امروز یه روز محشر آفتابی زیباست . دلم فقط میخواست که دست در دست یار بریم پیاده روی . دم همین دریاچه دم خونمون . همینجا که برام مثل بهشته . جات خیلی خالیه .
بیشتر از یک هفته است که بهدونه حالش بده . دوشنبه پیش یک عالمه کار داشتم . چند تا نقشه و یک پرزنتیشن بیست دقیقه ای و یک امتحان . زودتر رفتم دنبال بهدونه و بدو بدو رفتم خرید مایحتاج خوراکی .هنوز پنج دقیقه نشده بود که سر برگردوندم و دیدم بهدونه وسط فروشگاه همینطوری که روی چرخ خرید نشسته ، آورده بالا . بدو بردمش دستشوئی و سعی کردم لباساشو بشورم و یه ژاکت تمیز تنش کنم . سریع پول همون سه تا چیزی که تو چرخ خرید بود رو دادم و گازیدم تا خونه . تو راه هم سه باری بالا آورد . مسیر تا خونه اتوبان بود و نمیشد هرجایی ایستاد اما خوشبختانه دستش یه کیسه داده بودم که همه جا رو کثیف نکنه . حالا با همه این بدبختیا قرار بود یه مهمون عزیزی هم بیاد پیشمون . از آمریکا میمود و نمیتونستم بهش بگم آقا جون وقت بدیه و لطفا نیا . طبق برنامه من قرار بود دو ساعتی وقت برای تمیزکاری خونه و گذاشتن شام و ... داشته باشم که رشا گفت نیم ساعت دیگه میرسیم خونه . بهدونه هم دقیقا ده دقیقه یه بار میاورد بالا و تمااااام لباساشو دونه دونه کثیف میکرد . و همینطور همه جای خونه رو . تا شب موقع خواب همین بساط بود . با یه دستم شام میذاشتم و سالاد و ... و با یکی به بهدونه میرسیدم . حتی آب هم نمیخورد و خیلی بیجون بود . اینجا یه مرکزی هست به اسم nurse line که پرستارهای دوره دیده داره و هر ساعتی از شبانه روز میشه بهشون زنگ زد و اول اطلاعات کامل ازت میگیرن و بعد درمورد بیماریت کمکت میکنن که راهنمائیهاشون خیلی بدردم خورد .
اون شب بعد از خوابیدن بهدونه تا چهار و نیم روی پروژه های نقشه کشیم کار کردم . دو ساعتی هم خوابیدم . صبح کلاس داشتم و باید میرفتم . بهدونه هم پیش رشا موند . تا شب که برگردم انگار کمی بهتر شده بود . یعنی دیگه حالش ده دقیقه یه بار بهم نمیورد و فقط چند بار در طول روز بود . از فرداشم که بیرون روی از پائین و ..... همه هفته همین بساط رو داشتم . الان همه چی قاطی شده . به اضافه سرماخوردگی و سرفه و ...
کارمون شده این که تو همه اتاقای خونه یه کاسه بذاریم برای روز مبادا . شب اول که یه بار هم روی قالیچه ابریشم اتاق خوابمون که هدیه عروسیمون بود ،حالش بد شد و مجبور شدیم که قالیچه رو بشوریم و الان نصف شسته شده اش بدجور به بقیه رنگ داده و یه چیز واقعا خراب مزخرفی شده .
دخترم درطول این هفته همه گوشتای تنش آب شده و یه بچه رنگ و رو پریده با چشمای گود افتاده شده که منو دیوونه میکنه . بسکه من درمورد غذا خوردنش و سلامتیش حساسیت دارم . هفته اصلا خوبی نبود . هیچ شبی بیشتر از دوساعت نخوابیدم . فکر کنم از قیافه منم خستگی میباره .
شب ولنتاین بنظر میرسید که حال دخترم خیلی بد نباشه . برای همین من و رشا گفتیم که برنامه خودمون رو که از ماهها قبل براش برنامه ریزی کرده بودیم ، اجرا کنیم . یه خانومی هست که گاهی بهدونه رو نگه میداره و من خیلی بهش اعتماد دارم . اونشب اومد بهدونه رو از ما گرفت و گفت میبرتش خونه خودشون و شب احتمالا ببرتش خونه ما که بخوابونتش . خلاصه ماها هم با یه کشتی تفریحی رفتیم که مثلا ولانتاین رو بدر کنیم . بدک نبود . شام و اشربه و موزیک . البته نصف اون سه ساعت رو رشا خان حالش بد شده بود و ویروس بهدونه رو گرفته بود و ... سر شام هم که اون خانوم پرستار بهدونه زنگ زده که تو راه خونه ما گم شدن و نمیتونست خونمونو پیدا کنه که منو کمی نگران کرده بود . همون کوچه های پشتی خونه هی دور خودش میچرخید . بالاخره وقتی که خونه رو پیدا کرد ، رشا هم کمی حالش بهتر شد و ... شب خیلی خوبی بود و خوش گذشت .
طبقه بالای کشتی تفریحی همه تو بغل هم ولو بودن . چند تا زوج که از اول فقط مشغول لب گرفتن بودن و کارشون زل زدن به چشمای همدیگه بود . طبقه پائین هم بساط بزن و برقص بود . دستای رشا رو گرفتم و میذارم رو باسنم و میگم ببین اینجوری باید برقصی . مثل همون درتی دنسهایی که تو فیلما میبینی . به شوخی میگه آووو جنسیش نکن . میگم بابا همه امشب بخاطر برنامه اون آخر شبشه . این مشروب و شام و شمع و کادو همش پشمه . کل ماجرا جنسیه . اما قشنگترین جای کشتی طبقه آخرشه . روی Deck . مخصوصا وقتی از زیر پل بورارد و گرن ویل رد میشه . وقتی که شبه و وقتی که سوار یه کشتی هستی ، همه شهر یه منظره دیگه ای داره .
همه میدونن که کانادائیها چقدر محافظه کار هستن و کلا آدمای زیادی رو مشغول بوس بوس بازی و ور رفتن باهم نمیشه تو خیابونا دید . اما اونشب کل شهر یه فضای دیگه ای داشت و هرگوشه خیابون یه عده که نمیتونستن تا خونشون صبر کنن ، مشغول بودن . جای همه ندید بدید ها خالی .


خوش باشین .
پ ن : عکسها فقط جنبه تزئینی دارن
