تبليغاتX
پری دریائی

پری دریائی

امروز یه روز خیلی قشنگ آفتابیه و من مثل همیشه خیلی خیلی خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم . وقتی وارد خونه ام میشم ، تا ته وجودم بوش میکنم . عاشق این چند وجب جایی هستم که مال منه . خودمم باور نمیکنم که چطور میشه که آدم جایی زندگی کنه که عاشق دونه دونه چیزایی که داره باشه . روزهای آفتابی خونه من عین بهشت میشه . همه جای خونه گلدونهای بزرگ گل و گیاه هست . اینور و اونور پر از کریستالهایی هست که روزهای آفتابی همه جا رو برنگ رنگین کمون درمیارن . چقدر اینجا آرامش دارم . ای هوای بدمصب چی میشه از این روزای آفتابی بیشتر داشته باشی . 

اون قدیم ندیما وبلاگ نویسی وقت زیادی ازم میگرفت . نوشتنش یک طرف و بعد جواب دادن به کامنتها و سر زدن به همه وبلاگهایی که میخوندم و همچنین وبلاگهای جدید که بهم سرمیزنن و جواب دادن به میلها و ... نمیدونم چرا تعداد خواننده ها هم برام مهم بود . شاید واسه اینکه طرز فکرم اینطوریه که میگم اگر واسه هر چیزی تو زندگی وقت میذارم، باید درست انجامش بدم . خداییش در روز زمان زیادی رو هدر اینکار میکردم .  چند ماه پیش تصمیم گرفتم که استفاده از اینترنت رو فقط به چک کردن میلهام و انجام پروژه های تحقیقیم محدود کنم . دخترم که وقتی هست ، اصلا اجازه نزدیک شدن به کامپیوتر رو هم بهم نمیده . تازه وقتی هم که رشا خونه باشه که کامپیوتر در اختیار اونه برای چک کردن حسابها و پرداخت قبضها و کلی کارای دیگه .... بهدونه هم که تازگیها شبها دیر میخوابه . شام دادن بهش یه چیزی حدود یک ساعت طول میکشه . بعدشم مسواک زدنش و کتاب خوندنش و ... وقتی که میخوابه ماها تازه شام میخوریم . همین میشه که هر شب شاممون رو حدودای ساعت ۱۰ و ۱۱ میخوریم ! بعضی شبها هم دوتایی فیلم نگاه میکنیم . بعضی شبها هم من تازه شروع میکنم به انجام دادن تکالیف درسیم . واسه همینه که اینقدر دیر بدیر جواب میلهارو میدم و بابتش شرمنده هستم . مدتها همش خودمو سرزنش میکردم که نکنه طرف فکر کنه که از بی ادبی منه که چند روز طول میکشه تا جواب میلشو بدم . اما دیگه الان فکر کنم همه و مخصوصا اونایی که دختر پر انرژی منو و کلا بدو بدو های منو دیدن میدونن که چی میگم . چهار تا اکانت میل هم دارم که یکی مربوط به افراد خانواده و فک و فامیل و یکی مربوط به دوستام و یکی مربوط به وبلاگ و آخری هم مربوط به درسمه . تو میل باکس مربوط به وبلاگه که  در حال حاضر ۷۳۸ میل نخونده دارم . هرچی میخونم تموم نمیشن . خدا پدر یکی از شما دوستای وبلاگی رو بیامرزه که روزی واسم سی تا میل جدید میفرستین . البته بیشترشون واقعا بانمکن و ارزش خوندن دارن اما خوندنشون دهن آدمو سرویس میکنه . واسه همین هرچی میخونم بازم انگار نه انگار .

دیگه اینکه تو لیست دوستان اوکاتیم هرکسی که آدرس وبلاگش رو تو پروفایل اورکاتش نوشته بود رو از لیست دوستام پاک کردم . گفتم بگم که بعدا سوتفاهم پیش نیاد . باید البته خیلی وقت پیش اینکارو میکردم که بعقلم نرسیده بود . دلیلش هم که فکر کنم واضح و مبرهنه . 

