من ممنون همه شما آدمای مهربون هستم که همیشه یاد من هستین و مخصوصا اونایی که دلشون برام تنگ میره ! از تمام پیغامهای خصوصی و مهربونی هاتون هم ممنون. گاهی خودم هم میمونم که چجوری یه جای کوچولو تو دلهای مهربونتون باز کردم !
بیشتر از سه هفته هست که اینجا ننوشتم . انگار که سر رشته کار نوشتن از دستم دراومده باشه . وقت خیلی کمی واسه دیگران میذارم . از کامنت نذاشتنم هم که معلومه نه ؟ من کلا آدما و رابطه با اونا رو دوست دارم . اما ایتروزا واقعا وقت برای وبلاگ بازی ندارم . شرمنده اخلاق ورزشکاری جمیع دوستان عزیز .
اینطوری شروع شد که اولش احساس یه بچه ای رو داشتم که انگار دیگران بی اجازه دفتر خصوصی خاطراتشو باز کنن و بخونن . همون وقتی که مامان خانوم جان گفت عجب گلهای قشنگی در خونه همسایه تونه ! اما مهم نیست. چیزی برای پنهان کردن نیست . زندگی من مثل یه دفتر بازه . البته تقریبا . بجز اینکه دیگه هیچ جوری نمیشه اینجا از مشکلاتم بنویسم . چون دلم نمیخواد که عزیزانم رو غمگین ببینم . فقط کاش آدما اونقدر صداقت داشتن که راحت میگفتن فلانی ما وبلاگتو میخونیم ها . خواسته زیادیه ؟!
میدونین چیه . من معروفم به اینکه خیلی راحت و رک حرفمو میزنم . اصلا و ابدا مثل بچگیهام نیستم که خیلی چیزا جاشون تو دلم بودن . که همیشه با خودم برای گفتن خیلی چیزا کلنجار میرفتم و آخرش هم حسرت میخوردم که کاش فلان چیز رو گفته بودم . نه اون من خیلی وقته که جاشو به من الانیم داده . البته سالها هم کل کل کردن داشتم و اینبار هی نهیب میزدم که کاش فلان چیزو نگفته بودم . الان دیگه خودمو میشناسم و قبول دارم . اعتماد بنفس دارم و یه جورایی سر رشته کارم دستمه . الان واقیتش اینه که احساس قدرت میکنم . و چقدر این موضع لذت بخشه .
یه جور احساس عجیبی داشتم اینروزا . یکی از کارهایی که این هفته باید برای یکی از کلاسهام انجام میدادم ، بردن یک عکس بود که برام به هر دلیلی مهمه . دیروز رو به جستجو دنبال خاطراتم بودم . خودم خوب میدونم که خیلی وقتا خودم رو تو روزمره هام پنهان میکنم . چون میدونم که چقدر ورق زدن خاطراتم منو دلتنگ و غمگین میکنه . چقدر روزهای قشنگی رو سپری کردم . با آدمایی که از جونم برام عزیز تر بودن و هستن . نمیتونم اسمشو حسرت بذارم . چون تو زندگیم سعی کردم که همیشه به جلو نگاه کنم و حسرت هیچ چیزی رو نخورم . اما این عکسا با خودشون یک دنیا دلتنگی رو بیاد میارن . و اون آدمهای تو عکسها همیشه فکر میکنن که من هیچ وقت بیادشون نمیوفتم . که من فراموششون کردم . میدونین عکسی که انتخاب کردم چی بود ؟ عکسی بود که با نگاه کردن بهش تمام تنم میلرزه . اینکه میتونم ساعتها راحع بهش حرف بزنم . اینکه بوی خونه رو میده . اینکه توش من همه آدمایی رو میبینم که عاشقشونم . که دلتنگشونم . که جاشون همیشه همیشه خالیه . اینکه یک دنیا ازم دورن . اون عکس ، عکسی بود که ژانویه پارسال وقتی که به تهران رسیدیم ، از پشت شیشه های هواپیما گرفتم . امروز به همکلاسیهام که نشونش میدادم و درموردش حرف میزدم ، وقتی که نگاه اونا رو تعجب زده دیدم ، فهمیدم که این شهر دود گرفته خاکی رنگ اصلا جای قشنگی نیست . فهمیدم که شاید برای بقیه سخت باشه درک همه اون چیزایی که من توی اون عکس میبینم . ولی من تو اون عکس تمام جونیمو با تمام خاطرات خوب و بدش میبینم . همه دلهره ها، همه عاشقیها ، همه نگرانیها ، همه اون چیزایی که من امروز رو ساخته . منی که بهش افتخار میکنم .
