تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

الان ساعت ۱ صبحه . من داشتم درمورد یکی از اساینمنتهام ( تکلیف شب ؟! ) تو اینترنت ول میچرخیدم . بعد با تایپ کردن Chippendale که یکی از دیزاینرهای معروف مبلمان انگلیسی هست به این لینک خوشگل رسیدم . گفتم بذارمش شماها هم فیض ببرین . قسمت شوهاشو یه نگاه بندازین . سوسکی جونم جای ما دوتا خالی . ایشالا یه سفر زنونه بریم لاس وگاس زیارت آقایون ....

+ نوشته شده در  12 Oct 2007ساعت 1:6 AM  توسط دریا  | 

کار درسام خیلی سنگین هستن . البته عاشق کاراشم . واقعا از کارهای خودم لذت میبرم . یک عالمه هر هفته بهمون تکلیف خونه میدن . هم خوندنی و هم طراحی و .... نمیدونم چه صیغه ای هست که دلم میخواد بهترین باشم و استادها اینو قبول داشته باشن . تنها مشکلی که هست اینه که تا بهدونه هست و بیداره من اصلا نه میتونم یک صفحه بخونم و نه دلم میاد که از وقتم با اون بزنم . وقتی هم که میخوابه که من از خستگی نا ندارم . اینروزا گوش درد شدید هم داشتم . از دیروز که سرمای هم حسابی خورده بودم و دیشب اول شب( ساعت حدودای ۱۱ ! ) خوابم برد و تا یک و نیم خوابیدم و بعد پاشدم با تن درد و خستگی کمی از کارامو کردم و ساعت حدودای چهار خوابیدم . ببخشید که برای هیچ کسی کامنت نمیذارم . وبلاگ که سهله واسه خودم هم زیاد وقت ندارم .

دلم بدجور یه مسافرت به یه جای داغ دم آب میخواد . فکر کنم هرسه مون بدجور بهش احتیاج داریم .

دو روز پیش یه جا کاری داشتم و کارم زود تموم شد و چون دلم نمیخواست که پول پارکینگی که ریختم حروم شه ، ( ۸ دلار واسه ۲ ساعت ! ) رفتم و چند تا مغازه ای رو که دوست دارم رو تندی یه نگاهی کردم تا ببینم چیز بدرد بخوری دارن یا نه . یه جا چندتا چکمه امتحان کردم و یه جا چند جور بلوز تنگ چسبون . وقتی منتظر بودم که دختر فروشنده چیزایی رو که میخوام برام بیاره ، یکدفعه عکس خودمو تو آینه دیدم . درحالیکه که یه جفت چکمه ورنی سکسی بپا داره با یه شلوار زیر زانو و  یه بلوز تنگ یقه اسکی نارنجی . کم کم سلیقه ام هم عین مامانم داره میشه . بیادش آوردم که اونم تو همین سنهای الان من چیا میپوشید . مخصوصا اون چکمه های پاشنه پونزده سانتی ورنی مشکیش . اون موهای بلوند پیچ و تاب دار سشوار کشیده تا کمرش . ناخونهای بلند همیشه لاک زده . اون بلوزهای تنگ و چسبون ممه نماش که اون موقعها اونقدر لج منو درمیاوردن . من سالهاست یه بلوز یه ذره گشاد هم نخریدم .  

شبه و کتابم دستمه . هم حواسم به بهدونه است و هم حواسم به کتابم . زیر چشمی نگاهش میکنم . کفشهای پاشنه بلند منو بپا کرده . یه کیف گنده که توش ماتیک و آینه پلاستیکی هست رو بدست گرفته . یه دستشو از آستین لباسش درآورده تا لباسش لختی بشه . بیبی شو زده به زیر بغلش و باهاش راه میره وآواز میخونه  . درتعجبم که چجوری چندتا کارو باهم میکنه و از روز کفشها هم نمیوفته . گاهی هم ادای منو درمیاره و پاهاشو رو هم میندازه و یک مداد رو مثل من لای انگشتاش میگیره و دستشو دور چونه اش میذاره . مثلا به دورها نگاه میکنه و فکر میکنه .  یک آن ذهنم اوج میکشه به بیست سی سال بعد . یک زن دلربای باهوش و جدی رو میبینم . اونی که باجدیت دنبال آرزوهاش میره و بدستشون میاره . یکی که اگر بخواد از پس همه چیز برمیاد . نه تو کارش نیست . من باز خودمو میبینم . موهای تنم سیخ میشه .

یه چیزی درمورد خودم کشف کردم . فیلم سامسون و دلیله رو دیدین ؟ اینکه تمام قدرتش تو موهاش بود . منم یه جورایی باهاش احساس همدردی میکنم . انگار یکمی از اعتماد بنفس و زیبایی من به موهام ربط داشته باشه . نه که موهای قشنگی داشته باشم . نه . یعنی اگر بهشون رسیده باشم و مرتب باشن احساس خیلی خوبی دارم و اگر پشت کله ام دم اسبی شده باشن و یا مدل گوجه فرنگی باشن و یا یه تل بزنم که مرتب دیده بشن ( که این یعنی من وقت واسه خودم ندارم و گرفتارم و .... ) اونروزا زیاد از قیافه خودم خوشم نمیاد .

چند شب پیش داشتم کتابامو جمع میکردم . چشمام از خستگی درس خوندن درست نمیدید . اما همش فکر این بودم که تا آق رشا نخوابیده برم بالا پیشش . تا اومدم چراغو خاموش کنم دیدم یه هیکل گنده سیاه پوش با این مدل ماسک جلوم سبز شد . برای اولین بار تو عمرم از ترس فقط جیغ میزدم و عقب عقب فرار میکردم . بمعنای واقعی داشتم سکته میکردم و تمام تنم میلرزید . احمقانه ترین شوخی دنیا بود .

 

 

دخترم هم اونقدر خوشگل حرف میزنه و اونقدر مدت زیادیه که ازش ننوشتم که نمیدونم چی بنویسم . همه کلمات رو میگه . جملات کوتاه چند حرفی هم خوب میگه . شعرای قشنگی میخونه . حافظه اش محشره و هیچ ریزه کاری رو فراموش نمیکنه . ماههاست که هر روز میگه مامی دوشواره آبی بحر ( گوشواره آبی بخرم - هنوزم خ رو ح میگه . گ رو د و ..... ) ماههاست که هر روز ازم میخواد که ماشین آبی براش بخرم و منم بهش میگم خوب غذا بخور تا بزرگ بشی و من برات بخرم . اونم میگه من بوزوگ ( بزرگ ) تپل و خوشگل بشم بحر . هر روز هم ازم شورت و سوتین آبی میخواست . چقدر بچه ها زود بزرگ میشن . بهمین زودی دخترم بزرگ شد و به یکی از آرزوهاش رسید . حالا مدتیه بچای دایپر شورت میپوشه . هر بار هم که میره دستشوئی و کارش تموم میشه ، میخونه آی ام ا بید تید ناو ( I am a big kid now ) و واسه خودش دست میزنه .

یه نگاهی هم با این لینک قشنگ بکنین :

 http://61226.com/share/hk.swf 

 این دوتا عکس زیری رو امروز از جلوی خونه همسایه هامون گرفتم . بعد از اومدن به کانادا بتمام معنای واقعی عاشق پائیز شدم .

 

خوش باشین

 

 

+ نوشته شده در  28 Sep 2007ساعت 3:0 PM  توسط دریا  |