دیشب کلاسم زودتر از همیشه تموم شد و من تا خونه پرواز کردم . نمیدونم چرا همه روز دلم شور میزد . رشا بهدونه رو برده بود پارک و نتیجه اش یه لب خیلی ورقلمبیده زخم تو صورت بهدونه قشنگمه که دیدنش دلمو ریش ریش میکنه . میدونم که بچه ها هزار جور اتفاق براشون پیش میاد تا بزرگ بشن و اصطلاح تا گوساله گاو بشه ... رو قبول دارم اما ....

یه عادت خنده دار خیلی از ما ایرانیها اینه که همیشه همه چیز رو جمع میبندیم . دست خودمونم نیست . عادت کردیم . دیروز یکی داره تعریف میکنه که شب قبلش تمام مدت تو خواب کابوس میدیده . اون یکی میگه اینجا ( کانادا ) همینطوریه و همه همینطورین . هرکی میاد همش خواب بد میبینه !بعدشم میگه : منم اینطوریم . مامانم هم که اومده بود همیجوری بود !!!! دقت کنین به واژه همممممه . منم گفتم آدم حسابی چرا از خودت حرف درمیاری. کجا همه همینطورین .

ماه پیش وسط یکی از اون روزای سرد برفی ، چندتا درخت تو یکی از خیابونهای داون تاون  غرق شکوفه های صورتی بودن !

چند وقتیه که باغچه ام پر از جوونه شده . فکر کنم پیاز گل نرگسی چیزی باشه . مشتاقانه منتظرم ببینم چی ازشون درمیاد . 

امروز تو خیابون Main وسط بدو بدوها برای یکی از پروژه هام ، چشمم به یه مغازه عتیقه فروشی افتاد . تو همچین روز آفتابی قشنگی یک دفعه دلم هوای تو رو کرد نارنج عزیزم . قرار بود باهم بریم اونورا  علافی و چشم چرونی . یادته ؟ اما هرچی بهت زنگ زدم پیدات نکردم . بعد به خودم گفتم ای دختره بی عقل فکر کردی که تو این دوره و زمونه میشه کسی رو با یه تک زنگ تلفن پیدا کرد و دید .

خیلی کار سرم ریخته . برم به زندگیم برسم .

 دلتون خوش

 

+ نوشته شده در  17 Jan 2008ساعت 9:55 AM  توسط دریا  | 

عاشق عاشق این بساط کریسمس و سال نو هستم . همه شادن و خندون . همه خونه هاشون رو اونقدر چراغونی و تزئین کردن که زیباییش قابل توصیف نیست . تمام شهر برق میزنه .  تو بیشتر خونه ها یه درخت چراغونی گنده زیبا بچشم میخوره . امروز یه روز آفتابی محشر بود . اونقدر شادم که دلم میخواد شادیمو با همه دنیا تقسیم کنم . خانوم عجوله خونه مون اونقدر ذوق زده بود که نتونست تا فردا برای باز کردن کادوها صبر کنه و به بهدونه گفت که سنتا چون تورو خیلی دوست داره ، یه روز زودتر کادوهارو آورده ! ....

امشب هم برای دیدن چراغونی های محلمون رفتیم . از پنجره خیلی خونه ها دیده میشد که خانواده های زیادی مهمونی گرفتن و دور هم هستن . همه جا شاد شاد . محشر تر از این نمیشه .  امشب ماه شب چهارده هم تو آسمون بود . وقتی دستای گرمتو تو دستام میگیرم و چشمامون بهم میخندن ، میدونم که خوشبخت ترین آدمای روی زمینیم .

برای تک تک شما آدمهای خوب یه سال چدید پر از شادی ، دلخوشی ، برکت و سلامتی آرزو میکنم . آرزو کنین . دلتون رو پاک کنین و برای همه خوشی از ته دل آرزو کنین . آمین

 

 عکسهای بعدی هم عکسای  سنتای مال نزدیک خونمونه. حتما میدونین که اینجا رسمه که هر سال بچه ها نزدیک کریسمس میرن بغل یه سنتا که معمولا توی هر مرکز خریدی یه دونه سنتا ( بابا نوئل ) از نه صبح تا نه شب کار میکنه ، میشینن و بهش میگن که برای اون سال چه آرزویی دارن .

 

و اینم درخت قشنگ خونه ما :

 

+ نوشته شده در  25 Dec 2007ساعت 2:19 AM  توسط دریا  |