تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

امروز بعد از دیدن بازی رفتیم بیرون . تو خیابون ما جلوی خونمون فستیوال محلی بود و بساط رژه . خیلی باحال بود . منو از اون حال و هوای فوتبالی درآورد . اولش که پلیسها با موتوراشون نمایش دادن که پسر بچه ها از کیف داشتن میمردن . بعد هم تمام مغازه های اطراف و بانکها و نماینده های مجلس با ماشینهای عتیقه و خلاصه خیلیا رژه رفتن . البته بیشتر نمایش مربوط به بچه ها بود و بعدشم تو پارک پشت خونمون یک عالمه وسایل بازی مثل همون شهر بازی خودمون براه بود . واقعا جالبه که برای یه برنامه یک یا دوروزه اینهمه هزینه کنن . بهدونه که بعد از نیم ساعت تو اوج شلوغی موقعیکه ماشینای آتشنشانی با آتشنشانهای سسکیشون بوق میزدن و بای بای میکردن خوابش برد و تو پارک هم همش خواب بود . تا درخونه که دیگه میخواستیم بزاریمش تو ماشین که بریم یه ددر دیگه . یه چیز خیلی بامزه هم که دیدم این بود که ۲ تا از پسربچه های ۶ یا ۷ ساله که تو رژه بودن جیششون گرفته بود و دودولشونو هی فشار میدادن و پاهاشونو پیچ و تاب و ...

راستی من بیشتر وقتها یه اتفاقی که میخواد برام بیفته دلم شور میزنه . از این دل شوره نگم که گاهی چیزایی رو که نباید بفهمم رو همچین رو میکنه که خودم هم تو قدرتش میمونم . امروزم همینطور از صبح یه کوچولو دلشوره داشتم . تا اینکه اومدیم از ماشین پیاده شیم بریم ناهار بخوریم و دیدیم که ای داد بیداد طبق معمول که رشا همیشه یه چیزی یادش میره ، اینبار سوئیچ رو تو ماشین جا گذاشته . حالا مسخره اینه که چون این فراموشکاری کار همیشگیشه من سوئیچ یدکی رو تو کیف بهدونه دارم که اگر همچین شد درو بتونم باز کنم . اما از شانسمون گفتیم کیفشم احتیاج نداریم و اونم تو ماشین جا مونده بود . خلاصه که اصلا نمیدونستیم چه کنیم . بعد به مکانیکمون زنگ زدیم و فهمیدیم تو این مملکت جلوی بیشتر خونه ها یه علامتهایی هست که نوشتن اگر اینجا ماشینتونو پارک کنین میان از فلان شرکت ماشینو یدک میکنن و ... و آدرس پارکینگ محل اون شرکت رو هم نوشته . ما هم به یکیشون زنگ زدیم و شنیده بودیم که شاه کلید دارن . بالاخره بعد از بیشتر از یک ساعت سرو کله یکیشون پیدا شد و مدل دزدای خودمون یه پلاستیک انداخت لای پنجره و از لای باز شده اش یه مفتول رد کرد و در و باز کرد . کارش ۴۰ ثانیه هم طول نکشید و ۵۰ دلار هم مارو پیاده کرد

اینم چندتا عکس کوچولو از مراسم امروز

 

 

+ نوشته شده در  18 Jun 2006ساعت 2:13 AM  توسط دریا  | 

بگم که مهمونا دو سه روزی هست رفتن . جاشونم خالی . مهمونای مهربون و بی آزاری بودن . همه شهرو گشتیم و هر روز هم تو رستورانهای مختلف دلی از عزا درآوردیم . دیگه بیخیال رژیم و ورزش شدیم و بخور بخور . آخه انگار دیگه زیادی به خودم سخت گرفته بودم داشتم باربی میشدم . اما آی حال میکنم که میبینم همون دامهایی که حتی چند ماه پیش فیت بودن همه دور کمرشون ۱۵ سانتی شل شده . بالاخره ورزش و نخوردن و دراز نشستها خودشونو نشون دادن . قبل حاملگی ۵۷ کیلو بودم. کلا ۱۴ کیلو زیاد کرده بودم . اما حالا یه چیزی حدود ۵۳ هستم . بعضی خانوما رو میبینم که خجالت میکشن از شکم گنده و یا اضافه وزن حاملگیشون . من که خیلییی حال میکردم و کلی هم احساس سکسی تر بودن داشتم . شایدم بخاطر مممممممم آهان نگم بهتره که باز بعدا مواخذه نشم که دارم نخ میدم و این حرفا .

