تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

سلام به دوستای جیگر عزیز دلم . نمیدونین چقدر خوشحال شدم که دیدم اینهمه آدم مهربون فکر منن . دوستون دارم خیلیییییی . منم بدک نیستم . هنوز زنده هستم . هر چند که دکترمو اصلا بعد از عمل ندیدم و نمیدونم چه بلایی سرم آوردن و نتیجه چی بوده . اما قراره بعدا نتیجه پاتو لوژی رو بهم خبر بدن . از اولش براتون بگم :

نمیدونم تاحالا هیچ آدم بی کس و کاری دیدین که با پای خودش بره عمل ؟ من یکی از اونا بودم . چون بهم گفته بودن که ساعت ۷ و بیست دقیقه صبح باید برم واسه پذیرش ، منم که دل رحم و دلم نیومد دخترمو بیدار کنم ، زنگ زدم به یه تاکسی و تک و تنها رفتم . اولش یکم دل تو دلم نبود . فقط دلم بغل مامانمو میخواست که یکم لوسم کنه . بعد با راننده حرف زدیم و حالم جا اومد . بیمارستانای اینجا هم که قربونش بشم فکر نکنین که مثل بهشتن . ایرادایی هم دارن . اول بسم الله بهم گفتن که دیروز یه اتفاقایی افتاده و بعضی عملها کنسل شدن . تخت خالی هم که ندارن و منو بعد از عمل باید ببرن یه بیمارستان دیگه و .... بعد رفتم تو یه اتاق هی بشین و بشین که صدام کنن . همچین سردم شده بود که تنم به لرزه افتاده بود . بعد یهو اومدن و گفتن بدو بدو لخت شو که میخوایم سریع عملت کنیم . امروز از برنامه جلوتریم ! بعدم یه نرس همون سوالای همیشگی رو پرسید و کمی سر به سرم گذاشتن و منو بردن اتاق عمل . اونجا همچین حال و هوایی داشت که به دفعه گفتم عجب غلطی کردم . توی دلم گفتم بابا پشیمون شدم و میخواستم بگم دست نگه دارین نخواستم . اما از اونجایی که خیلی تخسم چیزی به زبون نیاوردم . یه سرم بهم زدن و یه آقای نرس هم هی چپ و راست یه چسبونکی هایی رو میچسبوند بهم واسه کنترل ضربان و این حرفا . بعد تو سرمم ماده بیهوشی رو که زدن اونقدر درد داشت که کلی سوختم . اما زودی خوابیدم . بهوش که اومدم چشمام خیلی سنگین بود .

امان از همون درد بی کسی که گفتم ، تمام مدت چشمام به در بود که شاید رشا از در بیاد تو دیدنم . هی به نرسه گفتم حتما اومده . میشه چک کنین . صدام هم اصلا در نمیومد و اصلا قدرت تکون دادن دستمو هم نداشتم . اما مگه از رو میرفتم . هی با بیجونی دستمو میبردم بالا و تکون میدادم تا یکی توجهش جلب بشه و بعد با پچ پچ میپرسیدم شوهرمو ندیدین .... نمیدونم چرا اونقدر بعد از بیهوشی احتیاج به دیدنش داشتم . بعد یکی بهم گفت که رشا ماجرا رو میدونه و احتمالا بیاد اون یکی بیمارستان . من تو Vancouver General Hospital عمل شدم و چون جا نداشتن و منم باید شب میموندم ، منو بردن UBC hospital . با یه آمبولانس خوب منو بردن که اصلا تکوناش اذیتم نکرد و راننده اش هم یه مرد خیلی خوش مشرب بود و هی سر به سرم میذاشت . بهش با پچ پچ میگم لباسای منو برداشتی ؟ میگه نه بابا میخوایم بفروشیمشون . میگم مهم نیست . لخت هم میتونم برم خونه . اما کارت اعتباریم توشه . اونو میخوام .

خلاصه اون یکی بیمارستان هم منو بردن یه اتاق معمولیه چهار تخته . من از قبلش درخواست اتاق خصوصی کرده بودم و باید ۱۵۰ دلار اضافه بابتش میدادم . اما اونا گفتن که ۶ ساعت بعد میتونی بری خونه . منم گفتم چه کاریه . همینجا میمونم . حالم هم بدک نبود . درد که بعد از عمل طبیعیه . بالاخره تا اومد خوابم ببره دیدم رشا و بهدونه با سرو صدا وارد شدن . بهدونه یکم اولش منو ماچ مالی کرد . اما یک دقیقه هم طول نکشید که با اون صدای بلندش شروع کرد بدو بدو لیس زدن اینور و اونور که رشا هی بغلش میکرد و اونم کولی بازی که خودش اونجارو کشف کنه . هی هم گیر میداد به سرم دست من و میخواست اونو بکشه و گاز بزنه . دیدم نخیر این دختر آروم بشو نیشت گفتم برن پارک و یکم بگردن و هر وقت کارم تموم شد بهشون زنگ میزنم بیان . رشا هم خوشگلترین دسته گل دنیارو واسم خریده بود . تو راه  هم رفته بود یه ظرفی رو که روز قبلش دیده بودم و خوشم اومده بود رو خریده بود تا خوشحال بشم که کلی هم شدم .

خلاصه بعد از عمل فقط بمن آب دادن که ببینن بالا نیارم . بعد هم بهم رژیم چیزای آبکی مثل آبمیوه و ژله و آب گوشت . منم که شکمو . هی زنگ میزنم که وای هلاک شدم از گشنگی . دارم غش میکنم . بمن یه چیزی بدین کوفت کنم . واقعا هم قند خون و فشار خونم افتاده بود و داشتم بیهوش میشدم . بدنم در مقابل گشنگی ضعیفه .  یه نرسه بیمزه هم بود که میخواست هر جوری شده منو مجاب کنه که این درخواست دکترمه . منم گفتم من میخوام دکترو ببینم . گشنمه . یالا . البته با همون صدای پچ پچ و مظلومانه میگفتم ها . نه مثل سلیطه ها . بعد یه نرس مهربون اومد و بهم بیسکوئیت داد . یکی دیگه هم اومد و گفت چون غذات هنوز نیومده برات نون و کره آوردم . اونارو هم خوردم . بعد هم به رشا زنگ زدم که یک ساعت دیگه بیا دنبالم و سر راهت هم واسم سوشی بخر که گشنمه و هوس کردم . راستی یه ربع بعد هم غذامو آوردم و بیشتر اونو هم لومبوندم . شیکمم مثل حامله ها قلمبه شده بود . راستی راست میگن که شیکم بعد از عمل تا چند روز ممکنه که کار نکنه . واسه همین حسابی گردالی میشه . خلاصه حاضر شدم و راه افتادیم بسمت خونه . از اونجایی که قبلش بهم کلی سرم زده بودن ببخشید اما تو راه شاشو شده بودم .

