سلاااااااااااام . خوب و خوشین ؟ من بعد از ۱۷ روز برگشتم سر خونه و زندگی خودم . اما انگار که دلم رو تیکه تیکه کردن و قسمت بزرگیشو جا گذاشتم پیش اونایی که عاشقانه هم رو دوست داریم . آدمای مهربونی که نمیتونم جای خالیشون رو با هیچ چیزی پر کنم . آدمایی که یه دل سیر نبوئیدمشون و حسرت یک لحظه دوباره دیدنشون رو به دل دارم ........................ و هیچ حرفی نمیتونه گویای دل تنگی من باشه
در بازگشت ، شهرم هم با یک آفتاب قشنگ بهم خوش آمد گفت . همه آروم . لبخند به لباشون . همه جا تمیز تمیز . یک آرامش عجیبی درخودم احساس کردم . هنوز داغ داغ خاطراتم با عزیزام بودم . انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش کنارشون بودم . در سکوت در هجرانشون اشک ریختم . با تمام وجودم تک تکشون رو دوست دارم . احساس گناه میکنم که اندازه یک دنیا ازشون دورم . نمیتونم اشکهای مامانم رو فراموش کنم . خدایا التماست میکنم که دلشو آروم کنی . فکرشون هم منو دیوونه میکنه . من آدم خوشبختی هستم که اینهمه عشق دورو برم دارم . بخاطر بودنشون ممنونم . تو کتابی خوندم که میشه خوشبختی رو در یک دونه ناچیز ماسه هم پیدا کرد . چون برای بوجود آوردنش همه کائنات دست بدست هم دادن و میلیونها سال عشق صرف کردن . پس من خیلی خوشبختم . الان حال نوشتن دارم . پس مینویسم و مینویسم . اونم قرو قاطی . حالشو دارین ، یا حق
اولا که از وقتی که میذارین تا اینجا رو بخونین و برای من کامنت بذارین ممنونم . اونایی هم که میان تا جفنگ بارم کنن و بجز توهین و عربده کشی چیزی از دستشون برنمیاد ، بگم که خودتونو خیلی جر واجر نکنین . اینجا کسی تره هم براتون خورد نمیکنه . بذارین براتون یه چیزی هم تعریف کنم . ۵ سال پیش که از ایران دراومدم ، نهایت متلکی که بارم میکردن ، چشماتو بخورم و این جور چیزا بود . ۲ سال پیش کمی بدتر . اما حالا . دیگه همش حرف از پائین تنه و صدتا حرف خیلی خیلی مزخرف . من خیلی راحت همه رو ندیده میگیرم و زندگیم مثل همیشه جریان داره . اینجا هم همونطوریه . طبیعیه که تو دنیای وبلاگی هم آدمای عوضی زیاد باشن . اما بدونین که کامنتهاتون سه سوت پاک میشه .
دیگه اینکه لطفا هیچ کسی خودشو و موقعیتشو با آدمای دیگه مقایسه نکنه . آیا واقعا خود شما با همسایه بغلیتون یه جور احساس دارین و سطح زندگی و تمایلات و داراییها و هرچیز دیگه تون با اونا یکیه ؟ جوابش نه هست . پس خیلی طبیعیه که نظراتمون باهم همخونی نداشته باشه . من اینجا از احساسات خودم مینویسم . اولین پستمو دیدین؟ چهار دیواری اختیاری . اگر در کامنت دونی باز باشه که یعنی اینکه نظرات شماها هم مهم و محترمه و میتونین هرچیزی دوست دارین بنویسین . بعدشم چون من بی جنبه هستم ، فقط نظرات به به و چه چه و قربونت بشم و فدام بشی رو تائید میکنم . آره دیگه ما اینیم .
از اونجائیکه در این وبلاگ عمومی مینویسم ، پس خودمو موظف میدونم که چند تا توضیح کوچولو هم در مورد پستهای قبلیم بدم .
