سالها پیش یه صبح آفتابی مثل امروز یه دختر خیلی کوچولوی سفیدی بدنیا اومد با چشمای درشت سرمه ای براق . دخترک همیشه یک عالمه رویا تو سرش داشت . دلش میخواست که وقتی بزرگ شد ، جزو خوشبخترین و خوشحالترین آدما باشه . دلش میخواست که بهترین همه چیز رو داشته باشه . امروز همون روزیه که همیشه همیشه از ته دل براش دعا میکردم . امروز من جزو شادترین آدمای روی زمینم . کاش که بودنم باعث شادی اطرافیانم هم باشه .
تولدم مبارک


گل در بر و می در کف و معشوق بکامست
سلطان جهانم به چنین روز بکامست
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست
