرر هم یکی بگه چه فلان چیزت خوشگله من در جوابش الکی نمیگم مال تو هم همینطور . اما دیشب سرم داغ بود و کلی شنگول . رشا که میگه عجیبه که چقدر این همکلاسیای فیس فیسیه من تورو دوست دارن و تحویلت میگیرن . آخه بابا ما این موهارو الکی بور نکردیم که .

بعد هم که حسابی جنبوندیم تا اون دسرهای خوشمزه رو بسوزونیم و مبادا هیکلمون یک میلیمتر فرقی کنه . آهان وسط کاری هم زنگ زدم خونه ببینم چه خبره که دیدم دوستم با پچ پچ میگه که به دونه ۲ بار بیدار شده اما خودش خوابیده که خیالم کمی راحت شد . بعد هم که اومدیم خونه . دیدیم دوستامون عین این بچه های خوب بی سرو صدا نشستن درس میخونن . از ترس به دونه جیکشون هم در نمیاد . اخه یه باری که بیدار شده بود ، همچین صداش بلند بوده که به بیچاره ها یه سکته اساسی داده و اونا از ترسشون رو مبل تکون هم نمیخوردن که مبادا صدا بره اتاق و بعله دیگه . آخیییییییی . نمیدونستن که اینقدرا هم بچه ام کولی نیست . اما خوب بخیر گذشت . بعد هم نشستیم یک ساعتی باهاشون آبجو خوری و تعریف از اینور و اونور و کلی خنده .

یک سری اتفاقهای جالب حاشیه ای هم افتاد . مثلا رفته بودم دستشوئی به ماتیکم برسم ، دیدم یکی از دخترا که عین این دخترای ۲ زاری اکراینیه و خیلی قیافش دهاتیه ، تو لباسش که حسابی هم جلو و پشتش باز بود از این ممه های سیلیکونی مصنوعی گذاشته . والا اصلا احتیاج هم نداشت . بعد این پلاستیکهای بیرنگ تا لباسش یکم بازتر میشد دیده میشدن و خانوم نگران بود که کسی بفهمه . بهش میگم بابا کسی زل نمیزنه به ممه هات که بفهمن . میگه نه همه پسرا بد جور زل میزنن . گاهی هم میپرسن مال خودتن ؟ پیش خودم گفتم چه دختر احمقی که یه دکتر شده و شوهر هم داره اما ترجیح میده که مردا به ممه هاش زل بزنن . اونم با ممه پلاستیکی .

یا یکی دیگه از استادا که واقعا معروف بود به اینکه یک مسیحی مذهبیه و خیلیییی آدم درست و خوب و باسوادی بود و صد البته کلی هم خوشتیپ بجای زنش با یه دختر برزیلی اومده بود که انگار تازگیها آقارو از راه بدر کرده و بعله دیگه . حالا این جناب ۲ تا هم بچه داره و دختره هم اصصصصصلا مالی نبود . اما شایدم پشت درای بسته بود و ما خبر نداریم

 

+ نوشته شده در  8 May 2006ساعت 0:53 AM  توسط دریا  | 

راستی اسم وبلاگمو تغییر دادم به پری دریائی . چند ماهه که این اسمو میخوام بزارم روش  اما منتظر بودم که یه قالب خوب بتونم براش طراحی کنم . حالا که کامپیوترم ریخته بهم و در ضمن عکس پری دریائیهایی هم که پیدا کردم همه ممه هاشون بیرونه ، واسه همین فعلا فقط اسمشو عوض میکنم تا بعد . در ضمن تو بعضی از وبلاگهایی هم که کامنت میذاشتم چند تا دریای دیگه هم بودن . برای قاطی نشدن اسمها از این ببعد به همین اسم پری دریائی براتون کامنت میزارم . از دوستانی هم که لطف دارن و لینک وبلاگمو تو لینکاشون دارن خواهش میکنم که اسمشو بیزحمت عوض کنن . ممنون

اینم چند تا جوک خیلییییی قدیمی:

یه زنه برای انتقام از شوهرش ، از ته میبرررررررتش ... میرن دادگاه و قاضیه از فوائد و کاربردای فلان برای خانومه میگه و آخرشم میگه که دیه میشه چهل میلیون . زنه هم جواب میده : بابا بگو ما بیست ساله که سوار ماگزیما میشدیم و خودمون خبر نداشتیم

