تبليغاتX
پری دریائی - Finally we are Canadian

پری دریائی

دیروز ما رسما کانادایی شدیم . هوراااااااا . هرچند که واقعا مسخره است که آدم باید مملکت آبا و اجدادیشو ول کنه و یه جای تازه یه زندگی جدید رو با هزار بدبختی از صفر شروع کنه و بعدشم هورا بکشه . خیلی متاسفم که ماها اونقدر آزادی و آرامش خیال توی مملکت خودمون نداریم که از اینکه شهروند جای دیگه بشیم احساس خوشحالی کنیم . اما روز بزرگی تو زندگی ما بود و به یک انتظار چند ساله پایان داد . دروغ چرا اما من واقعا از اینکه کانادایی هستم بخودم میبالم . یک کشور وسیع که ته ته دنیاست . با فقط ۳۳ میلیون نفر جمعیت که مورد احترام همه دنیاست . یه جای خوب برای زندگی . جایی که من عاشقشم . جایی که خونه منه . جایی که میخوام تا ابد احساس خوشبختی و رضایت داشته باشم و بسازمش و حفظش کنم برای نسلهای آینده . جایی که اونقدر بمن آزادی میده  که من بتونم با هر دین و مسلک و اعتقادی مورد احترام باشم . من دراین کشور حق دارم . حق انسان بودن . من این گوشه دنیا ارزش دارم .

 

بهدونه هم دیروز حسابی ما رو جلوی اونهمه آدم حسابی شرمنده کرد . بسکه بلند بلند حرف زد و دستور داد و لوس بازی در آورد و خلاصه بیچارمون کرد . اه اه . اونقدر حرصم داده که گفتم گور بابای هرچی بچه . آی حرص خوردم . اصلا بچه چیه . حالم از این کلمه بهم میخوره . بگذریم که تا شب خوابید بازم عزیز شد و با دیدن عکساش شروع به قربون صدقه اش کردم . اصلا بچه بی زبون و آروم و بیشتر وقتا خواب خیلی بچه دوست داشتنییه .

توی ماشین در راه رفتن به مراسم درحالی که پشت پیش بهدونه نشستم و دارم تند تند بهش صبحانه اش رو میدم ، تازه یادم افتاده که من نه قسم نامه رو حفظ کردم و نه سرود ملی کانادا رو . خوبه که رشا خان اونارو پرینت گرفته بود . اونقدر هم هیجان و دلهره داشتم که کم مونده بود سکته کنم . آهنگ دالام دیمبویی هم که بلنده که بهدونه خانوم حواسش پرت نانای بشه و دهن لامصبشو باز کنه تا من بهش غذا بدم . والا اون چند خط سرود ملی رو بیست بار خوندم ولی نمیتونستم تمرکز کنم . آخرشم دعا دعا کردم که با بقیه بخونم که فقط دهنمو تکون بدم و فیلم بازی کنم . وقتی هم که رسیدیم ، تازه توی آسانسور یادم افتاده که اصلا قسم نامه رو ندیدم که توش چی نوشته . به رشا میگم جون من بگو چی بود . اونم میگه هیچی قسم بخور که به ملکه وفادار بمونی . همین . میگم درست بخون منو دق نده . همشو بگو که در باز شد و گفتن بفرمایین توی سالن . اول همه توی یه صف ایستادیم و مدارک لازم رو دادیم . بماند که موقع ورود با این مملکت یه کاغذ به اسم Record of Landing داده بودن دستمون که به هیچ دردی نمیخورد بجز همین مراسم که ماها توی اسباب کشیمون اونارو گم کردیم . دوباره هم ۶۰ دلار بابتشون پول دادیم که کپیشو برامون بفرستن اما هیچ نتیجه ای تاحالا نگرفتیم و پوله هدر . آرایشگر رشا از قبل بهش گفته بود که برین اداه پلیس و خبر بدین و اون شماره فایلشو بیارین که از شانسون دیروز اونو قبول کردن . جای قسم خوردن هم که اول یه کاغذ جولومون گذاشتن که همه چیز توش نوشته بود و باید امضا میکردیم .