این ترمم یک ماه دیگه تموم میشه . خیلی خیلی عاشق کارهام بودم . با تمام وجودم بسمتشون پرواز میکردم . من برای اینکار ساخته شدم و فقط خدا میدونه که چقدر استعداد و خلاقیت تو وجودمه . همش دلم برای بابام تنگ میشه . چقدر بوجودم و خلاقیتهام افتخار میکرد . چقدر منو تشویق میکرد . چقدر درک هنری داشت . البته این مدت از خودم و از جسمم خیلی مایه گذاشتم . فقط برای اینکه زندگی خانوادگیمو مثل همیشه بتونم اداره کنم . رشا خان از همه زحمتهای تو هم واقعا ممنونم . مرسی عشق من . ماهترین شوهر دنیایی . وقتی بالاترین نمره امتحان کلاس تاریخ طراحی رو (درحالیکه لامصب هر پاراگراف اون کتاب کلفت بیشتر از ده تا لغت جدید عجیب و غریب داشت و فهمش برام خیلی سخت بود ) گرفتم،با اینکه نتیجه چند هفته درس خوندن مستمر و چند شب فقط دوساعت خوابیدن بود ، چقدر قشنگ گفتی که همش بخاطر زحمتها و از خودگذشتگی های توست ! بگذریم که هر هفته روز کلاسهام چه بازی درمیاری . آره اینجاشو بگذریم . از اینجاش بذار بگم که متاسفانه خیلی برام عزیزی و برای شادی تو هرکاری میکنم . میدونی من فقط برق چشماتو میخوام . برای خودم . برقی که توش شادی و رضایت باشه . که گاهی یافت می نشود .
دیگه اینکه همه جا غرق این جینگولک بازیهای کریسمسه و من از شادی میخوام پر دربیارم . چقدر چقدر چقدر همه جا قشنگ و دوست داشتنیه . هیچ مدلی نمیتونم جلوی خودم بگیرم که از این آت و آشغالهای کریسمس نخرم . دیروز که دلی از عزا درآوردم و کلی از خجالت خودم دراومدم . یه آدم برفی گنده برقی هم واسه بیرون خونه خریدیم که هی کلاهشو درمیاره و تعظیم میکنه . از حالا لحظه شماری میکنم که امتحانهامو بدم و درختمو علم ( یا الم ؟!) کنم .
خوش باشین

In a Chicago hospital, a gentleman had made several attempts to get into the men's restroom,but it had always been occupied
A nurse noticed his predicament
Sir, she said " You may use the ladies room if you promise not to touch any of the buttons on the wall
He did what he needed to, and as he sat there he noticed the buttons
he had promised not to touch
Each button was identified by letters: WW, WA, PP, and a red one labeled ATR
Who would know if he touched them
He couldn't resist.. He pushed WW. warm water was sprayed gently upon his bottom
What a nice feeling, he thought. Men restrooms don't have nice things like this
Anticipating greater pleasure, he pushed the WA button. Warm air replaced the warm water, gently drying his underside
When this stopped, he pushed the PP button. A large powder puff caressed his bottom adding a fragile scent of spring flower to this unbelievable pleasure.. The ladies restroom was more than a restroom it is tender loving pleasure
When the powder puff completed its pleasure, he couldn't wait to push the ATR button which he knew would be supreme ecstas.Next thing he knew he opened his eyes, he was in a hospital bed, and a nurse was staring down at him
What happened?" he exclaimed. The last thing I remember was pushing the ATR button
The button ATR is an Automatic Tampon Remover. Your penis is under your pillow .MEN NEVER LISTEN