درمورد دوتا پست قبلی که از گم شدن حلقه ازدواجم نوشتم : اون تنها چیزی بود که من با یک عالمه عشق انتخابش کرده بودم . تنها نشونه اینکه من حتی هیچ وقت عروسی و لباس عروس و سفره عقد و ... نداشتم که فکر میکنم آرزوی هر دختری باشه و براش از بچگی صدها برنامه میریزه . هرچند که اگر زمان به عقب برگرده ، بازم همین کار رو تکرار میکنم . تنها نشونه اونروزهاییه که من و رشا بخاطر کار طرح و سربازیش رفتیم یه شهر کوچیک و پایه و بنای زندگیمونو ساختیم . نشونه شروع یک دنیا خاطره و عشق . اون روز آخر تو دستم توی آرایشگاه دیدمش . درست بعد از اینکه آرایشگرم طبق معمول همیشه گفت که قشنگترین حلقه ایه که تاحالا دیده . ده دقیقه بعد غیب شده بود . همه جا رو با چشم گریون دنبالش گشتم . امسال دهمین سالگردمون بود . درست شب قبل از رفتنمون نمیخواستم که بفال بد بگیرمش . من هیچ وقت به معجزه اعتقاد نداشتم . اما حالا دارم . از ته دل آرزو کردم که برگرده .. وقتی که رفتم ایران ، شب اول گفتم که حلقمو گم کردم و پدر شوهرم گفت که مال حلال گم نمیشه . همین . فرداش وقتی که چمدونامو خالی میکردم ، دیدم ته یکی از چمدونها که مدتها پیش بسته بودم ، افتاده !!!!!!!!!!!! هیچ توضیحی براش ندارم جز اعتماد به پاکی دل خودم .
دیگه اینکه وقتی میرفتیم ایران ، با لوفتانزا پرواز کردیم . از اینجا تا فرانکفورت ۱۰ ساعت و نیم پرواز بود که چهارتا صندلی در قسمتی که مخصوص بچه دارهاست و جای پای بزرگتری داه ، بهمون دادن . اینجا اول آدمهای مسن و یا معلولین و بچه دار ها رو سوار هواپیما میکنن و اگر ویلچر یا کالسکه بچه همراهتون باشه ، اونو دم در هواپیما تحویل میگیرن و بعد از پیاده شدن هم سریع تحویلش میدن .
قبلا ها معمولا بین دوتا پرواز ، هشت ساعتی فاصله بود و بخاطر همین به مسافرها برای همون چند ساعت هتل میدادن . حالا زرنگی کردن و فاصله بین دوتا پرواز رو کردن ۷ ساعت و چهل و پنج دقیقه که از این ولخرجیا نکنن . ماها هم تصمیم گرفتیم که خودمون یه جا بگیریم . وقتی رفتیم به قسمت رزرو هتل ، یه خانوم خیلی عبوس و بد اخم آلمانی تند تند قیمتها و فاصله هتلها رو گفت . اصلا هم دلش نمیومد که سرشو بالا کنه . از اونجایی که تنها هتل چسبیده به فرودگاه ، شرایتون بود ، پس تصمیم گرفتیم که بریم همونجا . بعد طرف تا آدرس محل سکونتمون رو گرفت ، یکدفعه صداش لطیف شد و با یک لبخند گنده گفت که عاشق ونکووره و بنظرش قشنگترین جای دنیاست . حالا ما خسته و عجله داریم که بریم . مگه اون ول میکنه . هی با صدای نازک لطیف میگفت که چقدر دلش میخواد اونجا زندگی کنه .
همه چیز اولش خوب بود جز اینکه بعدش تا ایران من و بهدونه زیاد حالمون خوب نبود و اون هم اصلا لب به غذا نمیزد .
