زودی اینو بگم و در برم . دیروز مصادف با نهم ماه جون ، در حالیکه بهدونه جونم یک سال و دو هفته داشت ، بالاخره دندون در آورد . البته فعلا یکی از دندونای بالاش در اومده . آآآآآآآی خوشحالم که دخترم دست دندونی نشد . فکر کنم شبیه غول یه دندون بشه . امروز هم رفته بودیم یه گوشه شهرو بگردیم ، یه جایی به اسم granville iland و بهدونه اونقدر دنبال کفترا کرد و از کیف و ذوق تند تند پا به زمین کوبید که خنده همه رو حتی گروه ارکستری رو که جاز میزدن رو در آورده بود .
دلم برای وبلاگ همتون خیلی تنگ شده . اما وقت نمیکنم بشینم پای نت . این مهمون داری همه چیزش خوبه . فقط که نمیدونم چجوری باید بی سرو صدا تو اتاقی که بچه آدم هم خوابه و اتاق بغلی هم مهمونا هستن و مخصوصا دیوار بین اتاقا هم یه تیغه چوبیه ، سسک داشت . واقعا بی سرو صدا شیطونی کردن برای ما غیر ممکنه . دیگه اینکه ممه هام هم پرس شدن اونقدر که سوتئین بستم . آخه زیاد عادت ندارم. مخصوصا که تازگیها هم میبینم زیاد بستن و نبستنش فرقی نداره واسه همین خودمو راحت میکردم و نمیبستم . اما حالا از اونجایی که من یه عروس پاچه خوارم جلوی بابا و مامان رشا کلی خودمو میپوشونم و تا جای ممکن لختی پختی هم نمیپوشم تا با خاطره خوش برن . حتی موهامو هم بیشتر وقتا گوجه میکنم که کوتاه بنظر برسه و مادر شوهر جان داغ نکنه و به خودش زحمت نده و هی پشت سر هم تکرار کنه که موی بسته خیلی بهم میاد .
فعلا برم تا بعد