سلام به دوستای جیگر عزیز دلم . نمیدونین چقدر خوشحال شدم که دیدم اینهمه آدم مهربون فکر منن . دوستون دارم خیلیییییی . منم بدک نیستم . هنوز زنده هستم . هر چند که دکترمو اصلا بعد از عمل ندیدم و نمیدونم چه بلایی سرم آوردن و نتیجه چی بوده . اما قراره بعدا نتیجه پاتو لوژی رو بهم خبر بدن . از اولش براتون بگم :
نمیدونم تاحالا هیچ آدم بی کس و کاری دیدین که با پای خودش بره عمل ؟ من یکی از اونا بودم . چون بهم گفته بودن که ساعت ۷ و بیست دقیقه صبح باید برم واسه پذیرش ، منم که دل رحم و دلم نیومد دخترمو بیدار کنم ، زنگ زدم به یه تاکسی و تک و تنها رفتم . اولش یکم دل تو دلم نبود . فقط دلم بغل مامانمو میخواست که یکم لوسم کنه . بعد با راننده حرف زدیم و حالم جا اومد . بیمارستانای اینجا هم که قربونش بشم فکر نکنین که مثل بهشتن . ایرادایی هم دارن . اول بسم الله بهم گفتن که دیروز یه اتفاقایی افتاده و بعضی عملها کنسل شدن . تخت خالی هم که ندارن و منو بعد از عمل باید ببرن یه بیمارستان دیگه و .... بعد رفتم تو یه اتاق هی بشین و بشین که صدام کنن . همچین سردم شده بود که تنم به لرزه افتاده بود . بعد یهو اومدن و گفتن بدو بدو لخت شو که میخوایم سریع عملت کنیم . امروز از برنامه جلوتریم ! بعدم یه نرس همون سوالای همیشگی رو پرسید و کمی سر به سرم گذاشتن و منو بردن اتاق عمل . اونجا همچین حال و هوایی داشت که به دفعه گفتم عجب غلطی کردم . توی دلم گفتم بابا پشیمون شدم و میخواستم بگم دست نگه دارین نخواستم . اما از اونجایی که خیلی تخسم چیزی به زبون نیاوردم . یه سرم بهم زدن و یه آقای نرس هم هی چپ و راست یه چسبونکی هایی رو میچسبوند بهم واسه کنترل ضربان و این حرفا . بعد تو سرمم ماده بیهوشی رو که زدن اونقدر درد داشت که کلی سوختم . اما زودی خوابیدم . بهوش که اومدم چشمام خیلی سنگین بود .
امان از همون درد بی کسی که گفتم ، تمام مدت چشمام به در بود که شاید رشا از در بیاد تو دیدنم . هی به نرسه گفتم حتما اومده . میشه چک کنین . صدام هم اصلا در نمیومد و اصلا قدرت تکون دادن دستمو هم نداشتم . اما مگه از رو میرفتم . هی با بیجونی دستمو میبردم بالا و تکون میدادم تا یکی توجهش جلب بشه و بعد با پچ پچ میپرسیدم شوهرمو ندیدین .... نمیدونم چرا اونقدر بعد از بیهوشی احتیاج به دیدنش داشتم . بعد یکی بهم گفت که رشا ماجرا رو میدونه و احتمالا بیاد اون یکی بیمارستان . من تو Vancouver General Hospital عمل شدم و چون جا نداشتن و منم باید شب میموندم ، منو بردن UBC hospital . با یه آمبولانس خوب منو بردن که اصلا تکوناش اذیتم نکرد و راننده اش هم یه مرد خیلی خوش مشرب بود و هی سر به سرم میذاشت . بهش با پچ پچ میگم لباسای منو برداشتی ؟ میگه نه بابا میخوایم بفروشیمشون . میگم مهم نیست . لخت هم میتونم برم خونه . اما کارت اعتباریم توشه . اونو میخوام .
خلاصه اون یکی بیمارستان هم منو بردن یه اتاق معمولیه چهار تخته . من از قبلش درخواست اتاق خصوصی کرده بودم و باید ۱۵۰ دلار اضافه بابتش میدادم . اما اونا گفتن که ۶ ساعت بعد میتونی بری خونه . منم گفتم چه کاریه . همینجا میمونم . حالم هم بدک نبود . درد که بعد از عمل طبیعیه . بالاخره تا اومد خوابم ببره دیدم رشا و بهدونه با سرو صدا وارد شدن . بهدونه یکم اولش منو ماچ مالی کرد . اما یک دقیقه هم طول نکشید که با اون صدای بلندش شروع کرد بدو بدو لیس زدن اینور و اونور که رشا هی بغلش میکرد و اونم کولی بازی که خودش اونجارو کشف کنه . هی هم گیر میداد به سرم دست من و میخواست اونو بکشه و گاز بزنه . دیدم نخیر این دختر آروم بشو نیشت گفتم برن پارک و یکم بگردن و هر وقت کارم تموم شد بهشون زنگ میزنم بیان . رشا هم خوشگلترین دسته گل دنیارو واسم خریده بود . تو راه هم رفته بود یه ظرفی رو که روز قبلش دیده بودم و خوشم اومده بود رو خریده بود تا خوشحال بشم که کلی هم شدم .