یه چیزی که توی هر پروازی که هم وطنان عزیزمون باشن ، عجیب بچشم میخوره اینه که هم هرکدوم بطرز وحشتناکی بار اضافه میخوان وارد هواپیما کنن و تمام مدت سرش چونه میزنن و اصلا سایز و وزن مجاز بارشون رو درنظر نمیگیرن . دیگه اینکه هی به هر زبونی حتی فارسی میگن که آقا جون در طول پرواز تا هواپیما کاملا نایستاده ، از موبایلتون استفاده نکنین . یعنی واقعابعضیها دلیل رعایت این نکات رو نمیدونن ؟ آخه فارسی هم که توضیح میده . هی مهماندارها میومدن و از آقایون محترم درخواست میکردن که موبایلشون رو خاموش کنن و بازم مردم از رو نمیرفتن . آخرش هم قبل از اینکه هواپیما بایسته ، یکی با موبایلش بلند بلند داد میزد که گور بابای قربانعلی . پدرشو درمیارم . برو سریع چک رو وصول کن و ....
وقتی هم رسیدیم ایران ، همچین استقبال گرمی ازمون شد که همه خستگی راه بتنمون موند . چون یک ساعت و نیم تمام منتظر گرفتن کالسکه از برادرهای جان برکف با هیبت بسیجی شدیم . فقط تنها کاری که میکردن این بود که با بیسیمشون ور میرفتن و الو الو از خرمگس سبز به قورباقه قرمز تحویل میدادن . بعدشم که همه داشتن توی مکان دربسته تند و تند سیگار میکشیدن و ماها هم افتادیم آخر آخر صف چک پاسپورت . اونجا هم بیشتر از دو ساعت توی صف بودیم . بهدونه که بیحال و جون شده بود و از شدت ضعف و خستگی خوابش برد . تا اینکه بارهامونو رو تحویل گرفتیم و دیگه خانواده هامون تمام عشق دنیا رو ریختن سرمون ........ 
همون روزهای اول همه خانواده ام بدجور مریض شدن . تب ۴۰ درجه و سرفه و ... چند روز بعد ماها هم گرفتیم . اونقدر آلودگی هوا هم اذیتم میکرد که تمام مدت سر درد و تنگی قفسه سینه داشتم . تا جائیکه روز سوم از شدت خستگی زیاد و نخوابیدن رفتم کلینیک برای زدن سرم . از بهدونه توی پست بعدی مینویسم . تمام مدت هم یا احساس خستگی داشتم و یا معده درد و یا .....
تنها چیزی که دلم میخواد بنویسم اینه که اونایی که منو دیدن ، میدونن که ظاهر من اصلا نشون نمیده که ایرانی هستم . اما همیشه با افتخار بهمه ایرانی بودنمو میگم . معمولا آدمایی هم که میشنون ، یک ذمینه ذهنی دارن که برای من مهم نیست . چون اعتقاد به دنیای بدن مرز هستم که ما آدما تصادفی یه گوشه ای بدنیا اومدیم و هیچ حق انتخابی درش نداشتیم و اگر رژیمی در دنیا محبوب نیست ، این گناه همه ملت اون کشور نیست و نمیشه که کلا گفت که ایرانیا همه فلانن . توی همه آدمای دنیا خوب و بد هست . بگذریم که اوضاع ایران الان دیگه داره به یک مرحله بحرانی میرسه و خیلی از ارزشها دارن کمرنگ میشن و خیلی از ضد ارزشها دارن جزوی از فرهنگ ما میشن .
کسی نمیتونه کتمان کنه که مردم ایرانی از مهربون ترین ها هستن . اما چیزای عجیبی این چند روزه دیدم . نظر من برای خودم محترمه . شماها میتونین کاملا نظرات متفاوت و مخالفی بدین که اونم محترمه و دلیلی نداره که ما مثل هم فکر کنیم و حرف هم رو قبول داشته باشیم .
دیدم که جون آدما چقدر بی ارزش شده . دیدم که چقدر اوضاع مالی بیشتر مردم بلبشوست . اونایی که تو کار تولید بودن بیشتریها تعطیل . میپرسی میگن که اونقدر که بی حساب و کتاب واردات از کشورهای دیگه هست . میگن که تا میرن محل کارشون ، صدجور آدم مختلف تحت عناوین مختلف میان و باج میگیرن . پس همون بهتر که کار تعطیل باشه که حداقل این مخارج اضافی رو هم نداشته باشه !
