تبليغاتX
پری دریائی - روز مرگیها

پری دریائی

اول یه سلامی عرض کنیم به خواننده های خوب این وبلاگ بی محتوی . بعدش هم بریم سر وبلاگ نویسیمون .

این پست بیشترش در مورد بهدونه هست . دختر جیگر خود خودم . دختری که از دنیا بیشتر دوسش دارم . اما وقتی خوابه و نیم ساعتی میتونم به کارای دلخواهم برسم میگم آخیش .

این روزا انگار خیلی بزرگتر شده . خوب اعتراف میکنم که دربیشتر مواقع از پسش برنمیام . هر کاری که دوست داره میکنه . حرف گوش میکنه . اما به روش خودش . واقعا نمیشه بهش زور گفت . اولا که از همه چیز بالا میره . گاهی حرکاتش مثل آکروبات بازای سیرک میمونه . روی تمام اسباب بازیاش وامیسته . انگار در بلند شدن قدش لذت زیادی هست . بدو بدو کردنش هم عین فشنگه . گاهی میخوام کاری بکنم که اون نبینه و بدو بدو میرم که زودی انجامش بدم . میبینم اون از من تند تر میدوه و راحت بمن میرسه .

دیگه اینکه حسابی همه فوت و فن های دلبری رو بلده و عشوه هایی میاد که دیدنین . بیرون که میریم ، میره بدو بدو جلوی مردم وامیسته و باهاشون دالی دالی میکنه که نگاش کنن . بعد همچین نیشش باز میشه و یا از ته دلش میخنده و ریسه میره و تازگیها هم میگه هاااااای که همه هی میگن چقدر کیوته ( دوست داشتنی ) .

عاشق این زلم زیمبو ها و گردنبند و دستبند و اینجور خرت و پرتاست . دیگه مثل قدیم نمیکشتشون و باظرافت کامل باهاشون ور میره و بازی میکنه . اما امان از موقعیکه دیگه بهش بگیم بریم . مگه دل میکنه . گاهی سر وتهش میکنیم و مثل هواپیما پروازش میدیم که یادش بره . اما بعضی جاها با کولی بازیاش انوجا رو میزاره سرش . حالا ایران بود میگفتن آبرومونو میبره . اما اینجا همه لبخند میزنن و میگن بچه ست دیگه .  

نمیدونم تاحالا همچین صحنه ای دیدین یا نه . اما این فسقل خانوم اصلا دوست نداره تو کالسکه اش بشینه و ۵ دقیقه ننشسته اونقدر پیچ و تاب میخوره و تازگیا سعی میکنه وایسته که مجبوری درش میاریم . اگرم بیاد بغل ما مجبور میشیم پاهاشو بگیریم و خودش با دستاش دسته کالسکه شو میگیره و اونطوری راه میبرتش . اصلا هم رضایت نمیده بیاد پائین و مثل قدیما کالسکه رو هول بده .

چیز جالبی که هست رابطه ایه که باهم داریم . خیلی خوب حرفای هم رو میفهمیم . هر چی بهش بگم رو انجام میده . در هر کمدی باز باشه رو میبنده و یا هر چیزی که بخوام را بدون اشاره و فقط با گفتن اسمش برام میاره . ایناش خیلی جالبه و عجیب که چطور بچه ها در مدت زمان به این کمی اینهمه چیز یاد میگیرن .

عاشق کلیده . عاشق زدن دکمه های آسانسوره . عاشق ور رفتن با ریموت تلویزیون و یا زدن دگمه های تلفن و گرفتن شماره است و هنوزم بساط غنیمت گرفتن از هرجایی و هر سوراخی برقراره . مخصوصا از کشوهای لوازم آرایش من و یا لباس خوابها و سوتینهام .  عاشق خیار شور و زیتونه و دریخچال که باز میشه عین ضریح به شیشه خیار شور میچسبه . اما کیه که بده . من که نیستم . گاهی رشا از این چیزا بهش میده . آره دیگه باباها بلدن چجوری خودشونو عزیز کنن .