یه جی جی با ۱۰ سال سابقه کار میگه که چیز ... باید کوتاه و کلفت باشه . یه جی جی با بیست سال سابقه میگه نخیر باید دراز و لاغر باشه . بعد دعواشون میشه و کتک کاری میکنن . میبرنشون پیش یه قاضی . قاضیه میگه باید بررسی کنم و شب از زنش میپرسه . زنش هم میگه که بابا فقط باشه ، دراز و کوتاهش مهم نیست . قاضیه هم فرداش به جی جی ها نتیجه بررسی هاشو میگه . اونام جواب میدن : برررررررو بابا این که حرف یه جی جی ۴۰ ساله است

یه روز یه ترکه شورت خارجی میپوشه . بعد ازش میپرسن که چه احساسی داری...میگه والا احساس خاصی ندارم فقط حس میکنم کونم تو غربته

اینم چند تا عکس بی ربط  که ازشون خوشم میاد :

 

 

+ نوشته شده در  5 May 2006ساعت 8:48 PM  توسط دریا  | 

After a long night of making love to his new girlfriend , Fred notices a
photo of a man on her bedside table

At first , he really didn't give it much thought ; she had never mentioned it so why should he But after a month or so he begins to obsess about it ; even imagining the
photo is staring at him during sex

It’s causing him so much anxiety that he finally decides to ask about it

Is this your ex-husband ? " he nervously asks

"No , silly , " she replies , snuggling up to him

"Another boyfriend , then ? " he continues

"No , not at all ," she says , nibbling away at his ear

"Is it your dad or your brother ? " he inquires, hoping to be reassured

"No , no , no !!! " she answers

"Well , who in the hell is he , then ? " he demands

That's me before the surgery

اگر کسی ترجمه خواست بهم بگه تا فارسیش روهم بنویسم

 

+ نوشته شده در  4 May 2006ساعت 0:6 AM  توسط دریا  | 

salam be hameye doostaye jigaram . emrooz chaharomin roozie ke computer nadaram. bordamesh yeja bebinan che margeshe . goftan 2 rooze behem midan migan soro moro gondeh hichish nist ??????

delam kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii baraye hamatoon tang shodeh . engar ye chizi gom kardam va mesle boze akhvash hey dore khodam micharkham . alan ham too ye coffee net hastam . oomadeh boodam biroon ke beram varzesh konam. yek alame in chand rooze akhare hafte keifffffff kardam  . midoonin ke .  goftani ham ziade . ishalah mashalah ta farda computeram vaziatesh maloom beshe biam bazam pishetoon . fekr mikardam ke agar computer nabashe shaba zoodtar mikhabam ke didam na baba kare ma az in harfa gozhashte . mordam oonghadr ke jaye khalie camy joonamo negah kardam

     yek alame boosaye abdar vase hamatoon 

+ نوشته شده در  1 May 2006ساعت 7:50 PM  توسط دریا  | 

تازه از دکتر اومدم . جوابش خوب نبود و باید عمل بشم . ریسکش هم زیاده . ممکنه که صدام هم بقول خودشون مثل اسب بشه . مردونه و خشن . با یک عالمه عوارض جانبی دیگه . زیاد سر حال نیستم . هر وقت حالم بهتر شد آپ میکنم . از محبتهای همتون یک دنیا ممنون . 

+ نوشته شده در  25 Apr 2006ساعت 2:59 PM  توسط دریا 

اول از همه از همتون یک دنیا ممنونم بخاطر تبریکهای قشنگتون . دیروز به رشا میگم که برام بعضیا کامنت میزارن که چه خودتو تحویل میگیری . مگه کسی واسه خودش کیک نمیگیره و یا تولدشو تبریک نمیگه ؟ گفت مممممم خوب کارت ابتکاریه ! گفتم اااااااااا یعنی چی . یعنی اینایی که نوشتم همه ضایع ؟!

برای تولدم هم هیچ کار خاصی نکردم . یه دست گل . تبریک از طرف دوروبریها . همین . همش فقط یه احساس زودگذر درونی .

راستی دلم میخواد نظرتونو راجع به چیزی بپرسم .

