تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

خدایا تو هم بامن لجی . دقیقا ۲ ساعت و خورده ایه دارم تایپ میکنم . همه رو پاک کردی. یکی محکم زدم تو سرم . تا من باشم بجای زدن از خوابم نشینم تایپ کردن . مرده شور این وبلاگ آشغالی .  


نوشته قبلی رو بنا بدلایلی پاک کردم . اون دوست خوبم هم نه دیوونه هست و نه مظلوم نما . روی پای خودش ایستاده و بازحمت زندگیشو حفظ میکنه . یه زندگی خیلی قشنگ هم داره . زندگی رو فقط سیاه و سفید نمیبینه و با تمام وجود سعی در حفظ قشنگیاش داره . اگر دوست داشت خودش یه روزی داستانشو مینویسه .

چند روز پیش یه ساحل خیلی باحال کشف کردیم به اسم راکی پوینت که یه استخر و یه پارک پر از این آبپاشهای مختلف واسه بچه ها داشت و بهدونه از دیدن اینهمه بچه شنگول جیغ جیغو کلی خوش خوشانش شده بود .اینطور که شنیدم چندتا ساحل خیلی شلوغ دیگه هم اطرافمون هست . هر هفته باید یکیشو کشف کنیم .

دیگه اینکه میخواستم از همتون بابت ننوشتن داستانی که قول داده بودم معذرت خواهی کنم . این روزا دلم نمیخواد چیزی بنویسم . از صبح تا شب که حسابی گرفتارم . وبلاگ نویسی یعنی زدن از خوابم که واقعا نمیکشم با ۳ یا ۴ ساعت خواب . نمیدونم اما انگار ملاحظه و احتیاط هم قاطی کارم شده . ملاحظه خودم و اطرافیانم . دیگه وبلاگ نویسی ارضام نمیکنه . حرف که زیاده اما اصلا حسش نیست . انگار دارم پوست میندازم . خیلی خوبه که منم باد بگیرم بیشتر برم تو خط درونگرایی .

چند روزی بود که اتاقی که توش کامپیوترامون  و کتابخونه  داریم کفش خیس بود . اول چندتا از این چینیها اومدن و نگاه کردن و چپ چپ هم بهدونه رو نگاه میکردن و گفتن که نه اشتباهی شده . از اینجا لوله آبی رد نشده . منم دوزاریم نیوفتاد . اما رشا گفت که منظورشون این بوده که حتما بهدونه اینجا شاشیده !!!!!!! احمقها . بعد از چند روز هم رفتن و اومدن بالاخره گفتن که دیوارو میکنن که ببینن از چیه . خدا پدر شوهرای همه فن حریف عاقل رو بیامرزه . رشا بهشون گفت که حتما از فاضلاب حموم اتاق خوابمون آب پس میده اینجا که دقیقا درست میگفت . بموقع بدادمون رسید .

امروزم یه کارگر اومده که موکت همون اتاقو بچسبونه . میگه من جمعه بر میگردم . میگم کجا ؟ همین امروز کارو تمومش کن . اول هیکلمو نگاه میکنه . اون یکی مرد چینی هم بهش میگه این همون خانوم قشنگیه که بهت گفتم . اونم میگه با اینکه الان موکت نداریم اما مال یه خونه دیگه رو میزنم واستون . رفتنه هم میگه چرا مسلمونی روسری سرت نیست . میگم اگر میخواستم سرم کنم که همون کشورم میموندم . میگه زن من مسلمون فیلیپبنیه و الان هم روسری سرش میکنه . میگم من مسلمون نیستم . تو دلم هم میگم تورو سن نه فضول . اما در عوض ازش تشکر میکنم که سریع کارو انجام داد و در رو محکم روش میبندم .

عصرش هم با رشا و بهدونه رفته بودیم پارک . برگشتنه داشتم واسش تعریف میکرد که دیدم یکی همچین بوق میزنه و دست تکون میده که انگار دختر خالشو دیده . همون موکت کارست . با چشمای گرد شده نگاهش میکنم . اینجا کسی بوق نمیزنه