تازه ۲روز آخر بهدونه کمی به مادر شوهر جان عادت کرده بود و یه ربعی دست از سر کچل من بر میداشت . اما تا از یه گوشه صدامو میشنید و یا میدیدتم باز سرو صدای ماما ماما گفتنش و زنجموره کردنش میرفت هوا . اونقدر زورش زیاد شده و بدو بدو میره اینور و اونر و دستمو میکشه که مچ دستم چند روزی چلاق شده بود .  خیلی هم  قیافه خنده داری پیدا کرده با اون یه دندون بالاش . یه دنون هم پائین درآورده و همه چیزو گاز میگیره . مخصوصا وقتی که به چیزی گیر بده و بگم نه . از حالا زورم به این فسقل قلدر نمیرسه . رو چیزی که زوم کنه هی دورش بدو بدو  میچرخه تا بالاخره یه جوری گیر بیارتش و طبق معمول بجوتش .  

دیروز هم بالاخره واکسنای یه سالگیشو زد . نگهشون داشته بودم که مهمونا برن . اما بزنم به تخته همیشه موقع واکسن فقط ۲۰ ثانیه گریه میکنه و بعدش سرو مرو گنده انگار نه انگار . پیشونیش هم اندازه یه دلاری باد کرده و سیاه شده . چون رشا جون نمیتونه پا به پاش بدو بدو کنه و دستش ول میشه و با مخ میفته .   خودش دیگه با گرفتن دیوار و جاهای دیگه میاد هر جا که باشم . دستشو هم ول میکنه و دیگه چند متری خودش راه میره . اما بیرون از خونه هنوز ترسش نریخته و باید دستشو بگیریم . همیشه آرزوی راه رفتنشو داشتم . اما حالا که میبینم چقدر وحشیانه میدوه و جاهای خطرناک میره کمی وحشتم گرفته . مخصوصا تو خیابون . فکر کنم که بعضی جاها مجبور بشیم بهش افسار ببندیم که گم نشه . خیلی هم خوب یاد گرفته از پله ها بالا و پائین بره . این چیزا میدونم برای هیچ کسی جالب نیست جز شاید ایده جون که دخمل قشنگش هم سن بهدونه هست و بقیه ندونن که هر چیز کوچولویی در مورد بچه آدم چقدر موفقیت بزرگی بحساب میاد . اما واسه دل خودم مینویسم .  

دیگه اینکه با بابای رشا فوتبال نگاه میکردیم و تازه فهمیدم که داشتن شوهری که اصلا فوتبالی نیست چه نعمت بزرگیه . چون میتونستم ۹۰ دقیقه از مامان بودن استعفا بدم و شلوغ بازی در بیارم . رشا هم که طبق معمول از خودش کلی جیگری در میکنه . راستی من فقط گفته بودم مثل گربه میمونم و بی سرو صدا سختهههههههه . نگفته بودم که آشپزخونه تعطیل که بعضی دوستان اعلام آمادگی کرده بودن برای رفع حاجت . ما اگه هر جای کارمون بلنگه این ور قضیه که تاحالا محشر بوده . درحال حاضر اعلام کنم که احتیاجی به نیروهای کمکی نیست . اگرم باشه خودمون از خجالتش درمیایم .

راستی یه دوست خوبی به نام سمن با میل از من یه نظری پرسیده بود . راستش من گفته بودم که کارمو خوب بلدم و واقعا هم لذتشو میبرم . اما نگفته بودم که دکترا دارم . البته اگر نظر منو میخوای بدونی ، جانم میخاره خوب بخارون . این که دیگه احساس گناه و این لوس بازیارو نداره . من که به شخصه فکر نکنم ضرری داشته باشه . اگر هم داره من ازش بی اطلاعم . اینجا دکترهای سکس میگن که اگر کسی ندونه چجوری لذت ببره  ، چطور میتونه انتظار داشته باشه که بقیه بدونن .