اینم بگم که گردنم عین این فیلما که نشون میدن که گردن کسی رو با سیم میبرن و یه خط دراااااااز خونی از این سر به اون سرشونه شده . روش روهم پانسمان یا بخیه نزدن و فقط با یه چسبی مثل چسب قطره ای دو سر پوست رو بهم چسبوندن .

تو راه هم دلم باد کرده بود و باید میرفتم دستشوئی که تو یه کافی شاپ Tim Hortons ایستادیم . هر کس منو میدید با چشمای گرد نگام میکرد  . چون با اون گردن خونی و دستبندای بیمارستان که یادم رفته بود دربیارم و یه چسب گنده روی جای سرمم رفته بودم قهوه هم سفارش بدم . البته از این قهوه یخیا . حسابی تب هم داشتم و هنوز یکم تلو تلو میخوردم و .... خودم میدونم که خیلی پررو و سگ جون تشریف دارم .

خلاصه یک ساعتی هم از بیمارستان تو غرب شهر به خونه ما تو یه شهر مجاور در شرق شهر راه بود . بهدونه هم که نصف راه رو کلی مارو خجالت زده کرد و هی جیغ کشید و گفت نههههههههههه نهههههههههههه تاب تاب . هنوز مزه تاب بازی زیر دندونش مونده بود و هرچی اسباب بازی بهش دادیم رو پرت کرد اینور و اونور . منم مجبوری با اون صدای قوزمیت دورگه براش آواز میخوندم تا صداش در نیاد و رو اعصاب من لگد پرونی نکنه و آروم باشه . وقتی واسش شعر میخونم دست میزنه و قر میده و تازگیا اداهای مربوط به اون شعرو در میاره و خیلی بامزه میشه . آخرش دیگه داشتم خفه خون میگرفتم که رسیدیم .

اما خدائیش مریضی با بچه سخته . حتی نمیتونم سرمو بچرخونم . شونه هام و گردنم خشک شدن . دیگه مسکن هم نمیتونم بخورم چون معده درد میگیرم . رشا هم فقط فردارو رو خونه هست و از دوشنبه باید بره سرکار .

راستی اولین نفری که حالمو پرسید مادر شوهر جان بود و وقتی با رشا حرف میزد انگار کلی گریه کرده بود و سفارش که بمن خوب برسه . مامان خودم هم که اصلا نمیدونست اما از اونجایی که لوسی خونم هم پائین اومده بود خودم شب بهش زنگ زدم و اشک اونم در آوردم . به من میگه نذار اون آپاچی نزدیکت بشه . آی دلم واسه کشتی با دخترم تنگ شده که من بخوابم و اون مثل بچه گربه از سرو کولم بالا بره .

از محبتهای همتون خیلی خیلی ممنونم دوستای خوبم .

 

+ نوشته شده در  20 Aug 2006ساعت 0:22 AM  توسط دریا  | 

دیروز که رفته بودیم پارک تا بهدونه آب بازی کنه ، هی بدو بدو دنبال بچه ها میدوید و به همه دست میزد . بعد به یه دختر تپل مپل حدود ۳ سال گیر داد و هی تاپ تاپ میزد روی شکمش  . اونم شکمشو جلو میداد و خوشش اومده بود . بعد بهدونه گیر داد به دمپایی هاشون و از هر سوراخی کله شو میکرد تو تا دمپایی های اونا رو گاز گاز بزنه . دیدیم داره خل بازی درمیاره گفتیم بچه جون ببین یه سگ کوچولو . بدو با اون بازی کن . قبلا یاد گرفته بود سگهارو آروم آروم ناز کنه . چشمتون روز بد نبینه . انگشتاشو کرد تو دماغ و چشم سگه و ما تا اومدیم توله سگ پشمالوی خوشگل رو نجات بدیم دیدیم از موهای پشت سگه بلندش کرد تو هوا و میخواد پرتش کنه . ای وای ما داشتیم از دست این دختر وحشیه سگ کش سکته میکردیم . با بدبختی سگ بیچاره رو که مظلومانه زوزه میکشید نجات دادیم . اون دختر تپل هم با اخخخخخخخم دستاشو زده بود کمرش و زل زل به این وحشی خانوم نگاه میکرد . بهدونه هم که انگار نه انگار ، کیف میکرد از شلوغیای خودش و بدو بدو رفت آب بازی !


چند وقته پیش بیاد آوردم که همیشه عاشق ماه بودم . تمام روزای دختریم ، آرزوهامو با اون درمیون گذاشتم . اون سنگ صبور من بود .

من هیچ وقت نماز نخوندم . اما راز و نیازای شبونه من مثل همون نماز بودن . خالصانه و پاک . ماه هم کعبه آرزوهای من بود . بیاد آوردم که همیشه پنجره ای داشتم رو به ماه . بهم آرامش میداد . یک عالمه انرژی میداد . نفسمو بند میاورد . میدونستم که همیشه چشمش بمنه . اما از روز اول ازدواجم هیچ وقت دیگه پنجره ای رو به ماه نداشتم . آرزوشو داشتم . اما نداشتم . دلم اون خلوتها و دعاهای شبانه رو میخواست . حتی اگر فقط چند لحظه کوتاه عمرشون بود . با خودم گفتم شاید که من به همه آرزوهایی که داشتم رسیدم . شاید . نمیدونم . اما مگه میشه ؟ چند شب پیش آخر شب یه دفعه دیدمش . بزرگ و نورانی . همون صورت مهربون و همیشه خندون رو . مثل بچه ها کلی ذوق کردم . اشک به چشمام اومد . تو یه گوشه خونه ام ، پنجره ای دارم که گاهی و فقط گاهی میشه ماه رو دید . شاید اینروزا بهش احتیاج داشتم . خودش یه راهی باز کرد به خونه دل من .

راستی امروز همون روز آخریه که منتظرش بودم . فردا عمل دارم . سعی میکنم که فکرشو نکنم و خیلی استرس نداشته باشم . اما نمیتونم . فقط و فقط امیدوارم که غده هام سرطانی نشده باشن . راستش خیلی هم نگران دخترم هستم . هرچند میدونم که رشا خوب بهش میرسه . اما کسی مادر نمیشه . حتی اگه یه مامان قراضه مثل من باشه . برام دعا کنین که اینبار خیلی بهش احتیاج دارم . قراره اگر همه چیز خوب پیش بره ، یه شب بیمارستان بخوابم . اگر اتفاقی برام بیوفته رشا اینجا بجای من مینویسه . دوستون دارم یک عالمه .

 

+ نوشته شده در  17 Aug 2006ساعت 11:11 AM  توسط دریا  | 

نمیتونم ننویسم . روم خیلی بد تاثیری گذاشته و حالمو خراب کرده . لطفا نخونینش .

نمیدونم چرا هر وقت با هرکسی که ایران زندگی میکنه حرف میزنیم کلی خبرای بد میشنویم . انگار هیچ کسی دیگه خوش نیست . زندگیها خیلی سخت و پیچ پیچی شدن . اونایی که دارن ، از خوشی میمیرن و اونایی که ندارن ، از گشنگی .