بعد هم اونقدر آدمو ماچ مالی  میکنه و میچسبه که دیگه گاهی میگم بسه بابا خفه ام کردی . داره تلافی اون بادکشهای بیست تا پشت سر هم منو سرم درمیاره . تا بعد از هر غذاش هم میخوام آشغالایی که گاهی میریزه زمین رو جمع کنم ، میاد از پشت محکم بغلم میکنه و میگه نه نه نه . خودش میدونه کار بدی کرده . بعدش هی ماچه که میچسبونه . خیلی مهربونه و با وجود شر و شورش اونقدر خوب بلده آدمو خر کنه که زودی نرم میشیم . مخصوصا شبا موقع خوابش وقتی که میره به باباش شب بخیر بگه و ماچش کنه ، همچین عشوه هایی میاد و رشا رو بغل گنده میکنه و میزنه پشتش و چندتا بوس میکنه و کلشو خم میکنه و با صدای نازک میگه بای بای که هردومون دلمون غش میره .

اما یه شب رشا بخاطر اینکه غذاشو رو زمین ریخته بود دعواش کرد . یعنی فقط یکم با صدای کلفت و اخم باهاش حرف زد . اونقدر بهدونه مظلوم سرشو یه وری کرده بود و اصلا جیک نمیزد و انگار کوچولو شده بود و نزدیک بود اشکش دربیاد که خود رشا نمیتونه نگاش کنه و از ناراحتیش میره اتاق دیگه . بعد موقع خوابش وقتی بردمش تا به باباش شب بخیر بگه ، باهاش قهر کرده بود و با ناز سرشو میچرخوند و نمیذاشت باباش بوسش کنه . دلمون کلی کباب شد . نمیدونم چرا ماها باهاش عین یه آدم گنده بالغ رفتار میکنیم . بابا این بچه فقط ۱۶ ماه و نیمشه ها .

 البته خیلی کثیف کاریاش کمتر شده و درکل یک یا دو تا چیز کوچولو بیشتر زمین نمیریزه و بهش یاد دادم که هرچی رو نمیخوره بزاره گوشه میزش . یعنی میشه یه روزی دیگه چیزی نریزه زمین ؟  

به حموم میگه حمو . به آب بازی میگه آب بابا . به آووکادو میگه آووداو . به کفش میگه دم که منظورش دمپائیه . به دستبند و گردنبند میگه بند یا دم . اما اشاره میکنه که بفهمم چی میگه . خلاصه یه اسم خلاصه ای واسه هرچیزی داره . فکر کنم چون ما هرچی میگه رو میفهمیم ، واسه همین نیازی نمیبینه که اسم کاملشو یاد بگیره .

دیگه اینکه عاشق موسیقی و کلا سر و صداست  .میاد تو آشپزخونه دستاشو از مچ میچرخونه و قر میده و میگه نانای که رادیوی آشپزخونه رو روشن کنم و حسابی باهاش قر میده . میره تو اتاق خوابمون هم رادیوی ساعت بالا سر رشا رو روشن میکنه و قر میده . گاهی هم تلوزیون روشنه و هم رادیو و هم سر و صدای آهنگای اسباب بازیاش که سرسام میگیرم . اما خیلی موزیک رو دوست داره .

دیگه اینکه قشنگ در خونه رو باز میکنه . البته تاحالا نشده که باز کنه و بره بیرون چون همیشه در رو قفل میکنیم . رشا هم که میخواد بره سرکار میره ، بهش میگه بای بای و بوسش میکنه . مثل قدیما زنجموره نمیزنه که باهاش بره ددر و تازه در رو هم روی باباش میبنده .