این روزا یا مشغول جمع و جور کردن وسائل و کارتن زدنشون هستم و یا مشغول خرید . امروز مبل و میز نهارخوری و تلویزیون و تخت خواب و کمی خرت و پرتای دیگه رو خریدیم . اما خدامیدونه که کی دستمون برسن . مبلها که هنوز تو دریان و کی رسیدنشون بستگی داره که کاپیتان کشتی چقدر گاز بده .

راستی قابل توجه ونکووریهای عزیز: اگر میخواین سلیقه منو بدونین تو وسائل خونه بگم که امروز رفتم یه جایی به اسم جردن که تقاطع برادوی و گرنویل بود و دیدم اوففففففففففف چه چیزایی که نداره . آخ که چقدر دلم بعضیاشونو خواست . کارای چوبیش محشر بودن . مثلا بعضی کارهاش نمونه مبلمان پرنسس دایانا و .... بودن . خودتون حدس بزنین قیمتهاشو . نمیدونم چرا احساس اسکارلت رو داشتم تو ۱۲ بلوط. ...  بوی چوب و چرم منو از خود بیخود میکنه . حتما باید یه دستی بهشون بکشم و موقع رد شدن از بغلشون اگر روشون نشینم حداقل یه نازی بکنمشون .

صبحی تا وارد یه مبل فروشی شدم قبلش بارون شدیدی میومد و یک دفعه آفتابی شد دیدنی و من تا وارد شدم منجر فروشگاه بهم گفت وای تو تا وارد شدی انگار با خودت کلی نور خورشید آوردی و همه برگشتن نگام کردن و گفتن آره همینطوره . منم یه لبخندی از ذوق زدم و تو دلم گفتم امروز دلم هم عین یه خورشید گنده میمونه و گرم گرمه .

 دیگه اینکه من تازگیها باید حساب پس بدم واسه نوشته های بودار و یا کامنتهام . پس چه فایده داره که نتونم هر چی میخوام بنویسم . بعضی وقتا میگم در اینجارو تخته کنم و خلاص . لطفا لج منو در نیار و بزار تو خودم باشم . منم سعی میکنم که کامنتهای مودبانه و خانمانه بنویسم و به کسی نخ ندم . خوبه جیگرم راضی شدی . حالا هی الکی بگو من چیکار دارم به وبلاگ تو . مگه بیکارم . آره بابا تو تا آخر عمرت علاف منی . بوسسسسسسسسس . جونمی جون خونه جدید با یه تخت خیلی خوشگل که بوی چوبش آدم مست میکنه

 

+ نوشته شده در  16 Jun 2006ساعت 9:13 PM  توسط دریا  | 

زودی اینو بگم و در برم . دیروز مصادف با نهم ماه جون ، در حالیکه بهدونه جونم یک سال و دو هفته داشت ، بالاخره دندون در آورد . البته فعلا یکی از دندونای بالاش در اومده . آآآآآآآی خوشحالم که دخترم دست دندونی نشد . فکر کنم شبیه غول یه دندون بشه . امروز هم رفته بودیم یه گوشه شهرو بگردیم ، یه جایی به اسم granville iland و بهدونه اونقدر دنبال کفترا کرد و از کیف و ذوق تند تند پا به زمین کوبید که خنده همه رو حتی گروه ارکستری رو که جاز میزدن رو در آورده بود . 

