وقت ندارم که بنویسم . هم همه چیز خوبه و خوش میگذره و هم مثل خر خسته میشم . هنوز کلی درد و خونریزی دارم . جراحم برای ۲ هفته دیگه بهم وقت داده و منشیش میگه که اینقدر که حالت خرابه برو اورژانس...
روز جشن فارغ التحصیلی رشا معرکه بود . بعد از مدتها یه روز آفتابی گرم داشتیم . حسابی مفصل گرفته بودن . بعدشم بساط ناهار . ما بالای لژ نشسته بودیم . آخرین طبقه . اونقدر حرف زدن و روده درازی کردن که درست ۲ نفر مونده به اینکه رشا مدرک و جایزشو بگیره بهدونه شروع کرد آواز خر در چمن خوندن و تمام سالن چند هزار نفری رو گذاشت سرش . وقتی که مطمئن شد که نتونستم خوب عکس یا فیلم بگیرم یه دفعه فسش خوابید و ساکت شد خوابش برد . فعلا از صبح تا شب شدیم راهنمای تور . اما دیگه همه اعتراف میکنن که دختر من تو زورگوئی و قلدری نوبره . این روزا خیلی خوشگل حرف میزنه و منظورشو میرسونه . صبح که پا میشه موقع شیر خوردن هر صدائی که بشنوه به حالت سوالی میپرسه دادا ؟ میگم نه ددی ددره نیست . بعد میگه دادا نه نه نه نه نه . انگشتشو هم با اون نه نه گفتنش چپ و راست میبره . تا بقیه هم بخوان بغلش کنن عقب عقب میره و پا میکوپه و کولی بازی در میاره که دیگه همه ازش حساب میبرن . بعدا وقت کنم بیشتر مینویسم .