هیچ کسی ازدواج نمیکنه . اونایی که میکنن بیشتریا طلاق میگیرن . پولی در نمیاد . اونایی که درمیارن رو بقیه بالا میکشن . دل خوش کیلویی چند ؟؟؟

نیم ساعت پیش رشا با یه دوست خیلی قدیمیش که تو ایران دندون پزشکه حرف زد . ماها هم رو از همون روزای دانشگاه میشناسیم . برادر زن داداشش یه پسری بود خوش تیپ و بیست و خورده ای ساله، با یه بابای خیلی پولدار . یه همه چی تموم که چیزی تو زندگیش کم نداشت . از همون مرفه های بی غم . تو ویلای شمالشون از اوردوز قرصهای اکس و .... میمیره . جنازه اش ۵ روزی همونجا مونده بود و باد کرده بود . با کلی مگس روش و .... . اینا فکر میکردن مثل همیشه مشغول دختر بازی و پارتیه . میرن واسه ناهار صداش کنن میبینن جواب نمیده . تا مدتها خواب درست و حسابی ندارن . به همه گفتن تصادف کرده و مرده . بیچاره مامانش و باباش . بدبخت شدن .

 

میخوام چشمام رو خوب باز کنم . میخوام تورو از همه خطرهای دنیا محافظت کنم . میخوام بهت بچسبم . تنهات نذارم . میخوام همیشه جلوی چشمام باشی . میخوام چشمام به بزرگی دوتا دیس گنده باشه تا همه چیزو خوب ببینم . میخوام هیچ آسیبی بهت نرسه . میدونم یه روز مثل هم میزاری میری . منم مثل همه دل نگرانت و چشم براهت میمونم . سعی میکنم که زیاد بهت زنگ نزنم تا مزاحمت نباشم . خودمو کنترل کنم اما همیشه فکرم پیشت باشه . فقط میخوام خود خدا پشت و پناهت باشه . خدایا کمکمون کن که راه درست رو بتونیم بهش نشون بدیم . طوری بارش بیاریم که قدرت تشخیص داشته باشه . طوری بزرگ بشه که اراده اش دست خودش باشه و آدم مسئولی باشه . فقط خدا حفظت کنه دخترم .

 

+ نوشته شده در  16 Aug 2006ساعت 12:19 PM  توسط دریا  | 

این پست از همون حرفای بیخودی یه مامان راجع به بچه اشه . لطفا اونایی که بچه دوست ندارن این پست رو اصلا نگاه هم نکنن چون این پست بازم راجع به بهدونه هست که هرچی از شیطونیاش بگم کم گفتم .

وقتی میریم بیرون دیگه هیچ کس نمیتونه مهارش کنه و آنچنان بدو بدو یی راه میندازه و همه چیز رو دست میزنه که هر چی دنبالش میدوم بهش نمیرسم . با قدمهای بلند و تند . با همه بای بای میکنه و تازگیها hi هم میگه و هرکسی تحویلش بگیره دنبالش میدوه و هی قایم موشک بازی میکنه . به بچه ها هم حسابی گیر میده و هی بهشون دست میزنه . شیشه همه مغازه هارو تاپ تاپ دست میزنه و جای دستاشو میذاره . سرعت دویدنش از من بیشتر شده وروجک . دیروز به یه پسر حدود بیست ساله خوشگل هی میگفت baba  به فتحه ا . یعنی  baby . پسره غش کرده بود از خنده . هر چی هم میگفتم دخترم این آقا خیلی وقته که بزرگ شده ، بازم ول کن نبود و گیر داده بود .

اونقدر حواسش جمعه که هر کابینتی رو که از این قفلهای ایمنی نزده باشم بدو بدو باز میکنه . یه طوری شده انگار که از همه جا میخواد یه غنیمتی بگیره . یعنی خودشو از هر سوراخی بزور تو میکنه و سریع یه چیزی قاپ میزنه و د دررو . هی بهش با تحکم میگم بیارررررش بدههههههه بمن . قر میده و قیافش واقعا جنی میشه و چشماش برق شیطنت میزنه . آروم آروم میاد نزدیک و بعد سریع ویراژ میده و در میره و غش غش میخنده . خیلی که بگم بده اگر نخواد اما مجبور باشه پرتش میکنه .

 رشا هم که قربونش بشم همیشه تو حواس جمعی معرکه هست . حالا تازگیا هر چی که غیب بشه میگه حتما این بچه یه جا قایمش کرده . چند روز پیش از در که اومد تو ، بهدونه پرید بغلش . همچینم بهش میچسبه و بوس بوس بازی راه میندازه که بیا و ببین . بعد رشا کل خونه رو گشت دنبال کلیداش . بهش میگم شاید پشت در جا گذاشتی . میگه نه . آخه سابقه داره . اما خونه قبلی همسایه ها مطمئن بودن و درو میزدن و کلیدارو میدادن . میگم از در که اومدی با بهدونه مشغول شدی  . پس حتما حتما تو کیفت انداختیشون . میگه گشتم نبود . حتما این ورووجک از کیفم برداشه و یه جایی انداخته . میگم برو بابا اگر این بر داشته بود که من میدیدم و یا صداشونو میشندیم . بعد از ۲ ساعت گشتن تو یه سوراخ همون کیفش پیداشون میکنه ! این بچه خوب بهانه ای شده واسه حواس پرتیا و شلختگیا .

چند روز پیش که رفته بودیم دم ساحل آب بازی ، بهدونه اول حسابی با رشا شنا کرد . منم مشغول آفتاب گرفتن بودم . بعد اومد نشست و شروع کرد ماسه بازی و هی خاکهارو رو سرو کول ما و خودش ریخت و کلی ذوق کرد تا بالاخره تو چشماش رفت . رشا هم بردش سرشو کرد زیر آب که مثلا تمیزش کنه . خوشش نیومد اصلا . اما این بچه بزنم به تخته بدترین اتفاق هم براش بیوفته فقط ۲ ثانیه گریه میکنه و زودی شنگول میشه .

 اونقدر کنترلش سخت شده که من از حالا از پسش بر نمیام . نیم وجبی هر چی که میخواد همچین زور میگه و سرو صدا راه میندازه که انگار من فقط کلفت حلقه بگوش خانومم و کار و زندگی دیگه ای تو دنیا ندارم . بچه زورگو . زودی جوش میاره و بقول معروف قاط میزنه .

خوب اینا بکنار اونقدر شیرینه و جیگره که حد نداره . صبحها میاد و هی منو بوس میکنه و صداشو نازک میکنه و با التماس میگه ددر . ددر . که من ببرمش بیرون . بیرونم که میره تمام سنگریزه ها و چمنها و خلاصه همه آشغالارو میخواد دونه دونه برداره و مزشونو بچشه . عاشق سرسره هم شده . فقط بدیش اینه که دیگه دست مارو نمیگیره و میخواد همه جا خودش بره که خیلی خطرناکه و اگر بغلش کنیم یه کش و قوسی میده خودشو و کولی بازی در میاره که اگر بزور نچسبیمش پرت میشه پائین . اونقدر دقتش هم زیاده که یه مورچه هم از دستش امون نداره . باعث میشه که من به یک جزئیاتی توجه کنم که تاحالا نمیدیدمشون .

