مرده شور بلاگفا . اگر میدونست با چه مشقتی آپ میکنم دوتا پست قبلی رو قورت نمیداد . واسه هر کدوم یه ساعتی وقت گذاشته بودم . مهم نیست. حرفهایی رو که میزنم اگر پست نشه بعدش دیگه نمینویسم . چون بنظرم دیگه ارزش نوشتن ندارن . خوب از خونه جدید بگم که هنوزم کار داره . زیاد خوشم نمیاد وقتی که کارگری میاد تو خونه . با اون کفشای گنده کثیفشون . مخصوصا اگر بهدونه خواب باشه و اونام کارشون سرو صدا دار باشه . البته بهشون عادت کردم . فقط سعی میکنم با لباس خواب نگردم که یه دفعه که میان تو غافلگیر نشم . بعضیاشونم بقول ۵۷ جیگر کلی سسکی مسکی هستن .
امروز یکی از خنسیای خونه حل شد . اونم اینه که بالاخره تلفنمون وصل شد . البته من موبایل رشا رو استفاده میکردم . قبض این ماهش که بیاد کله منو میکنه . خیلی بیشتر از مقدار محدودیت ماهانه اش استفاده کردم . ( قرار دادهای موبایل معمولا اینطوریه که مثلا ۵۰ دلار ماهی میدین و اجازه حرف زدن ۲۰۰ دقیقه در ماه رو دارین با اضافه اینکه عصرا ۶ به بعد و آخر هفته ها مجانین .... ) اما همش واسه کارای خونه بود . نه چت کردن با مامانم .
میلهامون هم که الحمدالله همشون گم شدن . تمام قبضها و کوفت و زهر مارا . پست کانادا ۳۵ دلار میگیره که برای ۶ ماه همه نامه هایی رو که به آدرس قبلی برامون میومد رو بفرسته به آدرس جدید که انگار اون دفتر پستی سرش با کونش بازی میکرده و تمام نامه هامون گم شدن . حالا اونا به جهنم . یک سری عکس بعد از فارغ التحصیلی رشا تو آتلیه با بهدونه گرفته بودیم که ۳۰۰ دلاری هم پولشونو داده بودیم و اونا رو هم چند روز پیش فرستادن و انگار که گم شدن .
بیشتر این ونکووریها خاله خواب رفته هستن و اونقدر کند و شلی کار میکنن که جون آدمو بالا میارن . انگار همه درحال عشق و حالن . تورونتو میگن ساعت ۷ صبح میان یه کاری رو بکنن و درست هم سر ساعت پیداشون میشه . اینجا همون کارو ( مثلا وصل کردن خط تلفن رو ) میگن از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۷ شب میخ بشینین تا پیداشون بشه که ۲ بار اول هم اصلا پیداشون نشد و کلی منو حرص دادن . تازه بار سوم هلک و هلک میان .
وسایل هم که باز قرار بود امروز بیارن و زنگ زدن که مثلا سر تختتون اومده و ته تخت هنوز آماده نیست . هفته بعد شاید معلوم شد که کی آماده میشه . اونم جهنم . بی مبل زندگی یکم راحت نیست . اما امورات میگذره .
الان که یکککککککککککککککککک عالمه خوشبختم . نگین باز چی شده . نکنه که یه پولی پیدا کردم و یا یه حالی کردم و .... خیر. خوشبختی من از اینه که بالاخره ته موهامو وقت کردم یه رنگی بزنم و برم یه حموم جانانه و شنگول شام خورده بیام آپ کنم . هرچند که واژه شنگول این وقت شب اونم وقتی که از ۶ صبح مشغول شغل شریف بچه داری و کلفتی و بشور بساب بودم مسخره بنظر میاد .
اما با این هوای لطیف با نم نم بارونی که میاد و مه تا پائین کوهها اومده و انعکاس نور چراغا تو دریای جلوی خونمون بخاطر بارون میلرزن و تا ته حلقم اکسیژن خالصو قورت میدم ، همون واژه شنگول و خوشبخت هم کمه .
دیگه اینکه نمیدونم چرا شدم خانوم وسواسی و همش دلم میخواد همه جا برق بزنه . رشا که دیگه هیچی . واسه هر جای انگشت بهدونه رو دیوارا کلی سخنرانی میکنه که بچه موقع خوردن حق نداره راه بره و اله و بله .... حالا فعلا همه چیز زیادی تازه هست . بعدا عادی میشه . یعنی با این بچه ای که من دارم باید که بشه . امروز دیدم داشت صندلی های آشپزخونه رو که رویشون چرم سفیده ، گاز گاز میزد . واویلا اگر که همون بلائی رو سرشون بیاره که سر کیف پول چرمیم آورد . طی یک عملیات شعبده بازی تبدیلش میکنه به یه پارچه نازک شلکی که شبیه نایلونه تا چرم .