خلاصه بعد از عمل فقط بمن آب دادن که ببینن بالا نیارم . بعد هم بهم رژیم چیزای آبکی مثل آبمیوه و ژله و آب گوشت . منم که شکمو . هی زنگ میزنم که وای هلاک شدم از گشنگی . دارم غش میکنم . بمن یه چیزی بدین کوفت کنم . واقعا هم قند خون و فشار خونم افتاده بود و داشتم بیهوش میشدم . بدنم در مقابل گشنگی ضعیفه . یه نرسه بیمزه هم بود که میخواست هر جوری شده منو مجاب کنه که این درخواست دکترمه . منم گفتم من میخوام دکترو ببینم . گشنمه . یالا . البته با همون صدای پچ پچ و مظلومانه میگفتم ها . نه مثل سلیطه ها . بعد یه نرس مهربون اومد و بهم بیسکوئیت داد . یکی دیگه هم اومد و گفت چون غذات هنوز نیومده برات نون و کره آوردم . اونارو هم خوردم . بعد هم به رشا زنگ زدم که یک ساعت دیگه بیا دنبالم و سر راهت هم واسم سوشی بخر که گشنمه و هوس کردم . راستی یه ربع بعد هم غذامو آوردم و بیشتر اونو هم لومبوندم . شیکمم مثل حامله ها قلمبه شده بود . راستی راست میگن که شیکم بعد از عمل تا چند روز ممکنه که کار نکنه . واسه همین حسابی گردالی میشه . خلاصه حاضر شدم و راه افتادیم بسمت خونه . از اونجایی که قبلش بهم کلی سرم زده بودن ببخشید اما تو راه شاشو شده بودم .
اینم بگم که گردنم عین این فیلما که نشون میدن که گردن کسی رو با سیم میبرن و یه خط دراااااااز خونی از این سر به اون سرشونه شده . روش روهم پانسمان یا بخیه نزدن و فقط با یه چسبی مثل چسب قطره ای دو سر پوست رو بهم چسبوندن .
تو راه هم دلم باد کرده بود و باید میرفتم دستشوئی که تو یه کافی شاپ Tim Hortons ایستادیم . هر کس منو میدید با چشمای گرد نگام میکرد . چون با اون گردن خونی و دستبندای بیمارستان که یادم رفته بود دربیارم و یه چسب گنده روی جای سرمم رفته بودم قهوه هم سفارش بدم . البته از این قهوه یخیا . حسابی تب هم داشتم و هنوز یکم تلو تلو میخوردم و .... خودم میدونم که خیلی پررو و سگ جون تشریف دارم .
خلاصه یک ساعتی هم از بیمارستان تو غرب شهر به خونه ما تو یه شهر مجاور در شرق شهر راه بود . بهدونه هم که نصف راه رو کلی مارو خجالت زده کرد و هی جیغ کشید و گفت نههههههههههه نهههههههههههه تاب تاب . هنوز مزه تاب بازی زیر دندونش مونده بود و هرچی اسباب بازی بهش دادیم رو پرت کرد اینور و اونور . منم مجبوری با اون صدای قوزمیت دورگه براش آواز میخوندم تا صداش در نیاد و رو اعصاب من لگد پرونی نکنه و آروم باشه . وقتی واسش شعر میخونم دست میزنه و قر میده و تازگیا اداهای مربوط به اون شعرو در میاره و خیلی بامزه میشه . آخرش دیگه داشتم خفه خون میگرفتم که رسیدیم .
اما خدائیش مریضی با بچه سخته . حتی نمیتونم سرمو بچرخونم . شونه هام و گردنم خشک شدن . دیگه مسکن هم نمیتونم بخورم چون معده درد میگیرم . رشا هم فقط فردارو رو خونه هست و از دوشنبه باید بره سرکار .
راستی اولین نفری که حالمو پرسید مادر شوهر جان بود و وقتی با رشا حرف میزد انگار کلی گریه کرده بود و سفارش که بمن خوب برسه . مامان خودم هم که اصلا نمیدونست اما از اونجایی که لوسی خونم هم پائین اومده بود خودم شب بهش زنگ زدم و اشک اونم در آوردم . به من میگه نذار اون آپاچی نزدیکت بشه . آی دلم واسه کشتی با دخترم تنگ شده که من بخوابم و اون مثل بچه گربه از سرو کولم بالا بره .
از محبتهای همتون خیلی خیلی ممنونم دوستای خوبم .

