از حالا یاد گرفته کارای یواشکی رو . بعضی چیزارو که میدونه نباید دست بزنه ، تا گیرشون بیاره اول منو نگاه میکنه . گاهی خودمو میزنم به ندیدن . گاهی هم که واقعا حواسم نیست . زودی مشغول ور رفتنش میشه . حالا اون موقع که یواشکی یه کاری میکنه اگر اسمشو صدا کنم همچین میترسه و هول میشه که بدو بدو اون چیزو میاره و میده بمن . از روی زمین هر چیز حتی یه نقطه کوچولو رو بر میداره . جارو برقیه .

یک عالمه کلمه هم بلد شده . اولا که عاشق دورا شده . انگار اینروزا دورا خیلی رو دوره . چون هرجا که میریم همهه چیزشو زدن . هرچی میخواد اگر دورا داشته باشه عاشقش میشه و هی بوسش میکنه . فعلا که این دورا خانوم عکسش روی همه چیزش هست . از دایپرش تا سطل آشغالش و لباس خوابش و .....

گزارش همه چیز رو هم میده . هی میگه ماما . من میگم بعله عزیزم . اونم یه چیزی رو نشون میده و سعی میکنه اسمشو بگه. هرچند هچل هفت . اما فهمیدم که این نشونه اینه که بچه این سنی یاد گرفته که اجسام رو گروه بندی کنه . مثلا به هر نوشیدنی میگه اب . حتی با اینکه خیلی از نوشابه هارو تاحالا ندیده باشه .

دیگه دماغ و مو و دست و پا و زبون  و دندون و چشم و شکم و ممه رو هم میگه و هم نشون میده . واقعا شاید سی یا چهل تا کتاب داشته باشه . اما تا یکمی از کتابی رو بگم میره و برش میداره و با اون مشغول میشه . اما تو آرزوی این موندم که با یه چیزی بمدت طولانی بازی کنه . یکم مشغول میشه و زودی حوصله اش سر میره و میندازه اونور و دنبال یه چیز تازه میگرده .

زورشم واقعا زیاده . موقع خرید یه چیزای گنده ای رو میزنه زیر بغلش و در میره که انگشت به دهن میمونم . دیروز تا رفتم دستامو بشورم ، در کابینت زیر دستشوئی رو باز کرده و یه صابون مایع ۴ لیتری رو کشید بیرون و داشت باهاش در میرفت که گفتم کجااااا با این عجله که هول شد و پرتش کرد روی پام ! خیلی درد داشت .

یه کار خیلی بامزه ای هم که میکنه اینه که هر چیزی شبیه کیف بیدا کنه مثل این خانوم بزرگا دستش میگیره و راه میره و قر میده . یعنی رو آرنجش میندازه . از من هم یاد نگرفته . چون باهم که جایی میریم من معمولا کیف دستم نمیگیرم . دیروز یه آبپاش رو مثل کیف گرفته بود و تمام مدت تو فروشگاه باهاش راه رفته .

اما بازم شروع کرده تا سیر میشه بقیه غذاهاشو پرت کنه رو زمین . اول هم اخم میکنه و لباشو غنچه میکنه و حسابی جذبه میاد  و بعدم میگه نه نه و به زمین اشاره میکنه . اما بازم میندازه . تازه هی هم صدام میکنه که ببینمشون . واقعا مستاصل شدم که چجوری بهش یاد بدم که نریزه . با زبون خوش . با التماس . با تحکم . با اخم . جدی . شوخی . فایده نداره . بهش میگم دختر بد . خودش هم با اخم تکرار میکنه بد  . اما بعدش همچین از خنده ریسه میره و دلقک بازی درمیاره و سریع هم یا چراغارو نشون میده و یا پریزهای برق رو میگه بغ و یا یه چیز دیگه رو اسمشو میگه که نمیتونم جذبه ام رو حفظ کنم و زودی یادم میره . شایدم میخواد ببینه چقدر زورش بمن میچربه .

 

توی عکسهای بعدی رو هم اگر دقت کنین میبینین که بالکنمونه و یه مرغ مگس خوار از اونا که چرخش بالهاشون اونقدر سریعه که نمیشه دید اومده و از شیره گلهام داره میخوره. یه پرنده خیلی کوچولوی سبز براق خوشگل بود. نتونستم عکس واضحی ازش بگیرم . اما برام خیلی جالب بود .

 

دخترم امشب تو خواب هی گریه میکنه . شاید بازم داره دندون درمیاره  

 

+ نوشته شده در  10 Aug 2006ساعت 10:33 PM  توسط دریا  | 

اول همه بگم که اینجا مثل دفتر خاطرات من میمونه . اجازه نمیدم هر آدمی سرشو بندازه و بیاد و به گند بکشتش . من بعضی نوشته ها رو برای دل خودم مینویسم و گاهی هم برای خواننده ها و دوستای عزیزم اگر چیز جالبی ببینم مینویسم . قبول هم دارم که آدمایی هم هستن که مشکل روانی دارن . حالا کم یا زیاد با خودشون درگیری دارن و پیرو خط امام هستن که همیشه دنبال یه دشمن خیالی هستن . وبلاگ نویسی ما مثل خاله بازی شده . بعنی یه عده دوست هستیم که خونه همدیگه سر میزنیم و با هم همدردی میکنیم و تو شادیهای هم شریک میشیم . منو ببخشید ، اما اگر کسی پیدا بشه و برام کامنتهای احمقانه بذاره و یا توهین کنه من اصلا خودمو ناراحت نمیکنم و واریزش میکنم به حساب صد رهبری و اونا رو پاک میکنم . کیش کیش

دیگه اینکه همونطور که میدونین من چند ماه یک بار چک میکنم که تو مدت گذشته چند نفر خواننده داشتم و اصلا برای چی منو چک میکنن و گزارششو بشماها هم میدم . خوب دوستام و خیلی از خواننده ها حتما منو دوست دارن که میان و بهم سر میزنن  و یا بعضیا برای پر کردن وقت و بیکاری و این حرفا . روزی حدود ۴۰۰ نفر میان اینجا که هفته گذشته حتی به ۴۸۷ نفر هم رسیده بودن!!!!! واقعا نمیدونم برای چی . گفتم اگر از اون وبلاگ نویسایی بودم که هر روز آپ میکنن و روزی به صد نفر سر میزنن و کامنت میزارن و لینک تبادل میکنن دیگه چقدر خواننده داشتم !

