خدایا تو هم بامن لجی . دقیقا ۲ ساعت و خورده ایه دارم تایپ میکنم . همه رو پاک کردی. یکی محکم زدم تو سرم . تا من باشم بجای زدن از خوابم نشینم تایپ کردن . مرده شور این وبلاگ آشغالی .
نوشته قبلی رو بنا بدلایلی پاک کردم . اون دوست خوبم هم نه دیوونه هست و نه مظلوم نما . روی پای خودش ایستاده و بازحمت زندگیشو حفظ میکنه . یه زندگی خیلی قشنگ هم داره . زندگی رو فقط سیاه و سفید نمیبینه و با تمام وجود سعی در حفظ قشنگیاش داره . اگر دوست داشت خودش یه روزی داستانشو مینویسه .
چند روز پیش یه ساحل خیلی باحال کشف کردیم به اسم راکی پوینت که یه استخر و یه پارک پر از این آبپاشهای مختلف واسه بچه ها داشت و بهدونه از دیدن اینهمه بچه شنگول جیغ جیغو کلی خوش خوشانش شده بود .اینطور که شنیدم چندتا ساحل خیلی شلوغ دیگه هم اطرافمون هست . هر هفته باید یکیشو کشف کنیم .
دیگه اینکه میخواستم از همتون بابت ننوشتن داستانی که قول داده بودم معذرت خواهی کنم . این روزا دلم نمیخواد چیزی بنویسم . از صبح تا شب که حسابی گرفتارم . وبلاگ نویسی یعنی زدن از خوابم که واقعا نمیکشم با ۳ یا ۴ ساعت خواب . نمیدونم اما انگار ملاحظه و احتیاط هم قاطی کارم شده . ملاحظه خودم و اطرافیانم . دیگه وبلاگ نویسی ارضام نمیکنه . حرف که زیاده اما اصلا حسش نیست . انگار دارم پوست میندازم . خیلی خوبه که منم باد بگیرم بیشتر برم تو خط درونگرایی .
چند روزی بود که اتاقی که توش کامپیوترامون و کتابخونه داریم کفش خیس بود . اول چندتا از این چینیها اومدن و نگاه کردن و چپ چپ هم بهدونه رو نگاه میکردن و گفتن که نه اشتباهی شده . از اینجا لوله آبی رد نشده . منم دوزاریم نیوفتاد . اما رشا گفت که منظورشون این بوده که حتما بهدونه اینجا شاشیده !!!!!!! احمقها . بعد از چند روز هم رفتن و اومدن بالاخره گفتن که دیوارو میکنن که ببینن از چیه . خدا پدر شوهرای همه فن حریف عاقل رو بیامرزه . رشا بهشون گفت که حتما از فاضلاب حموم اتاق خوابمون آب پس میده اینجا که دقیقا درست میگفت . بموقع بدادمون رسید .
امروزم یه کارگر اومده که موکت همون اتاقو بچسبونه . میگه من جمعه بر میگردم . میگم کجا ؟ همین امروز کارو تمومش کن . اول هیکلمو نگاه میکنه . اون یکی مرد چینی هم بهش میگه این همون خانوم قشنگیه که بهت گفتم . اونم میگه با اینکه الان موکت نداریم اما مال یه خونه دیگه رو میزنم واستون . رفتنه هم میگه چرا مسلمونی روسری سرت نیست . میگم اگر میخواستم سرم کنم که همون کشورم میموندم . میگه زن من مسلمون فیلیپبنیه و الان هم روسری سرش میکنه . میگم من مسلمون نیستم . تو دلم هم میگم تورو سن نه فضول . اما در عوض ازش تشکر میکنم که سریع کارو انجام داد و در رو محکم روش میبندم .
