آره دیگه مگه میشه یه بازیی براه باشه و منم خودمو نندازم وسط معرکه . این بازی از اینجا شروع شده . اما اینکه تهش بکجا ختم میشه اطلاعی ندارم . هرچند که بنظر من باحالتر بود که مثلا چندتا راز رو که تاحالا بکسی نگفتین بگین و یا یه چیزی تو مایه های بازی dare.... مثلا همه بیان و چندتا حدس جانانه راجع بطرف بزنن و وبلاگ نویس عزیز بگه که کدومشون رو انجام داده و کدوم رو نه . اگه بمن باشه خودم یک عالمه بازیای مهیج راه میندازم .
حالا بنا به درخواست هاله جون و ایده جون و ملودی جون باید ۵ تا مورد از خودم بگم که تاحالا تو وبلاگم نگفتم . مورد که زیاده . الان اینا یادم هست
۱. ......
۲. بچه که بودیم ، سرظهر که مامانه میخوابید میرفتیم یک عالمه آسپرین بچه برمیداشتیم . از اون صورتیای ترش . بعد وقتی مامان میخوابید اونها رو عین نقل و نبات مینداختیم بالا . به خواهرم نصف خودم میدادم . خوردنشون خیلی کیف میداد .
۳.......
۴. خیلی سریع عصبانی میشم . وقتی میگم عصبانی یعنی اونجوری که همه موش میشن و زیر میز قایم میشن . قاط میزنم اساسی . اما این جوش آوردن واقعا چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه . سریع فسم میخوابه و همه چیز تحت کنترل درمیاد و منطقی حل میشه .
۵. من خودمو یک طراح و یک هنرمند باسلیقه میدونم . اونقدر خونه تنها بودم که از هر چیزی میتونستم کاردستی درست کنم . شاید بخاطر تمام سالهای تنهاییم بوده که خیاطی و گلدوزی و نقاشی و گل چینی و طراحی لباس و خیلی کارای هنری دیگه رو درحد خوبی بلدم . تو تمام زندگیم دوتا آرزو بیشتر نداشتم . یا اینکه طراح لباس بشم و واسه لگر فیلد کار کنم و یا یه انیماتور حسابی بشم و واسه کمپانی دیزنی کار کنم .
شماره ۱ و ۳ بدلایل غیر اخلاقی بودن حذف شدن . ببخشید . اونایی که خوندن پیش خودشون بمونه و حرفی ازش نزنن . خوب . حالا جاشون براتون دوتا نکته بیمزه از خودم مینویسم . یکیش اینه که مممممممم بابا هرچی یادم میاد ۲۱ سال ببالاست . بذارین فکر کنم . آهان . مثلا اینکه من جغد شبم . تازه نصف شب که میشه آی شنگول میشم . آی با انرژی میشم . دلم میخواد تا صبح بیدار بمونم . الکی خودمو مشغول میکنم و اصلا گذشت زمان رو نمیفهمم . روزای عادی که معمولا زودتر از ساعت ۳ نمیخوابم . هرشب هم عهد میکنم که از فردا شب آدم میشم . هی هم به رشا اصرار میکنم که منو بزور ببر بخوابون . اما متاسفانه اون زورش بمن نمیرسه .
دیگه اینکه مامان من بچه هاشو از همون موقع که خیلی کوچولو بودن با قاشق گنده غذا میداد . فکر کنم زیاد حال و حوصله یک ساعت وقت هدر کردن واسه غذا دادن رو نداشته . واسه همین به ما با قاشق گنده میداد که زودی قال قضیه رو بکنه . واسه همین ماها هممون دهن گنده هستیم . من یادم میاد حتی راحت میتونستم با ملاقه سوپ بخورم . سالهاست البته دیگه تا این حد دهنمو گشاد نکردم و در ظاهر هم چیزی دیده نمیشه . یه چیزی مثل بقیه آدما . دخترم دخترای قدیم . همه دهن غنچه ای . اما خوب عملا این مدل دهن خیلی بیشتر کارایی داره تا اونایی که نمیتونن دوسانت بیشتر بازش کنن و زودی خفه میشن .
برای حسن ختام هم عکس چند تا از تابلوهایی رو که با برگ و گلهای خشک شده درست کرده ام رو میذارم



۵ نفری رو هم که باید معرفی کنم اینها هستن : سوسکی - 40 تیکه - نارنج - هنگامه - نسرین