از این تعداد هم ۶۲٪ هر روز بهم سر میزنن . اما اینا رو گفتم که به یه چیز جالب اشاره کنم . من همونطور که میدونین خیلییییییییییییییی مودبم و اصلا از کلمات کلیدی که مضمون سکسی دارن حتی الامکان استفاده نمیکنم . با این وجود هر روزه خیلی ها از طریق جستجو کلماتی محتوی کلمه سکس مثل سکس با مامان جون میان اینجا . من کی نوشتم همچین چیزی رو خودم هم نمیدونم . آخه کدوم مریضی دوست داره با مامانش سکس داشته باشه !

چند روز پیش که با سوگلی قرار گذاشته بودم ، قرارمون دم یکی از این خرسهای تو داون تاون بود . اما امروز میخواستم ماجرای این خرسها رو بنویسم . شهر ما یه طرحی گذاشته و تعدادی خرس در اندازه واقعی خرس های شمالی اینجا رو با فایبر گلس درست کردن و از هنرمندهای شهر دعوت کردن تا روی اونارو به دلخواهشون رنگ آمیزی کنن . و اما هدف از این طرح در درجه اول جمع آوری اعانه و کمک مالی برای کمک به بچه های معلول هست و همینطور جلب توریست . این خرسهارو در مناطق پر رفت و آمد شهر علم کردن و اوایل پائیز قراره که یکسریشون رو در ملا عام به بالاترین قیمت پیشنهادی بفروشن و بقیه رو هم از طریق اینترنت . کلا قیافه شهر رو خیلی رنگی و خوشگل کردن و اونطور که شنیدم خیلی هم طرح موفقی بوده .

این خرسها رو به اسم spirit bear میشناسن و رنگ اصلی اونها سفید هست. سرخپوستهای بومی اینجا( مردمان اولیه کانادائی ) اعتقاد دارن که خداوند اونهارو سفید خلق کرده ، برای بخاطر داشتن زمانی که سراسر جهان پاک و بی آلایش بود . اونها اعتقاد دارن که این خرسها تا ابد در آرامش و یکپارچگی زندگی خواهند کرد .  

چند تا از عکسهایی رو از هم جالبتر بودن رو میذارم تا شما هم با این خرسهای گوگولی آشنا بشین .

 

+ نوشته شده در  9 Aug 2006ساعت 0:53 AM  توسط دریا  | 

این چند روز نمینوشتم چون فکر کنم یه مدل دپرسی گرفته بودم .

چیه به من نمیاد این حرفا ؟؟؟؟ اما عجیبش این بود که نمیتونستم دلیلشو پیدا کنم و فقط تو خفا زر میزدم . یه بغض گنده و یه عصبانیت عجیبی تو گلوم قلمبه شده بود . خیلی دلم گرفته بود و فقط آرزوی بغل نرم و گرم مامان و بابام و خواهرامو داشتم . البته پیش اونا که من زر زرو نیستم و فقط اشکم از خنده زیادی در میاد . از تنهایی هم داشتم دق مرگ میشدم . گفتم عجبا یکی نیست من مخشو تیلیت کنم و یکم چرت و پرت بگیم . اما از دیروز خوبم .

کلی این چند روز نقاشی کردم . تو هوای باز بالکنمون گفتم بیکینی بپوشم و هم یه آفتابی بگیرم و هم کمد دخترمو سرخابی کنم تا با بقیه چیزاش ست بشه . اما این امان از این هوا که با ما سر ناسازگاری داشت و کلی خنک بود . عوضش اون نسیم دل افروزش همچین حال منو آروم کرد که بازم شدم خود خودم . خودمونیم رنگیای اینجا ماهن water base هستن و راحت با آب شسته میشن . بو هم که اصلا ندارن .

امشبم میخوام برم فینال آتیش بازی رو با یه جیییییییگر تماشا کنم . البته آتیش بازی که بهونه بود و فقط میخواستم اون وقت شب از خونه جیم شم و اون جیگری که گفتمو ببینم . بهش میگم تویه  گل سرخ به نشونه عشق و این حرفا بگیر دستت که من بشناسمت . هر چند که خودش از هر گلی هم قشنگتره .

این آتیش بازی شهر ماهم حال و هوایی داره محشر . همه مست ، تو بغل هم ، همه جوونای خوشگل و سسکی ، ماهم بریم قاطیشون و یکم دلمون واشه . ببینم تا نصف شب میتونم خودمو برسونم خونه یانه . کلی باید رانندگی کنم اونوقت شب . اما آیییییییییییییییی دلم یه چیزی میخواد .

اگر گفتین اون جیگر کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  5 Aug 2006ساعت 1:30 PM  توسط دریا  | 

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد . او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند .

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند .

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد . پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد . پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند . پتروس در حال چت كردن غرق شد .

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود . ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت . ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد . ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله   درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد . كبري و مسافران قطار مردند .

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل هميشه سوت و كور بود . الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد . او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند .

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد . او كلاس بالايي دارد . او فاميل هاي پولدار دارد .

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد .


اول از همه بگم که دیروز از اون روزای نحس بود و زندگی ما رسما به گه کشیده شد . هم وحشتناک بود و هم بعدش بطرز فجیعی خنده دار . نتیجه این که حواسمونو بیشتر جمع کنیم . ( منم از شماها یاد گرفتم رمزی نوشتنو . هم مینوسم و هم نه . گاهی یه چیزی که تو دلم میمونه و تا نوک زبونم میاد ولی نباید بگمش رو بی صدا و تند تند و با زبون مسخره قورغه ای میگم . هم ته دلم خودم گول میزنم که گفتمش و هم نه . امتحان کنین . حال میده . بعدا هم اگر چیزی شد به طرف میکین من اونروز موضوعو بهت گفتم که )

عصری با رشا میرفتیم طبق معمول خرید . بعد من یاد داستان زندگی یکی از زنهای قابل تقدیر کانادائی  ـ Sue Rodriguez ـ افتادم و ماجراشو واسه رشا تعریف کردم . زنی که یه بیماری لاعلاج میگیره و دکترها میگن که ۲ تا ۵ سال بیشتر زنده نمیمونه و اونم با تمام وجودش و با وجود بیماری و مشکلاتش سعی میکنه که قانونی رو به تصویب برسونه که حق مردن رو به بیماران بده و البته بعد از مرگش موفق میشه . از داستان زندگیش اینطور که دوست خوبم نسرین تو وبلاگش نوشته ، فیلمی هم درست کردن بنام At the end of the day  . حتما این کلیپهارو از سو رادریگز واقعی ببینین  : http://archives.cbc.ca/IDD-1-69-1135/life_society/sue_rodriguez/ حالا موقع تعریف کردن از موقع مرگش از زبان دکترش من همچین اشکی میریزم که رشا منو چپ چپ با تعجب نگاه کرد و خودم به دفعه پقی زدم زیر خنده و گفتم واقعا مسخره است اشک ریختن واسه کسی که اصلا نمیشناسیش . حالا قیافم واقعا مسخره شده بود که دارم زر میزنم و میگم من نمیخوام بمیرم . دلم میخواد پیر بشم . ........

