این روزا خیلی خیلی گرفتارم و اصلا وقت اضافی ندارم. خیلی خسته هستم . از کله سحر که بیدار میشم بدو بدو دارم . دنبال خونه هم که میگردیم . اون وسط مسطها هم بعضی دوستامونو میبینیم . شب که میرسیم خونه و شام به دونه رو میدم و میخوابونمش دیگه خودم هم وا میرم . تاساعت ۱۲ یا ۱ سعی میکنم به کارهای دیگم برسم و گاهی رو مبل خوابم میبره و میبینم شده ۳ صبح و تندی کارهامو میکنم و میرم میخوابم . واسه همین وقت نمیکنم آپ کنم و اون نظر خواهی رو تمومش کنم . قول میدم بعد از تولد بهدونه که فرداست تمومش کنم .
چند روز پیش هوا خیلی گرم شده بود . طوریکه یه دفعه بجای ژاکت تن بهدونه لباسای لختی میکردم . پریروز هم بردیمش دم دریا آب بازی . خونه ما ۱۰ تا کوچه با دریا فاصله داره . بهدونه از دور سایه یه پسر هم سنشو با تیر زد و بدو بدو رفت طرفش و کلی براش عشوه میومد و غش غش میکرد . همیشه فکر میکردم که بهدونه خیلی بچه شلوغیه . اما اون پسره تپل مپل رو که دیدم گفتم که دخترم خیلی خیلی نسبت به سنش عاقله . اون پسره هلو راه نمیرفت اما اونقدر خوشگل چهار دست و پا میدوید اینطرف و اونطرف که دلم براش غش رفت . ۸ تا دندون خوشگل هم داشت . اما آی دیوونه بازی در میاورد . آب از دماغ و دهنش راه افتاده بود و شنها رو میکرد تو دهن و سر و گوششو و بالا پائین میپرید و کلی وحشی بازی در میاورد و خیلی بانمک بود . به دونه هم که عاشق پسر بچه هاست و هی دنبالش اینور و اونور میدویید و هی انگشت میزدش و کلی خوش بحالش شده بود . اونم پا برهنه روی شنها .
دیگه اینکه چند هفته هست که بهدونه مدل تازه ماچم میکنه . اونم از لب . همچین غنچه میکنه که بلا خانوم . فکر کنم اونقدر من و رشا همدیگرو ماچ کردیم یاد گرفته . قبلا که فقط از لپ میکرد . اما تازگیها اگر ازمون دور باشه و بگیم بوس بده ، کف دستشو بوس میکنه و فوتش میکنه برامون . جیگرشو برم . اما آی مامانی شده . خیلی عجیبه چون رشا اونقدر باهاش بازی میکنه و بهش میرسه که نگو . مخصوصا که این روزا تعطیله و تمام وقت بیکاریشو با اونه . اما این هفته بطرز عجیبی بهم میچسبه و هر وقت بیتابی میکنه اصلا با هیچ چیزی آروم نمیشه و همینطوری گریه میکنه تا بیاد بغل من . انگار میفهمه که من تا سر حد مرگ دوسش دارم . هی سرشو میچسبونه بهم تا نازش کنم و خودشو حسابی لوس میکنه . اما فقط برای چند ثانیه . بعد عین جرقه میپره پائین . اصلا نگاه نمیکنه که ارتفاع جایی که هست چقدره و مثل فشفشه میدوه . البته هنوز هم بیشتر وقتها با گرفتن یه انگشتمون راه میره اما خودش دیگه خوب میتونه چند متری راه بره و هرجا بزارمش و دور بشم خودش اون چندمتر فاصله بینمونو میاد تا بهم بچسبه و نمیذاره به هیچ کارم برسم . میدونم این چیزا واسه اونایی که بچه ندارن و یا بچه های بزرگتری دارن مسخره است . اما واسه من خیلی با ارزشن . به بار نشستن همه خستگیها و بی خوابیهای منه .
دیگه که خوب عین میمون هی کاری رو تقلید میکنه . لاک میزنم عین من دستاشو تکون میده . دیروز که خیلی گرم بود موقع شیر دادن فوتش میکردم ، دیدم اونم تو شیر رو فوت میکنه . سرفه و عطسه و خیلی صداهای دیگه رو هم تکرار میکنه . دیروز صدای کلاغ هارو میشنید و ما بهش میگفتیم قار قار و اونم شروع کرد با یه لهجه عربی غلیظ گفتن : غااااا غاااااااا . با همه بای بای میکنه . یه چیز جالب اینه که از هر کسی خوشش بیاد اونقدر خم میشه و باهاش قایم موشک بازی میکنه و میخنده و شیرینی در میکنه که همه براش غش و ضعف میکنن . اما بغل بیشتر غریبه ها نمیره و بعضی وقتا مثل بچه های خجالتی خودشو پشت پاهام قایم میکنه . اما هی هم سرک میکشه و غش غش میکنه و دلبری .
یه عادت بد هم پیدا کرده . ۲ هفته ای بود که تا میذاشتمش بخوابه ، میشست و نمیخوابید . انگار که اجبار داره که بشینه . قبلا روی تختش نمیشست . وقتی ۹ ماهه بود و شروع کرده بود روی شکمش خوابیدن همین بساط رو داشتیم . زودی غلط میزد و سینه خیز راه میرفت تا یه گوشه تختش گیر بیفته و گریه کنه . خیلی سخته بچه این سنی رو در طول روز خوابوندن . اما از امروز پا میشه و می ایسته و دور تختش راه میره و خیلی هم به سمت بیرون خم میشه . تمام کاغذ دیواریهای تزئینی که رو دیوار نزدیک تختشه رو هم ریز ریز پاره پوره میکنه .
این تابستون اونقدر لباس و کفش لختی پختی داره که اگر هر روز هم یه دستشو بپوشه بازم کم نمیاره . من که هر چیز خوشگلی میبینم براش میخرم . اما مامانم هم براش یک عالمه لباس و کفش فرستاده . راستی نمیدونم چرا هرکسی که میخواد کادو بده لباس میخره . یک عالمه لباسای خوشگل مهمونی داره که بعضیشونو حتی یک بار هم نپوشیده و براش کوچیک شدن .
چند تا عکس هم میذارم برای خالی نبودن عریضه تا بعد :





عکس بعدی داره بای بای میکنه:



