دلم برای وبلاگ همتون خیلی تنگ شده . اما وقت نمیکنم بشینم پای نت . این مهمون داری همه چیزش خوبه . فقط که نمیدونم چجوری باید بی سرو صدا تو اتاقی که بچه آدم هم خوابه و اتاق بغلی هم مهمونا هستن و مخصوصا دیوار بین اتاقا هم یه تیغه چوبیه ، سسک داشت . واقعا بی سرو صدا شیطونی کردن برای ما غیر ممکنه . دیگه اینکه ممه هام هم پرس شدن اونقدر که سوتئین بستم . آخه زیاد عادت ندارم. مخصوصا که تازگیها هم میبینم زیاد بستن و نبستنش فرقی نداره واسه همین خودمو راحت میکردم و نمیبستم . اما حالا از اونجایی که من یه عروس پاچه خوارم جلوی بابا و مامان رشا کلی خودمو میپوشونم و تا جای ممکن لختی پختی هم نمیپوشم تا با خاطره خوش برن . حتی موهامو هم بیشتر وقتا گوجه میکنم که کوتاه بنظر برسه و مادر شوهر جان داغ نکنه و به خودش زحمت نده و هی پشت سر هم تکرار کنه که موی بسته خیلی بهم میاد .

فعلا برم تا بعد

+ نوشته شده در  10 Jun 2006ساعت 8:52 PM  توسط دریا  | 

وقت ندارم که بنویسم . هم همه چیز خوبه و خوش میگذره و هم مثل خر خسته میشم . هنوز کلی درد و خونریزی دارم . جراحم برای ۲ هفته دیگه بهم وقت داده و منشیش میگه که اینقدر که حالت خرابه برو اورژانس...

روز جشن فارغ التحصیلی رشا معرکه بود . بعد از مدتها یه روز آفتابی گرم داشتیم . حسابی مفصل گرفته بودن . بعدشم بساط ناهار . ما بالای لژ نشسته بودیم . آخرین طبقه . اونقدر حرف زدن و روده درازی کردن که درست ۲ نفر مونده به اینکه رشا مدرک و جایزشو بگیره بهدونه شروع کرد آواز خر در چمن خوندن و تمام سالن چند هزار نفری رو گذاشت سرش . وقتی که مطمئن شد که نتونستم خوب عکس یا فیلم بگیرم یه دفعه فسش خوابید و ساکت شد خوابش برد . فعلا از صبح تا شب شدیم راهنمای تور . اما دیگه همه اعتراف میکنن که دختر من تو زورگوئی و قلدری نوبره . این روزا خیلی خوشگل حرف میزنه و منظورشو میرسونه . صبح که پا میشه موقع شیر خوردن هر صدائی که بشنوه به حالت سوالی میپرسه دادا ؟ میگم نه ددی ددره نیست . بعد میگه دادا  نه نه نه نه نه . انگشتشو هم با اون نه نه گفتنش چپ و راست میبره . تا بقیه هم بخوان بغلش کنن عقب عقب میره و پا میکوپه و کولی بازی در میاره که دیگه همه ازش حساب میبرن .  بعدا وقت کنم بیشتر مینویسم .

 

+ نوشته شده در  2 Jun 2006ساعت 10:51 AM  توسط دریا  | 

سلام به همه دوستای جیگرم

من خیلی خوبم و سخخخخخخخخخخخخخت مشغول . بهمون خیلی خوش میگذره . اما بهدونه بطرز وحشتناکی بهم میچسبه و نمیذاره هیچ کاری کنم و بیشتر وقتا ادای بچه های خجالتی رو در میاره . فعلا که حسابی مشغول حال دادنم و امیدوارم که به مهمونا خوش بگذره اساسی . دلم برای همتون یه دنیا تنگ شده و بعدا با دست پر میام سراغ همتون . شرمنده که نمیتونم به هیچ کسی سر بزنم . لطفا به دلتنگیتون ادامه بدین و جای منو خالی کنین تا برگردم . قربونتون

+ نوشته شده در  31 May 2006ساعت 7:58 PM  توسط دریا  | 

یکی از قشنگترین و مقدسترین و در عین حال پر استرس ترین اتفاقهایی که تو زندگی آدم میوفته حامله شدنه . یه جور احساس سرشار از لذت و خوشی . یه دنیا آرزوهای خاموش . راز و نیاز و خلوت شبانه . یه تحول عمیق . یه دلیل محکم برای خودسازی .

اینجا رسمه که برای بچه ها قبل از تولدشون  کتابی میخرن که قسمت بندی شده  و بهشون baby book میگن و توش از اطلاعات مربوط به جد اندر جد مامان و بابای بچه تا خاطرات حاملگی و اطلاعات سنین مختلف بچه رو مینویسن تا یه یادگاری باارزشی بشه برای آینده . خیلی کتاب جالبیه . مخصوصا که توش حتی قسمتهایی داره برای چسبودن عکس از اولین کوتاه کردن مو و جایی برای چسبوندن موها و حتی قسمتی برای اون دست بندی که تو بیمارستان به دست مادر و بچه میزنن و قسمتی هم برای توضیح دادن راجع به طرز آشنایی مامان و بابای بچه و خیلی قسمتهای جالبه دیگه . 

منم برای بهدونه همچین کتابی رو خریدم و هر چند وقت یه بار بخشیش رو پر میکنم . دلم میخواد به عقب که نگاه میکنه ببینه که چقدر عاشقانه پرستیده شده و چقدر سهم بزرگی تو زندگی ما داشته .

اما قبل از بدنیا اومدنش تو صفحه اول اون کتاب ، براش یه متنی نوشتم . دوست دارم که این آرزوها رو به مناسبت تولد دخترم به شما دوستای خوبم هم تقدیم کنم :

Live life to the fullest . Don't let go of hope . It gives you the strenght to keep going , when you feel like giving up . Don't ever quit believing in yourself . As long as you believe you can , you will have reason for trying . Don't let anyone hold your happiness in their hands . Hold it in yours , so it will always be within your reach . Dont let bad moments overcome you . be patient , and they will pass . Don't hesitate to reach out for help . We all need it from time to time . Don't run away from love but towards love , because it is your deepest joy

Love Mom

راستی چقدر جالب میشدکه همه ما وبلاگ نویسها تا سالهای سال بنویسیم و دوستیهامونو حفظ کنیم و شاهد پیر شدن همدیگه باشم . شاهد این باشیم که چجوری رشد میکنیم و چه طور با مشکلاتمون کل کل میکنیم . واقعا ۱۰ سال یا ۲۰ سال دیگه ماها چجوری میشیم ؟ اگر دلتون خواست برام بنویسین که خودتونو  تو ده یا بیست سال دیگه چجوری میبینین . بعد ها کلی بهش میخندیم .

اینم یه جوک برای حسن ختام : ترکها یه بچه تهرونی رو به اتاق گاز محکوم میکنن . بچه تهرونیه میبینه که اتاقه سقف نداره و شروع میکنه به خندیدن . بعد یه ترکه از بالای اتاق میگه : چیه؟ میخندی ؟ بزار اولین کپسول که خورد تو سرت اونوقت میفهمی !

 

+ نوشته شده در  26 May 2006ساعت 2:1 AM  توسط دریا  | 

و باز هم یه سلام شنگولی . گفتم بگم که نوشته های دیروزم بدلیل افسردگی بعد از عمل و این حرفا نبود . یعنی این حرفا بمن نمیاد . اون احساس حماقت رو گاهی دارم . چون مشکلی دارم که از پسش بر نمیام . سپردمش دست زمان . اونم بدتر گند میزنتش . چند وقت یه بارم کلی حالمو میگیره . معلومه که هنوز مثل کرگدن پوست کلفت نشدم . اما بگم که حالم بهتره . دردهام کمتر اذیتم میکنن . امروز برادر شوهرم زنگ زده بود که هم حالمو بپرسه و هم تولد بهدونه رو تبریک بگه . بهم میگه که دوره نقاهتت چقدر طول میکشه . کلی خندم گرفت . آخه اونقدر در طول روز گرفتاری دارم که وقت اینجور دوره موره ها رو ندارم . دیشب خوابم نمیبرد . بالاخره به زور مسکن کدئین دار و یه لحاف گنده روم ساعت ۶ صبح خوابم برد . طبق معمول از ساعت ۷ هم با صدای خروسمون بیدار شدم . این شد استراحتم تا حالا که ساعت از یک گذشته و من هنوز مشغول وب بازی هستم . فکر کنم که خون زیادی از دست دادم . چون عین موقع بعد از زایمانم پوستم حسابی سفید مثل هلو شده .