دیدم که مردم بیشترشون تومن درمیارن و دلار خرج میکنن . دیدم که گرونی و تورم بیداد میکنه . مثال خیلی ساده اش : دوسال پیش روغن ماشین رو عوض میکردیم میشد حدود ۱۱ تومن . الان میشه بیشتر از هفتاد تومن ! ویا اینکه روز دوم ورودمون زعفرون خریدم مثقالی ۴ تومن و هفته بعدش از همون مغازه همون جنس رو خریدم مثقالی ۷ و نیم ! میگن گرون شده ! البته واسه اونایی که خارج از ایران در میارن هنوزم بعضی چیزا ارزونه . مثل تاکسی و آژانس . اما واقعا اونم بی حساب و کتابه . روزهای اول تصمیم گرفتیم که با آژانس بریم و بیایم . هرکس هرچی میخواد میگیره . یه مسیر از قیطریه تا زعفرانیه رو یه روز میگرفتن ۲ تومن و یه روز سه تومن . واسه ماها فرقش یه چیزی حدود یه دلاره . اما واسه مردم ایران یعنی ۵۰ درصد تفارت .
از رانندگی ها هم که نگم بهتره . بطرز وحشتناکی همه ماهر شدن در اینکه میلیمتری از بغل هم رد بشن . روزهای اول خیلی اذیتم میکرد . استرسش واقعا زیاد بود . مخصوصا بخاطر بهدونه که دیگه خدا رو بنده نبود و تو ماشین بالا و پائینی بود که میپرید و حتی نمیذاشت که بغلش کنیم . بعدها پوست کلفت شدم .
دیدم که خیلی ها ( بازم تاکید میکنم که نه همه ) تنها فکر و ذکرشون اینه که چجوری پول همدیگرو بچاپند و سر هم کلاه بذارن . تو بازار دیگه مد شده که هر چند وقت یه بار یکی میاد و اعتبار کسب میکنه و بعد چند میلیاردی میخوره و فلنگو میبنده و غیب میشه . دیدم که چه آدمای محترمی ورشکسته شدن و حتی از شدت شوک ، سکته کردن و مردن و بدبختیاشونو ارث گذاشتن واسه خانواده شون .
دیدم چشم و هم چشمی و حسادت و افه چسی و زیر آب زدن و ..................غوغا میکنه .
دیدم که بهترین ماشینهای دنیا رو شبها میشه توی خیابونها دید . اونم درحالیکه حتی نمره هم ندارن . آقا زاده ها !
دیدم که قانون فقط و فقط برای طبقه فقیره . دوره ای شده که بیشتر آدما قابل خرید شدن . فقط قیمتشون باهم فرق میکنه .
شنیدم که جوونی توی تاکسی سوار میشه و با دیدن یه آخوند ، فحشو میکشه به آخوندا و اینکه همه جوونا بیکار و معتادن ... و از همون طرف جواب میگیره که ماها خودمون این آت و آشغالها رو وارد کشور میکنیم که هالوهایی مثل تو حال زرت و پرت زیادی نداشته باشن ! آره اعتیاد بیداد میکنه . توی هر فامیلی دیگه یه مرگ از اعتیاد هست . حرفش هم که میشه میبندنش به بابای پولدارش که از راههای نامشروع خیلی زیاااااد درآورده و اینطوری تقاص پس داده . دیدم وقتی میپرسی بابات چیکاره هست . راحت میگه قاچاقچی دارو . خون مردم رو تو شیشه میکنه !
قیافه ها رو دیدم که همه خسته و عصبی هستن . اصلا همون رانندگی و ترافیک و دوده و هیاهوی توی تهران کلی عمر آدمو کوتاه میکنه و یک استرس دائمیه .