دیگه اینکه این مامان ما هی گیر میده که پس کی میاین ایران و خودشو اونقدر هلاک میکنه و بال بال میزنه واسه دیدن نوه اش که دیگه گاهی فکر میکنم شورشو در میاره . بابا جان مگه تو دوتا دختر دیگه نداری . تو این اوضاع که رشا وحشتناک محتاج یک ساعت کار اضافه هست و کلی قرض و قوله نمیتونم ازش بخوام که فکر دلخوشی مامانمو بکنه و چند هفته همه چیزو تعطیل کنه و بریم ایران . اما امیدوارم یکم اوضاعمون بهتر بشه تا حداقل عید رو بتونیم بریم .
دلم واسه محله قبلی از یه لحاظی تنگ شده . اونجا دورو بر خونمون یک عالمه رستوران و پارک و آدم و بچه بود . کلی حال میکردم . صبحها وظهرها اونقدر مامانا و بچه ها میومدن بیرون که بهدونه کلی خوش بحالش میشد . اینجا پارک پشت خونمون همچین سوت و کوره که اصلا دلم نمیخواد بهدونه رو ببرم . جا که افتادم باید اول همه بگردم ببینم اصلا اینجا برنامه ای واسه مامانا و بچه ها هست یا نه .
راستی بعضیا میان بهم میگن از خوندن وبلاگم انرژی میگیرن . جدی که نمیگین ؟؟؟؟؟؟ من عادت دارم که بخندم . یعنی عادت داشتم به همه چیز زیادی بخندم . همه رو هم خوشگل میدیم . آخر بچه مثبتی و ابن حرفا . ولی این زندگی لاکردار منو محافظه کار کرده . یکم دیدمو عوض کرده . یعنی انگار سالهای اخیر فرق کردم . خوب برعکس قدیما میتونم راحت حرفمو بزنم . اونو مثل یه لقمه تو دهنم ده بار نمیچرخونمش .اما همیشه مثبت بودن و لبخند به لب داشتن و تلاش عاجزانه برای خوشحال کردن همه رو دیگه ندارم . وبلاگم هم پر از جفنگیاتیه که واقعا ارزژش خوندن ندارن . به بقیه چه که روزهای من چجور میگذره . اما از یه طرف هم کی میتونه برای نوشته های کسی ارزش گذاری کنه . گاهی آدما فقط میخوان که یه نوشته مثل داستانای مجله های زن روز و ....بخونن که مشغول بشن .
از آرزوهای کوچولویی که الان دارم اینه که خودمو حسابی روغن مال کنم و روزی یک ساعت تمام تو آفتاب بخوابم . بدون حضور شیرین تر از عسل شوهر و بچه . فقط و فقط واسه خودم .
دلم میخواد یک داستانی رو شروع کنم نوشتن . اصل داستانم در مورد اینه که نمیدونم بخاطر مشکل فرهنگی و بافت سنتی موجود و با بخاطر کمبود شوهر و یا نداشتن اعتماد بنفس کافی و یا هر تحلیل دیگه خیلی از دخترا عاشق کسی میشن و چشمشونو روی حقایق میبندن . اصلا فکر اینو نمیکنن که آیا واقعا با طرف مقابلشون همخونی دارن یا نه . اولش همه مشکلات و تفاوتها رو ریز میبینن . اما خدائیش بعد از چند سال کوچکترین ناهمخونیها و اختلافات همچین سر باز میکنن و زندگی رو جهنم میکنن که روزی صد بار به گه خوردن میوفتن . بعد یقه ننه بابا رو میچسبن که من بچه بودم ، شما چرا جلوی منو نگرفتین . زرشک . تاحالا که خودتو داشتی میکشتی و خدا رو بنده نبودی و خودتو جرواجر میکردی که یا این و یا هیچ کس . پس چی شد
همیشه منو طوری بار آوردن که فکر فردا رو میکنم . دلم میخواد بتونم آینده هر چیزی رو تصویر سازی کنم . نه دقیقا . اما تقریبی . همیشه بابام میگفت تو مو میبینی و من پیچش مو . میخوام که منم بتونم هم پیچششو ببینم و هم موخوره هاشو . تا بعد