دیگه اینکه بچه ها از سن ۱۳ ماهگی یک دفعه سرعت بادگیریشون و دامنه لغاتشون سیر صعودی عجیبی پیدا میکنه . دخترم تقریبا همه حرفهایی رو که بهش میگیم میفهمه . مثل بیا اینجا . برو . اونو بیار . بده . بوس بده . دستاتو بالا کن . دست نزن . ننداز رو زمین . اونقدر جالبه که نگین . وقتی هم ازش بپرسم چشمشو و دندوناشو و زبونشو و پاهاشو و دستاشو نشون میده . یک عالمه هم لغت بلده . مثل دودا ( همون دورا شخصیت کارتونی محبوبش) و به همه بچه ها میگه بی بی و معنی داغ و سرد رو هم میدونه و غذاش که گرم باشه با حالت دعوا غذارو میزنه کنار و میگه داگ . منم هی میگم نه دخترم داغ نیست . فقط یکم گرمه . چند بار باید بگه تا بالاخره راضی بشه که خوبه . به سگ هم میگه داگ . به پریزهای برق میگه بگ .  تا چشمش هم بیوفته به کفشاش با یک زحمتی میخواد اونا رو تو پاش کنه و هی اشاره میکنه که پاش کنم و بعدشم یک بند میگه ددر . عاشق ددر رفتنه . طوریکه اومروز کفشای عروسکشو که ۳ سانت بیشتر نیست رو بزور تو انگشتای پاش میکرد و میگفت ددر . هنوز سایز مایز حالیش نمیشه بچم . کفششم که پاش کنی بدو میره سراغ کیفش و اشاره میکنه که برش دارم که دیگه همه چیز تکمیل باشه .

کاراش هم کلی خنده دار شدن . هر ادایی دربیارم اونم تقلید میکنه . گاهی یکم ورزش میکنم و دراز و نشست میرم . اونم عین کارای منو میکنه . به هر چیزی هم که میدونه نباید دست بزنه اونل میگه ماما نه نه  . منم میگم نه . اما تا رومو بکنم اونور بدو بدو شبرجه مبره تا دست بزنه . مخصوصا اگر کامپیوتر باشه .

از صبح تا شب هم فقط بدو بدو . واسه همین خیلی لاغر شده . عاشق کتاب خوندن هم هست و اینش کلی بمن حال میده . همچین رو کلمات انگشت میزاره و عکسایی رو که بشناسه اسمشو میگه که من کلی ذوق میکنم و قربون صدقه اش میرم . همه چیز رو هم گزارش میده . مثلا امروز کفشش موقع خرید از پاش دراومده بود و منم حواسم نبود . دیدم هی میگه ماما ماما . میگم بله عزیزم .به کفشش اشاره میکنه و یه چیزی میگه . اگر نمیگفت عمرا ما میفهمیدیم .

دیگه اینکه عادتش دادیم به مسواک زدن و اول خودمون براش میزنیم و بعد هم میزاریم خودش یکم باهش ور بره . مسواکهای ما که برقیه و صداش براش جالبه و فکر میکنه داریم بازی میکنیم و خوب تقلید میکنه . دیگه سرشو بطرز ناشیانه ای شونه میزنه و شروع کرده با قاشق غذا خوردن . اما خوب بلد نیست و کلی کثیف کاری داره . مخصوصا خوردن ماست . خلاصه که همه کاری رو خودش میخواد بکنه . دایپرش هم که خیس میشه اشاره میکنه و میگه دایپ . عاشق کلاغاست و حتما حتما باید با دیدنشون اداشونو دربیاره . سن جالبیه و خیلی خوب میشه منظور بچه این سنی رو فهمید . خلاصه فقط یه آدم بیکار میخواد که تمام مدت باهاش بازی کنه و غش و ضعف بره واسه شیرین کاریاش که تمومی هم ندارن . حسابی لوس ماست قربونش برم . راستی چهارمین دندونش هم دیروز دراومد . دیگه اینکه بستنی خور هم شده اساسیییییی اما اصلا خوردن هیچ نوع نونی رو دوست نداره و تا دلتون بخواد میوه دوست داره . همینه که چاق نمیشه . بس که ورووجکه

چند تا از عکساشم میذارم واسه خالی نبودن عریضه . عکسای اولی منظره جلوی خونمونه :

 

 

 

+ نوشته شده در  20 Jul 2006ساعت 2:43 AM  توسط دریا  | 

یه روزایی خیلی خوبم . یه روزایی نه . صبحی میرفتیم بیرون . دوباره اون آهنگ قدیمی رو شنیدم . هجوم خاطره ها . بیاد آوردن یک عالمه تنهایی . یک عالمه عشق . یک عالمه دل لرزیدن . ترس از آینده مجهول . دلگرفتگیا و کلی آرزوهای کال . چقدر تفاوت . حالا هم همون آهنگه . بعد از اینهمه سال . همونطوری نفسمو بند آورده بود . عین همون روزا آسمون دلم آفتابی و داغ شد . اما حالا دیگه هیجانش لذت بخش بود . فکر کردم که خدایا اگر این آرامشی که دارم یه خیاله ، منو تا ابد بخوابون که نمیخوام رنگ بیداری رو ببینم . کم دلم نلرزیده . برام حفظش کن . خواهش میکنم . تمنا میکنم . همه روزای عمرم مال تو . عمرمو کوتاه کوتاه کن. اما تو همون عمر کوتاه بهم آرامش بده .

میدونم از این آهنگای بیاد موندنی همه شما آدمای روی زمین زیاد دارین . عجیبه . خیلی عجیبه . این احساس عمیق فقط ۵ دقیقه عمر میکنه . اما مثل اینکه تو دونه دونه سلولهای آدم میره . احساسش ابدیه . انگار هیچ وقت فراموش نمیشه . من هنوزم آهنگهایی رو که بابام روزای جمعه بیست یا سی سال پیش ، زیر لب زمزمه میکرد و یا سوت میزد رو فراموش نمیکنم و خودم گاهی بدون اینکه سر و ته آهنگو بدونم زمزمه میکنمشون . کاش اون آهنگای بیاد موندنی همشون خاطرات شادی رو برامون به ارمغان میاوردن .


من زیاد اهل شعر نیستم  . اما باور نمیکنم . الان یه فال حافظ گرفتم . اونقدر عجیب بود که هنوز چشمام گرده  . به فال اعتقاد دارین ؟؟؟؟؟

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم                         

                                                               زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد              

                                                              لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواهم شد درین سودا که شب تا روز

                                                            سخن با ماه میگویم پری درخواب میبینم

لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران

                                                           منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم 

.............................................................. 

دوستون دارم . دلتون شاد شاد . فعلا تا بعد

 

+ نوشته شده در  17 Jul 2006ساعت 2:33 AM  توسط دریا  | 

مرده شور بلاگفا . اگر میدونست با چه مشقتی آپ میکنم دوتا پست قبلی رو قورت نمیداد . واسه هر کدوم یه ساعتی وقت گذاشته بودم . مهم نیست. حرفهایی رو که میزنم اگر پست نشه بعدش دیگه نمینویسم . چون بنظرم دیگه ارزش نوشتن ندارن . خوب از خونه جدید بگم که هنوزم کار داره . زیاد خوشم نمیاد وقتی که کارگری میاد تو خونه . با اون کفشای گنده کثیفشون . مخصوصا اگر بهدونه خواب باشه و اونام کارشون سرو صدا دار باشه . البته بهشون عادت کردم . فقط سعی میکنم با لباس خواب نگردم که یه دفعه که میان تو غافلگیر نشم . بعضیاشونم بقول ۵۷ جیگر کلی سسکی مسکی هستن .

امروز یکی از خنسیای خونه حل شد . اونم اینه که بالاخره تلفنمون وصل شد . البته من موبایل رشا رو استفاده میکردم . قبض این ماهش که بیاد کله منو میکنه . خیلی بیشتر از مقدار محدودیت ماهانه اش  استفاده کردم . ( قرار دادهای موبایل معمولا اینطوریه که مثلا ۵۰ دلار ماهی میدین و اجازه حرف زدن ۲۰۰ دقیقه در ماه رو دارین با اضافه اینکه عصرا ۶ به بعد و آخر هفته ها مجانین .... ) اما همش واسه کارای خونه بود . نه چت کردن با مامانم .

میلهامون هم که الحمدالله همشون گم شدن . تمام قبضها و کوفت و زهر مارا . پست کانادا  ۳۵ دلار میگیره که برای ۶ ماه همه نامه هایی رو که به آدرس قبلی برامون میومد رو بفرسته به آدرس جدید که انگار اون دفتر پستی سرش با کونش بازی میکرده و تمام نامه هامون گم شدن . حالا اونا به جهنم . یک سری عکس بعد از فارغ التحصیلی رشا تو آتلیه با بهدونه گرفته بودیم که ۳۰۰ دلاری هم پولشونو داده بودیم و اونا رو هم چند روز پیش فرستادن و انگار که گم شدن .

بیشتر این ونکووریها  خاله خواب رفته هستن و اونقدر کند و شلی کار میکنن که جون آدمو بالا میارن . انگار همه درحال عشق و حالن . تورونتو میگن ساعت ۷ صبح میان یه کاری رو بکنن و درست هم سر ساعت پیداشون میشه . اینجا همون کارو ( مثلا وصل کردن خط تلفن رو ) میگن از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۷ شب میخ بشینین تا پیداشون بشه که ۲ بار اول هم اصلا پیداشون نشد و کلی منو حرص دادن . تازه بار سوم هلک و هلک میان .

وسایل هم که باز قرار بود امروز بیارن و زنگ زدن که مثلا سر تختتون اومده و ته تخت هنوز آماده نیست . هفته بعد شاید معلوم شد که کی آماده میشه . اونم جهنم . بی مبل زندگی یکم راحت نیست . اما امورات میگذره .

 الان که یکککککککککککککککککک عالمه خوشبختم . نگین باز چی شده  . نکنه که یه پولی پیدا کردم  و یا یه حالی کردم و .... خیر. خوشبختی من از اینه که بالاخره ته موهامو وقت کردم یه رنگی بزنم و برم یه حموم جانانه و شنگول شام خورده بیام آپ کنم . هرچند که واژه شنگول این وقت شب اونم وقتی که از ۶ صبح مشغول شغل شریف بچه داری و کلفتی و بشور بساب بودم مسخره بنظر میاد .

اما با این هوای لطیف با نم نم بارونی که میاد و مه تا پائین کوهها اومده و انعکاس نور چراغا تو دریای جلوی خونمون بخاطر بارون میلرزن و تا ته حلقم اکسیژن خالصو قورت میدم ، همون واژه شنگول و خوشبخت هم کمه .

دیگه اینکه نمیدونم چرا شدم خانوم وسواسی و همش دلم میخواد همه جا برق بزنه . رشا که دیگه هیچی . واسه هر جای انگشت بهدونه رو دیوارا کلی سخنرانی میکنه که بچه موقع خوردن حق نداره راه بره و اله و بله .... حالا فعلا همه چیز زیادی تازه هست . بعدا عادی میشه . یعنی با این بچه ای که من دارم  باید که بشه .  امروز دیدم داشت صندلی های آشپزخونه رو که رویشون چرم سفیده ، گاز گاز میزد . واویلا اگر که همون بلائی رو سرشون بیاره که سر کیف پول چرمیم آورد . طی یک عملیات شعبده بازی تبدیلش میکنه به یه پارچه نازک شلکی که شبیه نایلونه تا چرم .

دیگه اینکه این مامان ما هی گیر میده که پس کی میاین ایران و خودشو اونقدر هلاک میکنه و بال بال میزنه واسه دیدن نوه اش که دیگه گاهی فکر میکنم شورشو در میاره . بابا جان مگه تو دوتا دختر دیگه نداری . تو این اوضاع که رشا وحشتناک محتاج یک ساعت کار اضافه هست و کلی قرض و قوله نمیتونم ازش بخوام که فکر دلخوشی مامانمو بکنه و چند هفته همه چیزو تعطیل کنه و بریم ایران . اما امیدوارم یکم اوضاعمون بهتر بشه تا حداقل عید رو بتونیم بریم .

دلم واسه محله قبلی از یه لحاظی تنگ شده . اونجا دورو بر خونمون یک عالمه رستوران و پارک و آدم و بچه بود . کلی حال میکردم . صبحها وظهرها اونقدر مامانا و بچه ها میومدن بیرون که بهدونه کلی خوش بحالش میشد . اینجا پارک پشت خونمون همچین سوت و کوره که اصلا دلم نمیخواد بهدونه رو ببرم . جا که افتادم باید اول همه بگردم ببینم اصلا اینجا برنامه ای واسه مامانا و بچه ها هست یا نه .  