اما اصلا وابدا دیگه نمیشه حتی یه لحظه پای کامپوتر نشست . با قلدری تمام و زحمت زیاد از روی پای ماخودشو میکشه بالا و روی صندلی وامیسته و دیگه شروع مکینه همه چیز رو انگشت زدن . خدائیش چندتا شورتکات جدید هم ازش یاد گرفتم . اما هنوزم نمیدونم که چه دگه ای میزنه که صفحه سرچ باز میشه . واقعا هم حق داره . اینهمه چیزای جالب و دویدنی اطرافشه و میخواد همه چیز رو بزور هم که شده یاد بگیره . چطور انتظار داریم که به هیچ چیزی دست نزنه . من خودم بیرون که میرم چشمام چهارتا میشه از اینهمه چیزای خوشگل و رنگارنگ . اونوقت مگه میشه بگم بچه ساکت بشین و صداتم درنیاد تا من کیف کنم . بی انصافیه . اما پدری از رشا درمیاره که بیچاره میگه من یه روز درهفته تعطیلم و اونم خیلی بیشتر از روزای عادی خسته میشم . بس که دنبال این بچه میدوم .

چند وقتی هم هست که پشتش ، پائین کمرش یه چیزی دراومده مثل یه نقطه یه میلیمتری برجسته . دوماه پیش بردمش متخصص کوردکان و میگفت که چیزی نیست . اینجا بیشتر بچه ها از هم میگیرنش و ویرووسیه... اگر پخش شد بیارش . یه کرم هست که گرونه اما میتونی امتحانش کنی و کمک میکنه . اما شاید هم خودش بمرور از بین رفت . پس کاری نکردیم جز صبر . اما الان بعد از گذشت دوماه یکمی بزرگتر شده و نگرانم کرده . دوباره چند روز پیش که واسه گوشم رفته بودم دکتر ، اونو هم نشون متخصص دادم . اینبار یه دکتر ایرانی بود . خیلی مرد خوبی بود و با بقیه همکاراش که تبادل نظر کردن ، گفت که اون کرم رو به یه بچه همسن بهدونه تجویز کردن و باعث شده که یه ضایعه به بزرگی حدود ۱۵ سانت پشتش بوجود بیاد و حال بچه خیلی خراب شده و .... اما میشه یا فریزش کرد که تاچند روز بچه درد شدیدی میکشه تا اون برآمدگی خشک بشه و بیفته و یا با چاقوی جراحی برش میدارن . بهش میگم اگر ویروسیه چطور میتونین مطمئن بشین که پخش نمیشه و همه اون قسمت رو برمیدارین . میگه سعیمون رو میکنیم که هسته مرکزیش رو برداریم . راه دیگه هم برداشتن با لیزره که باید با کلینیکهای زیبایی تماس بگیریم . واقعا موندم چیکار کنم و تصمیم درست رو چجوری بگیرم . نمیخوام هم صبر کنم که بزرگتر بشه و بعدا جای بزرگتری از اون بمونه . حالا قراره ببریمش بیمارستان کودکان و اونجا صلاح و مشورت کنیم  . تا گوساله گاو بشه ، دل صاحبش آب میشه

راستی از صدای جارو برقی و سشوار هم خیلی میترسه . تا روشن بشن میره ته اتاق قایم میشه و هرچی اصرار کنم اصلا نزدیک نمیشه که نمیشه . قبلا که کوچولو بود ، من اصلا جارو برقی رو روشن نمیکردم . اونقدر که تنش میلرزید . یکیمون باید نگهش میداشت و اونیکی جارو میکشید . بعدها هم بچه به بغل جارو میکشیدم . اما حالا از دور نگاه میکنه و هی صدای ممممممممممممممم درمیاره . اما حتی از دومتریش هم که میخواد راه بره همچین مثل ترقه در میره که به در و دیوار تنه میزنه تا بتونه فرار کنه .

