اول همه بنویسم که این به دونه من خیلی شیطونتر شده . دیگه نه میشه لباس تنش کرد و نه زیرشو عوض کرد . هی غلط میزنه و چهار دست و پا از زیر دستم در میره . من هی میکشمش پایین . اونم هی در میره. بساطی داریم ما .
دیشب هم ساعت ۹ بیدار شده وهر ۳ دقیقه یکبار گریه . چون همش چهار دست و پا میرفته به سمت یه اسباب بازی دم تختش ( از اینایی که سنسور دارن که هر وقت بیشتر از ۱۰ ثانیه گریه کنه ، آهنگ میزنه و روی سقف هم با نور یه چیزایی نشون میده ) و بعد دیگه لای نرده های تختش گیر میوفتاده و نمیتونسته بچرخه به پشتش . دیشب تا ساعتها بساطی داشتیم والا . حالا رشا هم امروز صبح یه امتحان مهمی داشت . آخه این فسقلی ما درست سر امتحانای رشا به دنیا اومده و شیطنتهاش و شلوغیاشو میزاره هر وقت که باباش امتحان داره . دیگه اینکه از دیروز هم میگه بای بای و هم دستشو تکون میده . خیلی با نمکه . بهش میگم بالاخره من تورو میخورم اونم خام خامممممممممم . اونم میگه به به!!!!!!!!!!!!!!!
-------------------------------------------------------
ادامه کاریابی :
بعد بازم من هی کلاسای مختلف برای رزومه نویسی و کاریابی میرفتم . تو این حین هم داداش دوست رشا بازنش میان کانادا . اینجا صداش میکنم مهرزاد . من داداشش مهرزاد رو میشناختم . چون هم کلاسی رشا بود و ما ها باهم یه دانشگاه میرفتیم و یه زمانی هم از خواستگارام بود . یه پسر خیلی خوش تیپ .خلاصه مهرزاد هر روز زنگ میزد خونه ما و به رشا میگفت با دریا کار دارم . آخه مثلا هر دو دنبال کار میگشتیم و هم درد بودیم . اون مهندس کامپیوتره ( نرم افزار) و یه زنی هم داره که درست برعکس خودش حتی یک کلمه هم حرف نمیزنه . طوریکه من فکر کردم کرو لاله .
هر روز هم یه یک ساعتی باهم حرف میزدیم . طوریکه رشای رشتی من ( ببخشید خارجکی . آخه مریم بانو جونم غیرتی شده میگه نگو رشتی . حامله هم که هست باید مراعاتشو بکنم ) یه روز دیگه صداش در اومد . بعد یه روز مهرزاد گفت که یه کلاسی ثبت نام کرده که ۳۰۰ دلاری میگیرن و یه سری کلاسای طراحی وب دارن که تو یه هفته ۵ ، ۶ تا نرم افزارو یاد میدن و بعد بهت مدرک میدن و برای کاریابی هم کمکت میکنن . منم رفتم ببینم چه خبره. رییسشونم یه زن روس بود . همینطوری الکی از من خوشش اومد و گفت اگر خودت تو این کارا بودی میتونی بیای درس بدی !!!!!!!!!!! وای منو میگین از خوشحالی بازم حالت سکته بهم دست داد . راستی یادتون هست که چقدرررررررررررر سابقه کاری داشتم نه ؟ یه پروژه با ۲۸ روز کار . البته کلی مطالعه اضافه بر سازمان هم داشتم .
حالا باید به زبون انگلیسی درس میدادم . یه سری بهم جزوه داد اما خودم یه سری تمرینای توپ و یه سری نکات جالبو یاد میدادم که شاگردام همه خیلی تعریف منو به رییس موسسه میکردن . البته چند وقتی رو مجانی کار کردم و با هفته ای یه روز شروع کردم و در عرض چند هفته تمام کلاسارو گرفتم دستم . یک عالمه هم کت و دامنای شیک با خودم برده بودم که هر روز یکیشونو میپوشیدم و رییسم با تعجب نگاه میکرد که این همه پولو از کجا میاره میده به این چیزا . نمیدونست که بابا من ایران چی بودم حالا چی شدم .
اما کارم یه ایراد داشت. ساعت کاری کافی نداشتم و داشتم میمردم برای کار تمام وقت . فقط هر شب از ۶ تا ۹ شب کلاس داشم و درامدش در مقابل مخارجمون یعنی هیچ . بماند که چند ماه اول محلشون یه جای خیلی دوری بود که شبا که منتظر اتوبوس میشدم پسرای سیاه پوستی که با ماشین رد میشدن برام وای میستادن و بعضیشون حرفای مزخزفی بهم میگفتن که خیلی منو میترسوند . اما اصلا خودمو نمیباختم و مثل مجسمه رفتار میکردم . ولی قلبم میخواست از سینه در بیادااااااااا . (شب سیاه و آدمای سیاه و وایییییییی) بعدها هم که اومدن یه جای ماه که فقط یه چهار راهی فاصله تا خونمون بود و گاهی رشا میومد که با هم برگردیم و گاهی هم راهو تا نصفه یکی از شاگردای پسرم باهام میومد تا به ماشینش برسه . همیشه هم شوخی میکرد که نکنه شوهرم از اون ایرانیای خر غیرت باشه و دم چشمش یه بادمجون بکاره . ( راستی شاگردم هم سیاه پوست بود . از اون صصکیاش هاااااا . هه هه اگر رشا اینو بخونه میگه باز تو گیر دادی به این سیاهها ی ...گنده )
-یه تبصره هم بزارم که سیاهپوستای اینجا بیشترشون خیلی آدمای مهربون و خونگرمین . یه جورایی مثل جنوبیای خودمون . تو استریپ بار ها هم که کسی تو صصکی بودن و رقصای باحال exotic اصلا و ابدا به پای اونا نمیرسه .
بازم ادامه دارد........
دفعه بعد آخریشو مینویسم . قول