همیشه بیادمون بمونه که هیچ چیزی مهم تر از سلامتی نیست  . تا حالمون خوبه یک دنیا چیز میخوایم تا احساس شادی کنیم . از زلم زیمبو و چیزای کوچولو گرفته تا خونه و همسر عاشق دلخسته و یک عالمه پول و .... اما یادمون باشه همه اینا فانی هستن . فقط و فقط قدر سلامتیمونو بدونیم و به موهبتهایی که ما داریم و خیلیا حسرتشو میخورن فکر کنیم تا ببینیم که چقدر خوشبختیم .

سعی میکنم بهش فکر نکنم اما نمیتونم . فقط ۱۷ روز دیگه مونده .

 

+ نوشته شده در  1 Aug 2006ساعت 3:56 PM  توسط دریا  | 

من شانگول و مانگول اومدم . اونم از کجا . معلومه دیگه . دیشب رفتیم عروسی جای همتون هم خالیییییییییییی . صبحی که وقتی بهدونه خوابید موهامو درست کردم . دوباره بعد از ظهری هم دیر خوابوندمش گفتم شاید واسه شب شنگول باشه و تندی آرایشمو کردم . اما اون فقط نیم ساعت خوابید . گفتم واویلا حالا میخواد اونجا هی بد اخلاقی کنه و نذاره ما بقریم . اما قربونش بشم یک حالی بهمون داد که دیگه من داشتم شاخ در میاوردم . بچه ای که سر ساعت ۸ خوابه ، همچین شنگول شده بود و قر میداد و کله و کون و دستاشو تکون میداد که همه فقط براش غش و ضعف میرفتن . تازه عجیبیش این بود که اصلا غریبی هم نمیکرد و بغل همه هم میرفت !!!!!!!! با یه آقایی هم جور شده بود و از غذاش دهنش میذاشت و هی قایم موشک بازی میکرد و بوس میداد که دیگه مرده براش هلاک شده بود و ترکی یه چیزای خوشگلی نثارش میکرد و منو میخندودن . البته اون آقا هی هم بمن میگفت که چندتا دختر خاله داره که مثل من بور و  چشم سبزن و گونه های اینجوری ! البته نمیدونم چجوری چون مال من که خیلی معمولین و مثل من خیلی خوشگلن !!!!!!!!! هاها خوش خوشانم میشد که مثلا داره تعریف منو میکنه و هی میگفت این دخترت شیرینیشو از تو گرفته !!! به بهدونه هم یه بند میگفت شافتاااااالو . جیییر . یملی ( ترکا بخونن ) ....

این چند وقته با اینکه نمیخوام لاغر شم اما انگار این کم غذا خوردنم باعث شده که همه هی بگن واییییی چقدر لاغر شدی . بسه دیگه . والا نمیخوام نه لاغر تر بشم و نه چاقتر . خودم که خوشم میاد از خودم . همینم مهمه .

سر شام هم رفتم به باتلرشون که به مرد لاغر قد بلند عصا قورت داده ای بود ( مثل سر پیشخدمتهای تو فیلما ) و کلی شغلشو جدی گرفته بود گفتم دخترم گشنه اشه ( به دونه شامی رو که براش برده بودم لب نمیزد ) اگر میشه من براش غذا بکشم . اونم گفت اول عروس و داماد و بعدش میز شما رو صدا میکنم . منم تند تند یه چیزایی کشیدم . اما چشمتون روز بد نبینه . وقتی از رست بیفشون کشیدم فکر کردم ظرفی که پیششه ، پنیره و یک قاشق گنده روی غذام ریختم . نگو سیر رنده شده هست و کل غذامو تند و بد مزه کرده بود .مثل زهر مار شده بود . البته خودم پودر سیراستفاده میکنم . اما نه این سیر خیلی بد مزه رو اونم تو عروسی . بهدونه هم که با اون آقاهه مسابقه خوردن آب گذاشته بود و یه قلپ اون میخورد و بهدونه هم هی میگفت اب ( با فتحه ا )  اب .

بعد از شام هم که انگار بهدونه دوپینگ کرده باشه اونقدر بدو بدو کرد و همه رو انگشت زد و دلبری کرد که ما گفتیم این بچه چش شده ؟ هی دالی موشه و هی ماچ فرستادن و دست زدن و قر دادن . جالبیش این بود که همه میگفتن اصلا بچه شلوغی نیست و بنظر میاد خیلی عاقله و خیلی هم خوب گوش میکنه و با همون چند کلمه ای که بلده ، همه منظورشو میفهمیدن .

دیگه اینکه دوربینمون با گرفتن اولین عکس از ورود عروس و داماد باتریش تموم شد و هیچ عکسی نگرفتیم . نمیدونم چرا نشون نمیده باتریش ضعیفه . شایدم ما توجه نمیکنیم . قبل از رفتن به خودم گفتم که تا برسیم باتریاش تموم میشه ها .

وقتی هم اولش عروس و داماد اومدن و به همه خوش آمد گفتن ، من همچین احساساتی شده بودم که اشک تو چشمام جمع شده بود و بعدش همش از رشا میپرسیدم که آرایشم پس نداده . خوب نگاه کن . البته احساساتی شدن من هم بخاطر عروس بود که واقعا دوسش دارم و خودمو بنا بدلایلی مدبونش میدونم . تو بدترین روز زندگیم فرشته نجات من بود . ایشالا خیلیییییییییییی شاد و خوشبخت بشه . اما بیشتر یاد این افتادم که یه روزی نه چندان دور عروسی دختر عزیز دلمو میبینم و اون روز از قشنگترین روزهای زندگی عاشقانه من خواهد بود .

خلاصه حدودای ساعت ۱۱ قبل از کیک خورون و ... خداحافظی کردیم و بهدونه هم شده بود توپ فوتبال . نمیدونم چرا همه  میبردنش تا بچلوننش و دست بدست میچرخید . اونم از بیخوابی مظلوم شده بود و هیچی نمیگفت . ماها هم دم در هی میگفتیم واویلا نمیخوان برش گردونن انگار . تا دم ماشین هم یه چیزی تو دهنش بود که من فکر کردم از شیرینیای عروسیه و دم ماشین تازه رشا گفت این چیزی که میخوره انگار یه گیاهه ( یه چیز قلمبه خوشگل بود تو کیسه توری ) که وحشتناک هم تنده . منو میگین گفتم الانه بچم سمی میشه و میمیره و به رشا گفتم حواستو جمع کن و هر چیزی نده دهنش و همش نگاهش میکردم تا ببینم علائم خطرناکی بروز نمیده که .

به خونه که رسیدیم رشا گیر داده که برو واسه بچم اسپند دود کن  چش نخوره . گفتم بیخیال نصفه شبی . حالا فردا .

