از چند روز پیش هی رشا میپرسید که تو سه شنبه ها که از کلاس میای خونه خسته هستی؟ منم هی میگفتم که نخیر چرا خسته باشم . خیلی هم شنگول و پر انرژی هستم . دیشب کارم تو کالج طول کشید و تقریبا یک ساعتی دیرتر اومدم بیرون . دو شب متوالی بود که فقط دوساعت میخوابیدم اما درعوض بهترین کار کلاس رو تحویل دادم و بابت کل روز خوبی که داشتم خر کیف بودم . یک ساعتی هم تو ترافیک گیر کردم . تا در خونه رو باز کردم ، دوتا عشق زندگیم ریختن رو سرم و منو با هپی برت دی و ماچ ماچ بازی و قر و کادو سورپرایز کردن . از تعجب چشمام گرد شده بود . آخه فکر میکردم که تا تولدم دو سه روزی مونده و اصلا هم فکر نمیکردم که رشا یادش مونده باشه . هرچند که تو این دوازده سال و اندی باهم بودنمون هیچ وقت هیچ مناسبتی رو فراموش نکرده . نیم ساعت هم بهم وقت داد تا اومدن مهمونا ( مثلا برای سورپرایز پارتی ) حاضر بشم و یه شب خیلی خیلی بیاد موندنی رو برام ساخت .
گفتی که درحالیکه بچه تو بغلت خوابیده بود ، رفتی برام کیک و کادو خریدی . یک عالمه هم کار برای مهمونی کرده بودی . اگر بدونی زحماتت چقدر برام ارزش دارن . اگر بدونی چقدر خوشحالم کردی . مرسی عزیز دل خودم .
مرسی از همتون که با تلفنها و کامنتهای پرمحبتون منو شرمنده کردین . لاو یو آل

خوش باشین