راستی بعضیا میان بهم میگن از خوندن وبلاگم انرژی میگیرن . جدی که نمیگین ؟؟؟؟؟؟ من عادت دارم که بخندم . یعنی عادت داشتم به همه چیز زیادی بخندم . همه رو هم خوشگل میدیم . آخر بچه مثبتی و ابن حرفا . ولی این زندگی لاکردار منو محافظه کار کرده . یکم دیدمو عوض کرده . یعنی انگار سالهای اخیر فرق کردم . خوب برعکس قدیما میتونم راحت حرفمو بزنم . اونو مثل یه لقمه تو دهنم ده بار نمیچرخونمش .اما همیشه مثبت بودن و لبخند به لب داشتن و تلاش عاجزانه برای خوشحال کردن همه رو دیگه ندارم . وبلاگم هم پر از جفنگیاتیه که واقعا ارزژش خوندن ندارن . به بقیه چه که روزهای من چجور میگذره . اما از یه طرف هم کی میتونه برای نوشته های کسی ارزش گذاری کنه . گاهی آدما فقط میخوان که یه نوشته مثل داستانای مجله های زن روز و ....بخونن که مشغول بشن .

از آرزوهای کوچولویی که الان دارم اینه که خودمو حسابی روغن مال کنم و روزی یک ساعت تمام تو آفتاب بخوابم . بدون حضور شیرین تر از عسل شوهر و بچه . فقط و فقط واسه خودم .

دلم میخواد یک داستانی رو شروع کنم نوشتن . اصل داستانم در مورد اینه که نمیدونم بخاطر مشکل فرهنگی و بافت سنتی موجود و با بخاطر کمبود شوهر و یا نداشتن اعتماد بنفس کافی و یا هر تحلیل دیگه خیلی از دخترا عاشق کسی میشن و چشمشونو روی حقایق میبندن . اصلا فکر اینو نمیکنن که آیا واقعا با طرف مقابلشون همخونی دارن یا نه . اولش همه مشکلات و تفاوتها رو ریز میبینن . اما خدائیش بعد از چند سال کوچکترین ناهمخونیها و اختلافات همچین سر باز میکنن و زندگی رو جهنم میکنن که روزی صد بار به گه خوردن میوفتن . بعد یقه ننه بابا رو میچسبن که من بچه بودم ، شما چرا جلوی منو نگرفتین . زرشک . تاحالا که خودتو داشتی میکشتی و خدا رو بنده نبودی و خودتو جرواجر میکردی که یا این و یا هیچ کس . پس چی شد 

همیشه منو طوری بار آوردن که فکر فردا رو میکنم . دلم میخواد بتونم آینده هر چیزی رو تصویر سازی کنم . نه دقیقا . اما تقریبی . همیشه بابام میگفت تو مو میبینی و من پیچش مو . میخوام که منم بتونم هم پیچششو ببینم و هم موخوره هاشو . تا بعد

 

+ نوشته شده در  13 Jul 2006ساعت 0:20 AM  توسط دریا  | 

امروز بازم سوئیچمون تو ماشین جا موند . الان همتون میگین بهههههههه گندتون بزنن .البته من جا گذاشتمش . مخصوصا که خیلی هم ادعام میشه تو حواس جمعی . آخه بهدونه داره یه دندون دیگه درمیاره و ما رفته بودیم مغازه چینی فروشی و اونم خودشو داشت میکشت که همه چیزو دست بزنه و گاز بگیره . منم رفتم که جون خودم یه اسباب بازی بیارم تا شاید مشغول خوردن اون بشه و تو اونجای خیلی خطرناک بدو بدو راه نندازه . تازه  کلید خونه هم تو ماشین بود . پس نمیشد اومد خونه و سوئیچ یدکی رو برداشت . گفتم الانه که رشا منو بکشه . همه راست میگن که technical advisor هست . واقعا تو کارای فنی خود خداست . کاری نیست که نتونه بکنه . سریع رفت به سطل کوچولوی خوشگل خرید و از دسته اش استفاده کرد برای باز کردن در از لای پنجره . منم نذر کردم اگر خودش بتونه باز کنه ، یک هفته تمام نه آپ کنم و نه سراغ اینترنت بیام . هرچند که هزاران هزار صلوات نخونده مال نذر قرنها پیش رو هنوز بدهی دارم . خدا به بزرگی خودش میبخشه . ببینم میتونم رو حرفم وایستم و یا بازم متوسل به الرحمن الرحیم بودن خدا میشم . میخواستم امروز یه داستان مثل قدیمارو شروع کنم . حالا بای بای تا هفته بعد .