آهان بزارین براتون از روز قبل از عملم بگم . دکترم یه ورق داده بود که باید طبق اون از ساعت ۱۲ ظهر روز قبل از عمل شروع میکردم یه مایع که الکترولیت بود و ۵ لیتر مایع خیلی خیلی خیلی بد مزه بود رو مینوشیدم . یه طعم گند و مزخرف ( پیناکولادا ) که مثل مخلوط آناناس و نارگیله رو بهش زده بودن . اما اونقدر مزه زهر مار میداد که منه همه چیز خوار نمیتونستم قورتش بدم . اونقدر خودمو کشتم که فقط ۲ لیترش رفت پائین . ۲ تا قرصم بهم داده بود که باعث بشه همه دل و رده مو بریزم بیرون و ببخشید اما تا صبح بست تو دستشوئی بمونم . بعد تا شب هم فقط حق خوردن بعضی مایعات مثل آب سیب و ... رو داشتم . حالا خوبه این جور عذاب گشنگی فقط یه روز بود . از موقعیکه شروع کردم این رژیم رو ، فقط و فقط فکرو ذکرم به کیک تولد بهدونه بود . چشمام داشتن چپ میشدن . یه کیک موس شکلاتی خیلی خوشمزه بود . بعد از ۱۲ شب به بعد هم گفته بودن حتی آب هم حق ندارم بخورم .

فردا ظهرشم که ساعت ۱۲ رفتیم بیمارستان . رشا من و گذاشت و خودش با بهدونه رفتن خونه . منم کلی حوصله ام سر رفت و اول چند تا مجله خوندم و بعد هم خوابیدم و دیگه با یک ساعت تاخیر ساعت ۳ منو بردن اتاق عمل . ازم پرسیدن خوبی ؟  میگم نه بابا خوب چیه مردم از گشنگی و تشنگی . اگه الان غش کنم بیفتم چی میشه ؟ پرستاره بهم گفت از گشنگی اگر هم غش کنی نمیمیری . اما اگر موقع عمل بیاری بالا خفه میشی و میمیری . گفتم خوب باشه . اصلا هم استرس نداشتم . بهم سرم زدن و بعدم یه آمپول از اون گنده های خر کش که  حسابی منو سوزوند و سریع هم خوابم گرفت . آی چسبید . تو خواب میشنیدم که هی اسم منو صدا میکنن و میگن بیدار شو کارت تموم شده . منم به خودم میگم این زنه چقدر چرت و پرت میگه . کارتونو بکنین و بزارین من بخوابم . دیدم نخیر گیر داده که من الا و بلا باید بیدار شم . یه ۵ دقیقه ای هنوز چشمام سنگین بود و از اون لبخندای ابلهانه تحویل میدادم . کلی این بیهوشیه عمومی بهم حال داد . بعدم یه سرم دیگه و یه ساعتی هم تو ریکاوری بودم . حالا رشا اومده دنبالم . هی صداش میکنم که بیاد کمکم کنه که لباسمو تنم کنم ، میبینم سرش همچین به بهدونه گرمه و باهم تاتی تاتی میکنن که اصلا نمیشنوه من به کمک احتیاج دارم .

حالا جالبیش اینه که وقتی تازه میخواستم برم عمل بشم تو راه به رشا میگم به سراغ من اگر می آیی با کیک قهوه ای بیا . تا مبادا شکند این دل نازک و شکموی من . تازه ازش هم پرسیدم که دوزاریت افتاد که یعنی برام از کیک تولد بهدونه بیار . وقتی اومد دنبالم دیدم که ماشالا به تحویل . اصلا یادش نبود . اما سر راه که رفت از داروخانه مسکن هامو بگیره دیدم یه بسته سوشی خوشمزه گرفته که همشو در عرض ایکی ثانیه هپلی هپو کردم . وقتی هم اومدم خونه مثل قحطی زده های آفریقا هرچی دستم اومد رو قاطی پاتی قورت دادم .