دیروز از خرید که برگشتیم دیدم که جاکفشیمون دیگه جا واسه کفشای خانوم نداره . دیدم که بعله من که اینقدر ایراد به رشا میگیرم واسه اینکه هر ماه یه جفت کفش جدید میخره ، خودم اونقدر واسه بهدونه کفش میخرم که بیشتر از ماههای سنش کفش داره . از حالا اینطوریه وای بحال بعدها . هر چی هم که میخرم باز انگار هیچی نداره . البته اینروزا هم  ماراتن خرید خرت و پرتای زمسوتونی شروع شده .

دیروز رفته بودیم که مثلا من عینک آفتابی بخرم . اول همه هم رفتم تو یه مغازه که هیچ عینکیش کمتر از ۵۰۰ دلار نبود . نمیدونم چه مرضی شده که خیلیا عینکهای شانل که بغلش همه نگیناش داد بزنن میکنن . اوایل میگفتم دیوونگیه آدم پونصد شیشصد دلار بده به عینک آفتابی . من هیچ وقت تو قید و بند مارک نبودم . تااینکه چندماه پیش با یه دوستم رفته بودیم پیاده روی . دختر اون از بهدونه ۴ ماه کوچیکتره . آقا این دوتا وسط راه پدری از ما درآوردن و اصلا تو کالسکه نمینشستن . بعد بهدونه عینک منو که شاید بیست دلار بیشتر نمیارزید رو گرفت و شروع کرد گاز گاز زدن دسته هاش و حسابی آروم شد . اونم دخترش هی دستشو دراز کرد تا عینک مامانشو بگیره . اما دوستم نداد . بهش گفتم بده یکم باهاش بازی کنه . گفت نمیشه عینک من از این ارزونا نیست . بعدا که رفتم تو خط این چیزا دیدم بابا راست میگه . مگه آدم عینک ششصد دلاری شانل رو میده دهن بچه . اما اونروز کار من با همون چیز ارزون راه افتاد و تا صدبار بعد از اونم گاهی که حوصله بهدونه از اسباب بازیای تو ماشین سرمیرفت  ، عینک منو میگرفت و الان هم که خبره شده تو زدن عینکهای گنده به صورتش و کلی هم ذوق میکنه و احساس خوشگلی بهش دست میده .

آره دیگه وقتی میریم تو جمع همکارای رشا و دوستامون همه مارکهای آنچنانی میپوشن و کیف لوئی ویتان دستشونه و ... اینجوری میشه . رشا که میگه بابا اونایی که ایرانیا و چینیا دستشون میگیرن همه تقلبین . میگم برو بابا . با پولی که این قشر زحمت کش درمیارن تقلبی کجا بود . حالا دیروزم از یه چیزی خوشم اومد . گفتم برگشتنه میخرم . اما در یه لحظه باخودم گفتم واقعا همچین خرجایی احمقانه است . رشا هم حسابی شاکی شده بود که مگه منو مسخره کردی . چهار ساعته میگردی . زود برو بخر و قال قضیه رو بکن . وقت من ارزش داره !!!!! خونه هم که رسیدیم میگه مال تا ساعت ۹ بازه ها من بهدونه رو نگه میدارم تو برو . حالا تا اون ماله بیشتر از بیشتر از چهل دقیقه رانندگیه .

پ . ن : هلک و هلک هم درس میخونم . بدک نیست . اما نمیدونم چرا اینقدر خوابم میگیره . دوتا تمرین که حل میکنم خیلی خسته میشم  . درضمن چندتا از دوستان درخواست عکسای بهدونه رو درسایز بزرگ کرده بودن . لطفا میل بدین . در اولین فرصت براتون میفرستم  . در ضمن فعلا فکری که کردم جای بستن اینجا این بود که یه سری از پستهای قبلیمو پاک کردم . حالا اگر دیدین یه چیزی امروز نوشتم و فردا ازش خبری نیست بفهمین چرا .  اینم چندتا از عکسای ووروجک ما .

 

 

+ نوشته شده در  8 Oct 2006ساعت 0:25 AM  توسط دریا  |