اینم یه نگاهی بندازین :

http://youtube.com/watch?v=FYAghNSws4Q&search=irani

   

+ نوشته شده در  9 Jul 2006ساعت 11:39 PM  توسط دریا  | 

سلام جیگر طلاها . من اومدم . شاد و وشنگول . تازشم از خونه جدبدمون دارم آپ میکنم . آیییییییییییییییییی حال میده همه چیز . روز قبل از اسباب کشی این دختره مسوول اجاره ساختمون باهام تماس گرفت و گفت که یا شبی ۷۰ دلار میدن بابت هتلمون که اونایی که ابنجان میدونن عمرا بشه یه سوئیت خوب یه خوابه با گاز و یخچال تو هتل درست و حسابی کمتر از شبی ۲۰۰ دلار گیر آورد . یک خوابه هم که میگم به خاطر به دونه هست که باید برای خودش اتاق داشته باشه و آشپزخونه کوچولو هم که رو شاخش بود که چون برای مدت نامعلومی بود باید پخت و پز هم میکردیم  و یا یک جایی برامون گیر آوردن که ۲ خوابه هست و نزدیک خونه جدیدمونه و قیمتش هم اونطور که میگفت خیلی بیشتر از شبی ۷۰ دلار بود . البته میگفت که جای خیلی نویی نیست اما قابل قبوله . درضمن هم گفت که ۵ تا از خانواده ها هم اسباب کشی کردن به خونه جدید و مشکلی ندارن . رشا که گیر داده بود که ما هر جایی نمیریم و باید برامون جای درست و حسابی بگیرن و .... و منجر اصلی هم قولشو داده بود . اما تو این موقع سال با این وقت کم مگه ریختن .

خلاصه که من تصمیم گرفتم شب اول رو بمونیم خونه جدید و ببینیم چجوریه و کمی هم اسبابارو باز کنیم . اگر خوب بود که بمونیم . وگرنه بریم هتل . برقی هم یه چمدون بستم که اگر هتل رفتنی شدیم وا نمونیم . اون شب قبل اسباب کشی هم تا ساعت ۳ صبح مشغول بسته بندی بودیم . پدرمون در اومد اساسی . اما جاتون خالی . اینجا عین بهشت بود . ماه ماه . اونقدر قشنگ که نمیتونم توصیفش کنم . منظره جلومون آخر اقیانوس رو با کوههای سبز پشت سرش داریم . همه چیزای خونه هم الحق بهترین وسابل رو استفاده کردن و اونقدر من ذوق زده بودم که هر چی نگاهشون میکردم سیر نمیشدم . عین این ندید بدیدا والا . شب هم که تو محلمون یه فستیوال بود به اسم Golden Spike که نمیدونم مربوط به چی بود . اما طدای آهنگ جازش مستم کرده بود . با رشا نشتیم تو بالکن بزرگمون بساط کباب سوولاکی ( یه مدل کباب یونانیه ) و آبجوخوری راه انداختن و کلی حال کردیم . باور نمیکنین اما نصف شبی آنچنان بل بل ها یا یک پرنده یی شبه اون میخوندن که من داشتم شاخ درمیوردم  . بماند که بهدونه نصف شبی بیدار شده بود و نمیخوابید . من که بعد از نیم ساعت کلنجار باهاش بیهوش شدم و دیگه نفهمیدم که رشا یک ساعت تمام بالا سرش بوده و آخر سر مجبور شده بذاره بهدونه تا نیم ساعت گریه کنه تا بخوابه .

آهان هر چند که گفتم راجع به بهدونه چیزی ننویسم اما یک چیزی رو باید بگم وگرنه حناق میگیرم . بهدونه جیگر طلای من یک هفته هست که خودش راه میره . راه که نه یعنی یورتمه میره اساسی . گفته بودم که مدتی بود از ترسش یک قدم هم نمیرفت و جیغ میزد . موقع اسباب کشی یه روز خودش تصمیم گرفت بدو بدو بیاد طرف من که مشغول بسته بندی بودم . چشمام داشت از حدقه درمیومد . مخصوصا که خم شد و از زمین هم یه کیف کوچولوی منو برداشت و بین کارتونها مثل فشفشه بدو بدو میکرد . همچین هم ماهرانه ویراژ میداد که نگو . خیلی بهم چسبید . چون دیگه لازم نبود دستشو بگیرم و باخودم ببرمش اینور و اونور . اما دردسری شده تو فروشگاهها . دیروز دیدم بدوبدو ( البته هنوز مدل سینه کفتری راه میره ) رفت یه بسته کورن فلکس برداشت و هی با ذوق میگه دودا دودا . نگو عکس دورا ( کارتون مورد علاقه خانوم ) روی جعبه بود .