 بیسابقه بود که بهدونه تا ساعت ۱۱ بخوابه . بیدار که شد گفتم براش اسپند دود کنم که خیلی دختر خوبی بوده . تا گازو روشن کردم همه فایر آلارمها صداشون دراومدن . گفتم ای بابا این که هنوز دود نکرده . چقدر حساسن . راستی خونه ما یه مدل احمقانه ایه که تمام سنسوراش از این مدلایی هستن که آب پاش هم دارن و اگر یه روزی بکار بیفتن همه زندگیمون به گند کشیده میشه . اومدم خاموششون کنم دیدم که نخیر تمام ساختمون بکار افتاده و خفه هم نمیشن . فقط زودی کیف پولمو و کلیدارو برداشم و دیدم تمام راهروهای جلوی خونمون آنچنان غباری گرفته که هیچ جا دیده نمیشه . همچین وحشتی منو گرفت که مثل شزن خودمونو نجات دادم و پریدم بیرون . مجسم کنین تو اون هول و ولا دوتا نردبون گنده هم تمام عرض راهرو و پله هارو پوشونده و تکون هم نمیخورن و بزور از بغلشون رد شدیم .

دم در هم فهمیدم که یه جایی دارن کف زمین رو صیقلی میکنن و خاکی که بلند شده باعث این سر و صدا بود . عوضش با چندتا از همسایه های مهربون هم آشنا شدم و گپکی زدیم و آتشنشانای سسکی رو هم یه دیدی زدیم .

راستی من فهمیدم که چرا خیلی ارتباط با مردم رو دوست دارم و باهمه حرف میزنم و انگار که همچین بدم هم نمیاد مطرح باشم و یکم هم جلب توجه کنم . 

ژاپنیها ی عزیز اعتقاد دارن که گروه خونی افراد در خصوصیات اخلاقی و رفتارشون با آدمای دیگه نقش اساسی بازی میکنه . بخاطر همین مخصوصا موقع مصاحبه کاری ، پرسیدن گروه خونی بک چیز خیلی عادیی بحساب میاد . امروزه هم در جاهایی که خدمات پیدا کردن زوج مناسب رو دارن و با در مجله های مخصوص زنان و در فال و .... ( mach making or horoscopes ) ازش استفاده میشه .

اینطور که گفته میشه  افراد با گروه خونی ( o ) دارای روابط عمومی خوبیند  و خیلی هم  اجتماعی و خلاق و محبوبند . عاشق این هستن که مرکز توجه باشن و از اعتماد بنفس بالائی برخوردارن . اونها از آدمهایی هستند که برای انجام هر کاری پا پیش میزارند  . البته همیشه هم تمام کارهایی رو که شروع میکنند ،  بپابان نمیرسونند .

افراد دارنده گروه خونی A خیلی افراد آرومی هستند و داری توقعات بالا (perfectionists) . بیشترین ذوق هنری رو بین بقیه گروههای خونی دارند . میتونن افرادی خجالتی ، مورد اعتماد ، حساس و دارای وجدان باشن .

افراد با گروه خونی B ، آدمهایی هستند که هدفدارند و از لحاظ فکری قویند . اونها یک کاری رو که شروع کنند ، اونقدر ادامه اش میدند که با موفقیت به اتمام برسوننش . خود محور گرا هستن و معمولا راه مخصوص به خودشون رو در زندگی دارند . 

افراد دارای گروه خونی AB هم دارای هردونوع شخصیت دو گروه خونی هستند . یعنی هم میتونن خجالتی و یا اجتماعی ،  با اعتماد بنفس و یا کم رو باشند . ممکنه که با وجود اینکه افراد مسئولی هستن اما با مسوولیتهای زیاد دچار مشکل بشند . معمولا قابل اعتمادند و علاقه به کمک به افراد دیگه رو دارند .

حالا فهمیدین گروه خونی منو ؟ در مورد شماها هم صادقه ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  29 Jul 2006ساعت 4:42 AM  توسط دریا  | 

سلام به همه دوستای عزیزم. دلم برای تک تکتون خیلی تنگ شده . برای شیرین زبونیای آیسانم که دیگه همه دورو بریهای من میشناسنش . برای ملودی جیگرم که مامانش انگار خیلی گرفتاره و نمینویسه ، اما ایشالا که زندگیشون بروفق مراد باشه . نگرانم برای گشنیز که امیدوارم هرجا هست خدا پشت و پناهش باشه و جاش امنه امن باشه و حتما تو بهترین رشته ها قبول بشه و یه آینده ماه داشته باشه . دلم واسه افسانه ، مامان سپهر و افسانه رسولی و مامان غزل و ملودی تازه عروس و حتی سارافن هم خیلی خیلی تنگ شده . آخه دخترای خوب کوشین ؟ نمیگین ماها هم دل داریم . هنگامه هم بالاخره پیداش شد . اونم کلی جیگر طلا تر از قبل . خوش اومدی .

اما پست الان رو فقط و فقط میخوام به یه دوست عزیزم اختصاص بدم . یه نوشی دیگه . چرا همتون همش از نوشی یاد میکنین وقتی که هزاران زن تو موقعیتهای همون طوری هر روزه با مشکلاتشون دست و پنجه نرم میکنن . این دوست من مهتابه . دلم میخواست که دلش به گرمی آفتاب باشه . از همه شما دوستای خوبم و همه وبلاگ خونای عزیزم خواهش میکنم اگر کاری از دستتون برمیاد براش بکنین . هرکسی اگر چاره ای بنظرش میرسه لطفا بهش برسونین . دلم میخواد ایمان داشته باشم که دنیای وبلاگی فقط برای سرگرمی و تفریح نیست . میخوام ایمان داشته باشم که موقع درد هم میتونیم بداد هم برسیم . این هم آدرس وبلاگشه : http://ayadamha.persianblog.com/ 

از همه شما آدمای مهربون خیلی ممنونم

+ نوشته شده در  28 Jul 2006ساعت 12:17 PM  توسط دریا  | 

دلم گرفته . یکی یکی دارم دوستای خیلی عزیزم رو از دست میدم . دوتا افسانه عزیز و بهاره ماهم و شکوفه جان و مهتاب مهربونم و هنگامه جیگرم و خیلی کسای دیگه . وقتی که میبینم که چقدر دلبسته اونا شدم و چقدر جاشون تو قلب من خالیه میگم شاید منم تو قلب آدمایی جا داشته باشم . پس تا میشه باید نوشت . حتی اگر آدم دیر بدیر مجبور بشه آپ کنه . البته وقتی آدمایی که نمیخوایم سر از زندگی ما دربیارن ، سرو کله شون تو وبلاگمون پیدا میشه ، دیگه کم کم با خودسانسوری ، نمیتونیم خودمون باشیم و اون کنج خلوت و امن برای درد دل رو از دست میدیم . برای همه شما دوستای عزیزم ، چه اونایی که مینویسن و چه اونایی که نمینویسن از صمیم قلب آرزوی یک دنیا شادی و سلامتی رو دارم . هرجا که باشین خونه دلتون سبز باشه .