بعدشم که یه قاضی پیری اومد و یک ساعت مخ مارو بکار گرفت . حرفاش قشنگ بودن اما با بهدونه که هی وسط حرفای اون پارازیت مینداخت و توی سالن به اون پرجمعیتی که همه ساکت ساکت نشستن کفشاشو درآورده بود و آویزون شده بود به چکمه های من و هی بلند بلند میگفت دررررر ( یعنی درشون بیارم ) که خانوم بپوشه و دیگه کلی ادای دیگه که آبرو برامون نذاشته بود میخوستم که هر چه سریعتر کارمون تموم بشه و ما فرار کنیم . مثلا قاضیه میگفت : کسی سوالی نداره و بهدونه داد میزد نه نه . همه هم میخندنین . یا قاضی داشت توضیح میداد که ماها همه باید بهم کمک کنیم . مثلا این دختر خانوم که کفشاش اینجا افتاده رو من باید کمک کنم و بهش بدم و لنگه کفش بهدونه رو آورد بهش داد . اینم بگم که ردیف اول درست جلوی آقای قاضی نشسته بودیم . بعدش قاضی خان هم مجبورمون کرد که قسم بخوریم که به ملکه وفادار بمونیم و قانونهارو رعایت کنیم و .... اونم به هر دو زبون انگلیسی و فرانسه . اون جمله های فرانسه که آخرش عجیب و غریب بودن و هیچکس نمیتونست تلفظ کنه رو همه یه چیز الکی زیر زبونشون میگفتن . آخرش که قاضیه میخواست دونه دونه مدارک سیتیزن شیپمون رو بده به دستمو و باهامون دست میداد ، گفت که این دختر شما ستاره شوی امروز بود .این لینک قسم نامه . اینم لینک سرود ملی کانادا . یه چیز جالبی که دقت کردیم ، این بود که بیشتر از هشتاد درصد حاضران چینی بودن . یک دونه دختر بود توی جمعیت بود که اونم دوست پسرش چینی بود . میگم چینی البته منظورم از کشورای چین و ژاپن و کره و تایوان و ..... بودن که از نظر ما همه یه شکلن . بزودی همه مردم کانادا ، چینی میشن . بسکه ژن لامصبشون قالبه و بچه ها همه شبیه اونا میشن  .

بعدشم که گازیدیم بسمت اداره پاسپورت . دیگه بهدونه واقعا خسته شده بود و نه چیزی میخورد و نه میتونست توی شلوغی بخوابه و اونجا اونقدر شلوغی کرد و آخرش داد و بیداد و کمی گریه کرد و باز کفشاشو به یه طرف پرت کرد که منو حسابی حرص داد . دلم میخواست توی رینگ بوکس بازی بودم که بزنم دک و پوز یکی رو درب و داغون کنم تا شاید کمی از این فشار عصبی کم بشه . دیگه حتی از اون لبخندای مصنوعی مصلحتی هم نمیتونستم بزنم . تا توی ماشین نشستیم ، دخترک بیهوش شد و زندگی بازم آروم و خوب . فقط سرم خیلی درد گرفته بود .

البته اصلا معلوم نیست که تا چند روز آینده پاسپورتمون آماده بشه و اصلا ما بتونیم بریم ایران . چون یه گره کوچولو توی کارمون پیش اومده . بماند .  

دیگه اینکه یه هفته ای میشه که سرما خوردم . اما مگه خوب میشم . بهترم البته . اما بدیش اینه که از امروز رشا و بهدونه هم ازم گرفتن و حالا دم رفتنی بساطی شده برامون . دخترک که گاهی سرفه های بدی میکنه . اصلا شایدم صلاحه که نریم . خلاص ( الان افسانه میگه این حرف خیر و صلاح نشونه تسلیمه ) آره بابا حوصله ام سر رفت از بدو بدو . اصلا شاید بهتره که این وسط زمستونی ، بتمرگیم خونمون  و عطای سفرو و به لقاش ببخشیم . ایران چیه . مردم میرن جاهای خوش آب و هوای داغ ، دم دریا و کیف میکنن و ما باید اینهمه پول خرج کنیم و یه شبانه روز تو راه باشم که خانواده میخوان بچمونو ببینن . والا با این بچه ای که من دارم ( ببخشید دخترم دیروز یکی که بهت گفت چه دوست داشتنی هستی ، من جواب دادم نمیدونم . الان برام مثل یه مانستر- دیو - میمونه) همون بهتر که کارمون درست نشه .

اما خدائیش دلم برای همه تنگه . خیلی زیاد . میخوام بازم بچه باشم و خودمو واسه خانواده ام لوس کنم . میدونم که مامان و بابام و دوتا خواهرا دارن ثانیه شماری میکنن واسه دیدنمون .

تورو خدا درست بشه و سفرمون هم سخت نباشه .

یه چیزی هم که چند روزه خیلی منو حرص میده اینه که وقتی من و بهدونه خونه باهمیم ، همه چیز خیلی خوبه . کلی باهم حال میکنیم . امان از وقتی که باباش باشه . اصلا منو آدم حساب نمیکنه . همش از دست من فرار میکنه و به باباش پناه میبره . حتی واسه عوض کردنش هم بیچارم میکنه . بیرون از خونه آنچنان به باباش میچسبه و از من فراریه و حتی بغلم هم نمیاد که انگار من مادر ناتنیشم و هر روز تنشو سیخ داغ میزنم . خیلی احساس بدیه که کسی که اینقدر عاشقشی اینطوری باهات رفتار کنه . دخترم بخدا من تورو از همه کس تو دنیا بیشتر دوست دارم . این اداها چیه که تازگی یاد گرفتی .

راستی از همه شما آدمای مهربون ممنونم که برام کامنت میذارین . مرسی از اینهمه محبت و انرژی مثبت . من عادت دارم که به دونه دونه لینکها سر بزنم و نوشته هاتونو بخونم . ببخشید این چند وقته اونقدر گرفتارم که نتونستم تک تک ازتون تشکر کنم  . همین دیگه .

دوستون دارم . دلتون خوش

 

+ نوشته شده در  12 Jan 2007ساعت 1:57 PM  توسط دریا  |