خونمون هنوز بعضی کارهای خارجیش مثل گل کاری و تموم کردم لابی و درست کردن انباریها و .... و بعضی کارای داخلیش مونده . مثلا تازه امروز سیم تلفن رو وصل کردن . اما مال کل ساختمون رو هنوز تموم نکردن و ماها هنوز تلفن نداریم . البته از همون روز اول اینترنت کابلی داشتیم . اما خود کامپیوترو علم نکرده بودیم . دیگه هر روز یک سری خورده ریزا رو میخریم و کارتونهارو باز میکنیم و ... اما انگار حالا حالاها کار داریم . مخصوصا که بعضی وسایلمون هم هنوز دستمون نرسیده . مهم هم نیست . بدون اونها هم داریم شیرین زندگیمونو میکنیم . مثلا فعلا تشکمونو انداختیم رو زمین . چون تختمون تا هفته دیگه حاضر نیست . اما رشا دیروز میگفت اینجوری راحتتر هم هستیم . هی نگران این نیستیم که بهدونه کلش بخوره جایی و با موقع بالا و پائین اومدن از تخت کله معلق نشه . دیدم راست میگه والا . وسایل زندگیمون بیشتر دست و پاگیرن تا کاربردی . اما خوب ظاهرو بچسب که عشقه . ما چیکار داریم به خیلی کاربردی بودنشون . هر چند که اینروزا خداییش هر چی میخرم همش فکر اینم که با بچه داری جور دربیاد .

امروز به وبلاگ بیشترتون سر زدم . اما چون باید جاکفشی و میز کامپیوتر رو علم میکردم نتونستم واسه کسی کامنت بزارم . یه پا واسه خودم شدم اوستا . یه آچار برقی از رشا گرفتم که کلی کار کردن باهاش حال میده . آخه انگار زورم باهاش بیشتر میشه . الان هم خیلی خوابم میاد . ایشالا در اولین فرصت . قربون همتون .

+ نوشته شده در  7 Jul 2006ساعت 0:21 AM  توسط دریا  | 

معلوم نیست که کی دیگه بتونم بیام آپ کنم. دلم برای همه شما دوستای خوبم خییییییییییلی تنگ میشه . به چشم خوردن اصلا اعتقادی نداشتم . تا چند وقته پیش . یه برک به دخترم میدم و فعلا دیگه چیزی ازش نمینویسم . خونه جدید هم آماده نیست . اصلا معلوم نیست که کی بهش مجوز سکونت میدن . کلی از خورده کاریهاش هم مونده . پس فردا صبح اول وقت هم اسباب کشی داریم . خونه حالایی رو اجاره دادن و باید خالیش کنیم . اوضاعمون خیلی بیریخت شده . باید بریم تا مدت نامعلومی هتل بمونیم . خدایا درست یک روز مونده به خالی کردن اینجا تازه این خبر مزخرفو بهمون دادن . همه چیز بسته بندی شده . هنوز یک عالمه از خورده ریزا مونده . حالا باید همه چیزو باز کنم و چمدون ببندم برای یک مدت نامعلوم . فکر نکنم بتونم . اونم با این دختری که من دارم . بقیه چیزا بد نیست . دیشب خواب دیدم رفتیم خونه جدید . اما همه چیز خیلی قاراشمیشه . پاهای دخترم هم از کثیفی حسابی سیاه شده . اینم تعبیر خوابم . اصلا خوشحال نیستم . فقط و فقط به خاطر راحتی دخترم . ماها خودمون که به همه چیزی عادت میکنیم . یعنی میشه برای یه مدت طولانی تو چهار دیواری هتل زندگی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  30 Jun 2006ساعت 10:45 PM  توسط دریا  | 

این هوای شهر ما بسی جوانمردانه گرم و داغ شده . هفته پیش که داشتم لباسامو جمع و جور میکردم و یه کوه گنده لباس روی مبلهامون درست شده بود قول دادم که دیگه تا مدتی لباس نخرم . اما مگه میشه . لامصب این لباس فروشیا هر روز یه مدل تازه میارن . منم ویرم میگره بدجور . دیروز که رفته بودیم به خونه جدیدمون سر بزنیم و رنگ دستشوئی و حمومشو ببینیم ، رفتم یه مال نزدیک خونه و حسابی از خجالت خودم دراومدم . کلی لباسای سسکی خریدم و شارژ شدم . اصلا اگر یه جامو بیرون نندازم ، اون حس زن بودن رو ندارم .  اینم نیست که بگم من خیلی تیکه میکه هستم که خوشم میاد بندازم بیرون . نه اصلا . اما خودم تو قید بند این نمیذارم که حالا که مامان شدم مثل پیر زنا فقط تیره بپوشم و بلند و گشاد و بسته . آدم باید خودش خودشو دوست داشته باشه . جهنم که بقیه چی فکر میکنن . مگه چند سال میخوام زنده باشم که حسرت همه چیزو داشته باشم .