راستی یه دوست مهربون به اسم سحر سارمی از بهدونه یه عکس قشنگ درست کرده که ازش بابت هنرمندی و وقتی که گذاشته ممنونم . لطف کردی سحر جون . چون عکسه بزرگ و حجیم بود و حیفم اومد که کوچیکش کنم ، اینجا لینکشو میذارم .


امروز هم رفتم آرایشگاه خودمو جیگر کردم و یکم هایلایت موهامو روشنتر کردم . واسه عروسی که روز جمعه قراره بریم . یعنی ایشالا ماشالا که بریم . منم آخه ندید بدید عروسی هستم دیگه . خیلی ساله که هیچ کدوم از این بچه مچه های دوروبریها جرات مزدوج شدن نداشتن و تازه فکر کنم یه سالی باشه که قر حسابی ندادم . اما کسی رو پیدا نکردم که شب بیاد خونمون و بهدونه رو نگه داره . البته نگه که نه چون بهدونه میخوابه . حالا اگر کسی یه ننی خوب سراغ داره بهم بگه . بگم که بک گراند چک هم میکنیم اساسی . فعلا که تو فکرم باخودم ببرمش و یکی دو ساعتی باشم و زودی هم متاسفانه برگردم .

راستی یه سوال . اگر یکی باشه که هیچ خیری بهتون از دوستیش نرسه و خیلی هم آدم منفی باشه و بدونین هرچقدر هم که بهش حال بدین ، میره و کلی چرند پشت سرتون میگه ، بازم از دل و جون براش مایه میذارین ؟؟؟ یه دوستی هست که هیچ وجه اشتراکی باهم نداریم . تورنتو که بودم زیر دست من کار میکرد . دلم براش میسوخت . اصلا اصلا اعتماد بنفس نداره . یه دختر خوب از یه خانواده خوب اصفهانیه . سالها پیش با پسر یکی از آشناهاشون ازدواج میکنه و میره آمریکا و طرف پدرشو درمیاره و سر ۸ ماه نشده یه شب تو غربت و بیکسی میندازتش بیرون و هیچی به هیچی . اونم با وجود اینکه سنش چند سالی از من بزرگتره اما هیچی انگار حالیش نیست و نمیره حداقل به پلیس شکایت کنه  . طرفش هم تمام شناسنامه و پاسپورت و خلاصه مدارکشو پاره میکنه . این دختر با بدبختی میاد کانادا پیش برادراش و تقاضای پناهندگی میده که هنوزم پرونده اش درجریانه و کارش بعد از فکر کنم ۶ سال درست نشده . چون دولت باور نمیکنه ماجرارو و مدرک میخواد و .... البته ایناش مهم نیست و مهم اینه که کلا آدم منفی هست و فقط ایرادای هرچیز رو میبینه و با وجود اینکه از هر لحاظ خیلی معمولیه و بدک هم نیست و میتونه به راحتی یه زندگی خوب دست و پا کنه اما ابدا اعتماد بنفس نداره و خودشو زشت و بدهیکل و .... میدونه . البته با وجود زبون یکم نیشدارش ، دختر توداریه و زیاد با بقیه نمیجوشه . اونجا من مثلا رول مادلش بودم و خیلی روحیه اشو مدیون منه . البته اون مثلا خواهر رئیسمون هم بود . اما رئیسمون میدونست که این دختر واقعا عرضه پیشرفت بیش از اینو نداره واسه همین ابتدائی ترین کار رو به عهده اون گذاشته بود که هنوزم مشغول همون کاره . فردا قراره بیاد پیشم . این مدت کلی کار دارم . اونقدر گرفتاری از هر طرف سرم ریخته که وقت سرخاروندن ندارم . اما گفتم عیبی نداره . از خوش شانسی امروز مبلامون و تختمون رو آوردن و یکم خونمون پر شده . هرچند که من اصلا اهمیت نمیدم که کسی پشت سرم چی بگه و نظرش درمورد زندگی من چی باشه . تافردا چی پیش بیاد


راستیییییییییییییییییییییییی من امروز به یه پسری غیر از رشا گفتم : ..... my husband will kill me بعد اون بهم گفت: don't worry . show me yours

منم آخرش بهش گفتم I love you . Thank you sooooooooooo much. You are my hero  اگر بگم ماجرا چی بوده که منو میکشین . میتونین حدس بزنین ؟؟!!!!!

آخرین چیزی که دلم میخواد واسه خودم و خودش بنویسم اینه که بعضی چیزا میتونن ارزششون رو تا ابد حفظ کنن . لطفا واسه اونا تاریخ مصرف نذارین . لازم نیست که یه مدت که جلو چشممون بودن ازشون خسته بشیم و همش دنبال چیزای تازه باشیم . بعضی از چیزا اونقدر خاطرشون  لذت بخشه که قشنگیسون همیشگیه . لطفا اینقدر هوسباز و دنبال تنوع نباشین .

 

+ نوشته شده در  24 Jul 2006ساعت 0:47 AM  توسط دریا  | 

U.S.A
You say "Fuck you" to the president of U.S.A . Nothing
happens , you become famous , they make you write a book and you make millions of dollars . But meanwhile the president sues you and gets all the money you have

ENGLAND
You say , "Fuck you" to the Prime minister of England . The Prime minister says "fuck you" to you too


FRANCE
You say , "Fuck you" to the president of France . Millions of people supports you and says "fuck you" to the president . Meanwhile the president of France writes poems because of his sadness

JAPAN
You say , "Fuck you" to the Prime minister of Japan . The Prime minister says : I'm sorry ; I'm not interested on your body

GERMANY
You say , "Fuck you" to the president of Germany . The police come and say "Please don't  fuck the president"

SWEDEN
You say , "Fuck you" to the Prime minister of Sweden . People vote if they accept you to fuck the Prime minister or not . If the answer is yes you fuck the Prime minister . If the answer is no , the Prime minister shakes your hand

TURKEY
You say , "Fuck you" to the president of Turkey . The president takes his gun and shoots you . if you are kurdish he will be rewarded otherwise he might be taken to the court but on the way he will escape the country and Greece welcomes him as a political refugee

CHINA
You say , "Fuck you" to the Prime minister of China . The Prime minister will literally fuck you and your family . then your family will be banished to MOON


ITALY
You say , "Fuck you" to the president of Italy . You get price quotes from the mafia for realizing your passion

RUSSIA
You say , "Fuck you" to the president of Russia . You'll have an accident the day after and your family will be informed that you had been drunk an had a big accident that your body was torn away

SAUDI ARABIA
You say , "Fuck you" to the president ... But , there is no president, you become foolish . But if you say "fuck you" to the king , the king cuts your tongue

IRAN
You say "Fuck you" to the president . You are too late my friend , you've already been "Fucked" by the president long time ago and you didn't know


کانادائیهای عزیز لطفا یه سری به این لینک تحت عنوان Shame on You, Mr. Harper بزنین . ممنون :

http://www.petitionspot.com/petitions/me2006

 

+ نوشته شده در  23 Jul 2006ساعت 0:7 AM  توسط دریا  |