اگر شما برای یه چکاپ ساده میرفتین دکتر و اون بهتون میگفت که نگران نباش اما میخوام که تورو به بهترین متخصص اینجا معرفی کنم تا یه چکاپ هم اون بکنتت ، چیکار میکردین . بعد اگر اون متخصصه میگفت که نگران نباش اما یه غده کوچولو داری که هیچی نیست اما باید بری سونو گرافی و بیوپسی که مطمئن بشیم . بعد یه سایت هم بهت معرفی کنه که همش راجع به سرطان و این حرفا باشه و بگه برو اطلاعات لازم رو کسب کن .... بعدش بری یک عالمه خون بدی . بعدش سونو . بعدش  هم بری بیوپسی و یک آمپول با سایز معمولی رو بکنن تو گلوت . بدون بی حسی . بگن آمپول بی حسیش اونقدر درد داره که بهتره بیخیالش بشی . بعدش این آمپول رو با شدت هی ببرن جلو و عقب تا بتونن سلول گیر بیارن . بگن که ۳ بار اینکارو میکنیم . اما چون سلول کافی گیر نمیارن ۶ بار اینکارو بکنن و تو از درد فکر کنی داری میمیری . بعدش هم بری دکترت و بفهمی که یه غده داری یه سانت و خورده ای . ممکنه که سرطانی باشه . اما نتونستن که سلول کافی بگیرن تا تشخیص بدن . بگن نگران نباش . اگر هم سرطانی باشه اونقدر رشدش کنده که نگو . اما درش نمیارن . اونقدر عملش مهمه که ترجیح میدن بمونه که مبادا مجبور بشن کل عضو رو در بیارن و تو باید سالی یکبار بیوپسی کنی تا ببینی که غده بزرگتر نشده باشه . تو سعی میکنی از حالا غصه اون درد لعنتی رو نخوری . فکر اینکه از اتاق که اومدی بیرون از شدت درد و عصبی شدن پهن شدی وسط زمین . به خودت میگی که هیچی نیست و خوب هستی .

سال دیگه حامله میشی و خوشحال که آخ جون حالا دیگه از بیوپسی خبری نیست . بعدش میخونی که حاملگی ممکنه که روی رشد غده تاثیر بزاره اما به خودت میگی که نه ، روی من نمیذاره . هیچی نیست . خوبم . مثل همیشه لبخند میزنی .

بچه بدنیا میاد . چند ماه بعدش میگی برم مطمئن بشم که همه چی خوبه . میری دکتر . بازم همه چیز از اول . اما اینبار خیلی درد نمیکشی . استرس داری اما مثل همیشه امیدواری . میفهمی که حالا بجای یه غده ۳ تا داری و تازه چند تا هم کوچولو که فقط یکیش شده سه سانت و نیم ! خونده بودی که بیشتر از ۹۰ ٪ غده های بزرگتر از ۱ سانت منجر به سرطان میشن . نمیخوای اینا تو تنت باشن . حالا دیگه نگرانی . خیلی زیاد . اینبار بیشتر بخاطر بچه . به همه میگی خوبم . اما نیستی . میترسی مثل سگ . مثل همیشه لبخند میزنی و میگی هیچی نیست . اما تو فکری . میخوای داد بزنی که اینا رو نمیخوام . استرس تحملشون زیاده . درشون بیارین . اما کو گوش شنوا . باید بخاطر همه قوی باشی . هیچ کس نمی دونه تو دلت چی میگذره . همه میگن خوش بحالش هیچ غم و مشکلی نداره . چه خودشو تحویل میگیره . چرا نگیره . کی میدونه هر کدوممون چقدر زنده ایم .

بازم قوی هستی . مثل همیشه امیدوار . میخوای که تا زنده ای عاشق باشی . میخوای که همیشه همیشه درونی شاد باشی . حتی اگر دلیل کمی براش داشته باشی .

 

+ نوشته شده در  25 Apr 2006ساعت 2:48 AM  توسط دریا  | 

گفته باشم که خیلی خوشحالم . شنگول با یک عالمه انرژی مثبت . یک همچین روزی ۳۱ سال پیش بدنیا اومدم ( ۴ اردیبهشت ) هنوزم باورم نمیشه که وارد دهه سی شدم . همه میگن که اصلا بهت نمیاد . یعنی به ادا و اطوارام هم نمیاد . اما مهم نیست . من سعی میکنم دلمو یه جوون جیگر نگه دارم .  آخ که چقدر احساس خوشبختی دارم که هستم . به هیچ چیز دیگه ای احتیاج ندارم که شادترم کنه . فقط همینی که هستم باشم . با همه مخلفات

 

 

+ نوشته شده در  22 Apr 2006ساعت 7:29 PM  توسط دریا  |