عصرش هم با رشا و بهدونه رفته بودیم پارک . برگشتنه داشتم واسش تعریف میکرد که دیدم یکی همچین بوق میزنه و دست تکون میده که انگار دختر خالشو دیده . همون موکت کارست . با چشمای گرد شده نگاهش میکنم . اینجا کسی بوق نمیزنه
دیگه اینکه بچه ها از سن ۱۳ ماهگی یک دفعه سرعت بادگیریشون و دامنه لغاتشون سیر صعودی عجیبی پیدا میکنه . دخترم تقریبا همه حرفهایی رو که بهش میگیم میفهمه . مثل بیا اینجا . برو . اونو بیار . بده . بوس بده . دستاتو بالا کن . دست نزن . ننداز رو زمین . اونقدر جالبه که نگین . وقتی هم ازش بپرسم چشمشو و دندوناشو و زبونشو و پاهاشو و دستاشو نشون میده . یک عالمه هم لغت بلده . مثل دودا ( همون دورا شخصیت کارتونی محبوبش) و به همه بچه ها میگه بی بی و معنی داغ و سرد رو هم میدونه و غذاش که گرم باشه با حالت دعوا غذارو میزنه کنار و میگه داگ . منم هی میگم نه دخترم داغ نیست . فقط یکم گرمه . چند بار باید بگه تا بالاخره راضی بشه که خوبه . به سگ هم میگه داگ . به پریزهای برق میگه بگ . تا چشمش هم بیوفته به کفشاش با یک زحمتی میخواد اونا رو تو پاش کنه و هی اشاره میکنه که پاش کنم و بعدشم یک بند میگه ددر . عاشق ددر رفتنه . طوریکه اومروز کفشای عروسکشو که ۳ سانت بیشتر نیست رو بزور تو انگشتای پاش میکرد و میگفت ددر . هنوز سایز مایز حالیش نمیشه بچم . کفششم که پاش کنی بدو میره سراغ کیفش و اشاره میکنه که برش دارم که دیگه همه چیز تکمیل باشه .
کاراش هم کلی خنده دار شدن . هر ادایی دربیارم اونم تقلید میکنه . گاهی یکم ورزش میکنم و دراز و نشست میرم . اونم عین کارای منو میکنه . به هر چیزی هم که میدونه نباید دست بزنه اونل میگه ماما نه نه . منم میگم نه . اما تا رومو بکنم اونور بدو بدو شبرجه مبره تا دست بزنه . مخصوصا اگر کامپیوتر باشه .
از صبح تا شب هم فقط بدو بدو . واسه همین خیلی لاغر شده . عاشق کتاب خوندن هم هست و اینش کلی بمن حال میده . همچین رو کلمات انگشت میزاره و عکسایی رو که بشناسه اسمشو میگه که من کلی ذوق میکنم و قربون صدقه اش میرم . همه چیز رو هم گزارش میده . مثلا امروز کفشش موقع خرید از پاش دراومده بود و منم حواسم نبود . دیدم هی میگه ماما ماما . میگم بله عزیزم .به کفشش اشاره میکنه و یه چیزی میگه . اگر نمیگفت عمرا ما میفهمیدیم .
دیگه اینکه عادتش دادیم به مسواک زدن و اول خودمون براش میزنیم و بعد هم میزاریم خودش یکم باهش ور بره . مسواکهای ما که برقیه و صداش براش جالبه و فکر میکنه داریم بازی میکنیم و خوب تقلید میکنه . دیگه سرشو بطرز ناشیانه ای شونه میزنه و شروع کرده با قاشق غذا خوردن . اما خوب بلد نیست و کلی کثیف کاری داره . مخصوصا خوردن ماست . خلاصه که همه کاری رو خودش میخواد بکنه . دایپرش هم که خیس میشه اشاره میکنه و میگه دایپ . عاشق کلاغاست و حتما حتما باید با دیدنشون اداشونو دربیاره . سن جالبیه و خیلی خوب میشه منظور بچه این سنی رو فهمید . خلاصه فقط یه آدم بیکار میخواد که تمام مدت باهاش بازی کنه و غش و ضعف بره واسه شیرین کاریاش که تمومی هم ندارن . حسابی لوس ماست قربونش برم . راستی چهارمین دندونش هم دیروز دراومد . دیگه اینکه بستنی خور هم شده اساسیییییی اما اصلا خوردن هیچ نوع نونی رو دوست نداره و تا دلتون بخواد میوه دوست داره . همینه که چاق نمیشه . بس که ورووجکه
چند تا از عکساشم میذارم واسه خالی نبودن عریضه . عکسای اولی منظره جلوی خونمونه :