امروز هم که باز رفتیم چند جا خونه دیدیم . وای یه خونه دیدیم که ۲ تا حیاط خیلی گنده خوشگل داشت . عاشق حیاطش شدم . پر از گل و بوته و درخت . فقط اینکه خود خونه زیاد همه چیزش ترو تمیز نبود . رشاکه  اصرار داره بریم یه جا که همه چیزش نو باشه . اما من اصلا حوصله آپارتمان نشینی رو دیگه ندارم . از اول عمرم همیشه تو آپارتمان زندگی کردم . از همسایه های شلوغ پلو غ کلی خسته شدم . آخه کی میشه من خونه دار بشم خداجون .

مهمونا هم روز یکشنبه یا دو شنبه قراره بیان . خدا بخیر کنه . آخه مادر شوهر جان عادت دارن سر شب مثل بچه های خوب بگیرن بخوابن . مثلا ساعت ۹ یا ۱۰ . من بد بخت که هر شب ساعت ۳ میخوابم معلوم نیست چی کار باید بکنم . شایدم توفیق اجباری بشه و من آدم بشم و اجباری زود بخوابم .

راستی چقدر خوبه که آدم واسه بچش تولد میگیره . یعنی اصلا بچه داری یه چیزش خوبه . اونم اینه که به بهانه بچه کلی میشه با اسباب بازیاش بازی کرد . یک عالمه چیزای خوشگل براش آوردن . ماها هم که براش یه سری اسباب بازی خریده بودیم آنلاین ، که چون روز تولدش نرسیده بود دیدم رشا صبحش رفت بیرون و با یه بسته گنده برگشت . اما تمام چیزایی که این چند وقته آنلاین خریده بودیم همه باهم دیروز رسیدن . وقتی بعد از عمل اومدم خونه دیدم جوووون اینجا چه خبره . مخصوصا که یه کامی جوون و سر حال و خوش تیپ هم که به جمعمون اضافه شده . کلی منو خر کیف کرد . همش میخوام بغلش بشینم و باهم بچتیم

 

+ نوشته شده در  25 May 2006ساعت 1:21 AM  توسط دریا  | 

salaam be hameye doostaaye khoobam . pinglishi minevisam chon computere jadidam oomadeh va hanooz jaaye horoofe faarsi ro roye keyboard nemidoonam . kheili kheili az hameye shomaa aadamaye mehraboon mamnoonam vaseye mohabataatoon . emrooz baa yek saat takhir amal kardam . bihooshie omoomi chize khoobie . nemikhastam be in zoodia bidaar sham . amaa rooze ghablesh kheili behem sakht gozasht . koli goshnegi keshidam . badan halesh bood hame chizo minevisam . ama kheili dard daram . ham jesmi va ham roohi . faghat begam ke baa oon haalam ke roo pam band naboodam va telo telo mikhordam , shab raftam ye piadeh ravie kheili toolani . oonghadr toolani ke dige  nemitoonestam bargardam . dige vasate rahi boridam

nemidoonam key shodam ini ke hastam . key naghshe man shod hemaghat .  key fekr kardam ke mifahmam . key  shodam ye ahmaghe bamboolbaz . vaghean man key ahmagh shodam ?  key oonghdar ahmagh shodam ke  etefagh haaye roozane ro alaki befaale nik gereftam va cheshmaamo bastam roo vagheiat haa . key too khiaalam aaramesh peidaa  kardam . aarameshi ke faghat ye rooyaast va vaaghei nist . aarameshi ke hamishe az dast daadanesh delamo milarzoone

badam miaad az inke baraam delsoozi beshe . badam miad ke baaman baazi beshe . badam miaad roo man esmayi gozaashte beshe ke imaan daaram man nistam . badam miad ke faghat tahamol besham . badam miaad ke man khodam nabaasham . badam miaad inin baasham ke hastam . badam miad imghadr sakht talash konam . oonam hame kashk .  badam miad ke ahmagh baasham va fekr konam ke hame chizo khoob mifahmam . vaghean man key ye ahmaghe nafahm shodam . khodam ham nafahmidam key

 ????????????????????????????????????????????????????????????????????????????

 

+ نوشته شده در  24 May 2006ساعت 2:33 AM  توسط دریا  |