دیدم اگر پایبند به مال حروم و حلال نباشی ، هیچ جای دنیا نمیشه اینقدر بی حساب و کتاب در آورد . بخوررررر بخورررررر یالاااااا بخورررررر
گذشته از این حرفا چند تا چیز دیگه هم دیدم
دیدم که همچین عکس امام حسین رو همچین سکسی کشیدن و چشماشو خط چشم کشیدن و لباشو سرخ سیلیکونی کردن و گوشه سرشو هم چندتا قطره خون مکش مرگ ما گذاشتن که مردم میگن ماها حالمون بدمیشه بسکه این حسین خوشگل بود !!!!
مدهای جدید دخترای تیتیش مامانی و پسرای سوسول هم که بماند . واقعا یک عالمه شیک و پیک و تیکه دیدم . اما اون مدل موی جدید مو رو که همه شاخ به بالا درست میکنن و گاهی هم انگار وسطش خمپاره خورده از همه جالب تر بود . شنیدم که خیلی از پسرا هفته ای یه بار میرن آرایشگاه که موهاشونو شهلا درست کنن و در طول هفته هم از حموم خبری نیست .
دیگه اینکه شب عاشورا با آژانس برمیگشتیم خونه . تا سوار شدیم راننده که یه بچه سوسول با صدای لطیف بود ، پرسید عیبی نداره که نوار بذاره ؟ ماها هم گفتیم نه عیبی نداره . یکدفعه دیدیم یه نوار نوحه گذاشت اونم با صدای خیلی بلند و هی باهاش کله میزد و بلند بلند میخوند و حال میکرد ! انگار که دیسکو راه انداخته باشه ! ماها یه نگاه با چشمای گرد شده بهم انداختیم . اما بهدونه که وقت خوابش بود و بدقلقی میکرد ، شروع کرد به سر و صدا . رشا هم از راننده خواهش کرد که یکم صدای نوارشو کم کنه . اونم یکدفعه خاموش کرد و گفت که من اصلا حساسیت به این چیزا ندارم آقا . گفت که بچه طرفهای زندان قصر سابقه و توی محلشون بیشتر از دویست تا تکیه زدن و تا قبل از ۱۲ شب ، رفتن به خونه غیر ممکنه . هی تاکید کرد که این بساطها چیه . هرکی میخواد گریه کنه ، بره توی خونه خودش زار بزنه تا گناههاش بخشوده بشه . ( تازه فهمیدم که واسه چی مردم میرن دسته و نوحه و سینه زنی و هیئات . نگو که اعتقاد دارن که هرغلطی کنن ، با دوتا اشک ریختن و فیلم بازی کردن ، گناههاشون بخشیده میشه . ملت اعتقاداتتون برای من محترمه اما بقول سهیل وبلاگ دلقک توی همین بساطهاست که میشه به درجه حماقت ملت پی برد )
آهاااااان بساط خرافات و انرژیهای ماورای دید و فال و رمالی و .... هم که داغ داغه .حتما زیاد شنیدین واژه قسمت بود رو . آی بنازم اونی رو که اون بالا نشسته و داره تقسیم میکنه .
خلاصه که در مجموع سفر خوبی بود و دیگه از هفته دوم به همه چیز عادت کرده بودم . مخصوصا که تازه کشف کردم که چقدر جنسهای جورواجور توی بازارها ریخته که عمرا توی کانادا نمونه اش پیدا بشه . منم که عاشق خرید . چندتا چیز خیلی خیلی خوشگل واسه خونمون خریدم .
فقط اینکه تازه فهمیدم که وقتی میگن چه نعمتیه که خانواده آدم و مخصوصا آدمای بچه دار پیشش باشن ، یعنی چی
چندتا عکس هم طبق معمول برای خالی نبودن عریضه میذارم . حالا نه که عریضه من خیلی خالیه !
نگاهی به رشته کوههای البرز از پنجره هواپیما :

و شهر دود زده و خاکستری من تهران :



نمایی از پنجره بالکن خونه بابام از سمت غرب و جنوب غربی شهر در یه روز آلوده :

و اینم همون منظره در روز تاسوعا با هوای تمیز :

عکسهای بعدی هم از منظره اطراف شهر رشت در یک مسافرت نصف روزه هست :




حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را