بگم که مهمونا دو سه روزی هست رفتن . جاشونم خالی . مهمونای مهربون و بی آزاری بودن . همه شهرو گشتیم و هر روز هم تو رستورانهای مختلف دلی از عزا درآوردیم . دیگه بیخیال رژیم و ورزش شدیم و بخور بخور . آخه انگار دیگه زیادی به خودم سخت گرفته بودم داشتم باربی میشدم . اما آی حال میکنم که میبینم همون دامهایی که حتی چند ماه پیش فیت بودن همه دور کمرشون ۱۵ سانتی شل شده . بالاخره ورزش و نخوردن و دراز نشستها خودشونو نشون دادن . قبل حاملگی ۵۷ کیلو بودم. کلا ۱۴ کیلو زیاد کرده بودم . اما حالا یه چیزی حدود ۵۳ هستم . بعضی خانوما رو میبینم که خجالت میکشن از شکم گنده و یا اضافه وزن حاملگیشون . من که خیلییی حال میکردم و کلی هم احساس سکسی تر بودن داشتم . شایدم بخاطر مممممممم آهان نگم بهتره که باز بعدا مواخذه نشم که دارم نخ میدم و این حرفا .
تازه ۲روز آخر بهدونه کمی به مادر شوهر جان عادت کرده بود و یه ربعی دست از سر کچل من بر میداشت . اما تا از یه گوشه صدامو میشنید و یا میدیدتم باز سرو صدای ماما ماما گفتنش و زنجموره کردنش میرفت هوا . اونقدر زورش زیاد شده و بدو بدو میره اینور و اونر و دستمو میکشه که مچ دستم چند روزی چلاق شده بود . خیلی هم قیافه خنده داری پیدا کرده با اون یه دندون بالاش . یه دنون هم پائین درآورده و همه چیزو گاز میگیره . مخصوصا وقتی که به چیزی گیر بده و بگم نه . از حالا زورم به این فسقل قلدر نمیرسه . رو چیزی که زوم کنه هی دورش بدو بدو میچرخه تا بالاخره یه جوری گیر بیارتش و طبق معمول بجوتش .
دیروز هم بالاخره واکسنای یه سالگیشو زد . نگهشون داشته بودم که مهمونا برن . اما بزنم به تخته همیشه موقع واکسن فقط ۲۰ ثانیه گریه میکنه و بعدش سرو مرو گنده انگار نه انگار . پیشونیش هم اندازه یه دلاری باد کرده و سیاه شده . چون رشا جون نمیتونه پا به پاش بدو بدو کنه و دستش ول میشه و با مخ میفته . خودش دیگه با گرفتن دیوار و جاهای دیگه میاد هر جا که باشم . دستشو هم ول میکنه و دیگه چند متری خودش راه میره . اما بیرون از خونه هنوز ترسش نریخته و باید دستشو بگیریم . همیشه آرزوی راه رفتنشو داشتم . اما حالا که میبینم چقدر وحشیانه میدوه و جاهای خطرناک میره کمی وحشتم گرفته . مخصوصا تو خیابون . فکر کنم که بعضی جاها مجبور بشیم بهش افسار ببندیم که گم نشه . خیلی هم خوب یاد گرفته از پله ها بالا و پائین بره . این چیزا میدونم برای هیچ کسی جالب نیست جز شاید ایده جون که دخمل قشنگش هم سن بهدونه هست و بقیه ندونن که هر چیز کوچولویی در مورد بچه آدم چقدر موفقیت بزرگی بحساب میاد . اما واسه دل خودم مینویسم .
دیگه اینکه با بابای رشا فوتبال نگاه میکردیم و تازه فهمیدم که داشتن شوهری که اصلا فوتبالی نیست چه نعمت بزرگیه . چون میتونستم ۹۰ دقیقه از مامان بودن استعفا بدم و شلوغ بازی در بیارم . رشا هم که طبق معمول از خودش کلی جیگری در میکنه . راستی من فقط گفته بودم مثل گربه میمونم و بی سرو صدا سختهههههههه . نگفته بودم که آشپزخونه تعطیل که بعضی دوستان اعلام آمادگی کرده بودن برای رفع حاجت . ما اگه هر جای کارمون بلنگه این ور قضیه که تاحالا محشر بوده . درحال حاضر اعلام کنم که احتیاجی به نیروهای کمکی نیست . اگرم باشه خودمون از خجالتش درمیایم .
راستی یه دوست خوبی به نام سمن با میل از من یه نظری پرسیده بود . راستش من گفته بودم که کارمو خوب بلدم و واقعا هم لذتشو میبرم . اما نگفته بودم که دکترا دارم . البته اگر نظر منو میخوای بدونی ، جانم میخاره خوب بخارون . این که دیگه احساس گناه و این لوس بازیارو نداره . من که به شخصه فکر نکنم ضرری داشته باشه . اگر هم داره من ازش بی اطلاعم . اینجا دکترهای سکس میگن که اگر کسی ندونه چجوری لذت ببره ، چطور میتونه انتظار داشته باشه که بقیه بدونن .
این روزا یا مشغول جمع و جور کردن وسائل و کارتن زدنشون هستم و یا مشغول خرید . امروز مبل و میز نهارخوری و تلویزیون و تخت خواب و کمی خرت و پرتای دیگه رو خریدیم . اما خدامیدونه که کی دستمون برسن . مبلها که هنوز تو دریان و کی رسیدنشون بستگی داره که کاپیتان کشتی چقدر گاز بده .
راستی قابل توجه ونکووریهای عزیز: اگر میخواین سلیقه منو بدونین تو وسائل خونه بگم که امروز رفتم یه جایی به اسم جردن که تقاطع برادوی و گرنویل بود و دیدم اوففففففففففف چه چیزایی که نداره . آخ که چقدر دلم بعضیاشونو خواست . کارای چوبیش محشر بودن . مثلا بعضی کارهاش نمونه مبلمان پرنسس دایانا و .... بودن . خودتون حدس بزنین قیمتهاشو . نمیدونم چرا احساس اسکارلت رو داشتم تو ۱۲ بلوط. ... بوی چوب و چرم منو از خود بیخود میکنه . حتما باید یه دستی بهشون بکشم و موقع رد شدن از بغلشون اگر روشون نشینم حداقل یه نازی بکنمشون .
صبحی تا وارد یه مبل فروشی شدم قبلش بارون شدیدی میومد و یک دفعه آفتابی شد دیدنی و من تا وارد شدم منجر فروشگاه بهم گفت وای تو تا وارد شدی انگار با خودت کلی نور خورشید آوردی و همه برگشتن نگام کردن و گفتن آره همینطوره . منم یه لبخندی از ذوق زدم و تو دلم گفتم امروز دلم هم عین یه خورشید گنده میمونه و گرم گرمه .
دیگه اینکه من تازگیها باید حساب پس بدم واسه نوشته های بودار و یا کامنتهام . پس چه فایده داره که نتونم هر چی میخوام بنویسم . بعضی وقتا میگم در اینجارو تخته کنم و خلاص . لطفا لج منو در نیار و بزار تو خودم باشم . منم سعی میکنم که کامنتهای مودبانه و خانمانه بنویسم و به کسی نخ ندم . خوبه جیگرم راضی شدی . حالا هی الکی بگو من چیکار دارم به وبلاگ تو . مگه بیکارم . آره بابا تو تا آخر عمرت علاف منی . بوسسسسسسسسس . جونمی جون خونه جدید با یه تخت خیلی خوشگل که بوی چوبش آدم مست میکنه