امروز هم  یکی از اون لباسارو پوشیدم . رشا که چشماش چهارتا شده بود و میگفت چه خبره اینقدر نخ میدی . اولش گفتم واسه تو پوشیدم عزیزم . یه بلوز نازک یقه باز که بین دکمه هاش هم کمی فاصله هست و شکم هم معلومه . اما خدائیش دامنم خیلی کوتاه بود . منم که بدم میاد از ایناییی که شورتشون زیر لباسشون دیده میشه و بنده لباس زیرای کوچولو موچولوی پشتشتوت یه نخ هستم . این هوای خر هم با من سر لجبازی داشت . چون باد میومد و دیگه دامنی که خودش بیست سانت هم نمیشد رو هی باد میداد . رشا که گفت هر کی پشتمون راه میومد ، کلی مستفیذ شد . واسه همین مجبور بودم با دست بگیرمش .

بعد هم رفتیم فروشگاه زنجیره ای Bay و فقط برای خرید خرت و پرتهای دوتا دستشوئی و حموم خونه جدید بیشتر از ششصد دلار پول خرج کردیم . چشمام چهارتا شده بودن . آخه رشا فقط ۴ روزه که سرکار میره . فکر نکنم آدمی مشنگتر از ما باشه . اونم بخاطر سیستم مریض مالی اینجاست که آدمو گرفتار میکنه . تو ایران پولتو میذاری تو جیبت و مجبوری همونقدر خرج کنی . اینجا بهت بیست ، سی هزار دلار کردیت میدن و میگن هری حالا خودتو بنداز تو چاه . اوایلش آدم خیلی مواظبه که خر نشه . اما بعد از چند سال میشه یه خری مثل بقیه آدمای نادون آمریکای شمالی . پول تو حسابت نیست اما با کردیت میخری و فکرشو نمیکنی که هر یه دلارو باید ۲۹ درصد بهره روش بدی . کی میخواد این پولارو پس بده . خدا اعلمه . اما چیزای خوشگلی خریدیم . دستشوئی اتاق خواب رو ست قرمزززززززززز زدیم که حسابی سسکی بشه . حالا همینا هفته پیش ۲۵ ٪ حراج بودن و من بخاطر قیمت بالاشون گفتن نه . اما این هفته مجبوری خریدیم . گفته بودم  که تو خرید مشنگیم . آخه کی به سطل آشغال دستشوئی ۹۰ دلار  میده ؟ فقط رشا . فروشندهه بهش میگفت : You have a very nice and expensive taste و منم جواب دادم بعله متاسفانه . همون ماجرای جیب خالی پز عالی . هرچند که ما پزشو به هیچ کسی نمیدیم و خودمون حالشو میبریم . ماها هم الکی دلمون خوشه

دیگه اینکه ساحلها همه پر از آدمای لختی پختیه و فقط جای ما خالیه . حیف که فعلا گرفتاریم . پر از پسرها و دخترای سسکی مسکی و هیکل درست . به رشا میگم این دوچرخه سوارا هم سسکین . اون لباساشون خیلی باحاله . اونم میگه برو بابا واسه تو همه سسکین . بهار که چه عرض کنم تابستونه و تو هم که دیگه هیچی . من فقط میخندم و کیف میکنم که من اینجوریم . قراره یه روز هم بریم  wreck beach جای همتونو خالی خواهم کرد . نیاین بگین کجاست ها . همونجاییه که همه آدم و حوا میشن .

راستی چون من این روزا خیلی گرفتارم میلهارو دیر به دیر جواب میدم . این خانوم ددری تا وقت کنه میره ددر . هرچقدرم جمع و جور میکنم تموم نمیشه . خوش باشین

 

+ نوشته شده در  27 Jun 2006ساعت 0:49 AM  توسط دریا  |